![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:51 توسط الهام فیاضی |
|
|
یعنی گاهی میخوام خودمو از دست خودم خفه کنم. میگیری چی میگم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:9 توسط الهام فیاضی |
|
|
سوار اتوبوس که میشم سبد کتاب شهری توجهم رو جلب میکنه که کتابی توش نیست. کتاب توش نیست ولی یه مشت آشغال (دستمال کاغدی و آشغال پفک و... گفتن نداره اینا آخه!!!!) به شیوه ی MP3 توش جا سازی شده. اولش به حسرت لب میگزم که وا فرهنگا وا کتابا وا فلانا وا بیسارا. ولی بعد کم کم نیمه ی پر لیوان میاد جلوی چشمم: خب حد اقل این سبد کتاب مادر مرده یه کمک کوچیک به فرهنگ عمومی کرده. اونم اینکه افراد به لطف حضورش آشغال هاشون رو کف اتوبوس و یا از اونم بدتر از پنجره به خیابون نریختن. انصافا دیدن این مناظر منو تا حد انفارکتوس و سنکوب(سنگ کوب؟ سنکپ؟ سنگکپ؟؟؟) عصبی میکنه. خوشم اومد از مثبت اندیشی خودم. پ.ن: ای رفیقان معتقد به روح که روزی با یاری هم این وبلاگ را به راه انداختیم و با هزاران امید و آرزو در آن از خودمان مطلب در کردیم و بعد شما حاجی شده و به مکه رفتید و الی را با حوضش تنها گذاشتید و وبلاگ های دیگر ایجاد کرده و پی کار خود رفتید! آگاه باشید که ۱۸ آبان سالروز تولد سه سالگی "مسافرشب" میباشد. الهی دوستیها مان به رغم الدنگ بازیهای گاه به گاهمان پر رنگ و زیبا و بی خدشه بماند. آمین. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:31 توسط الهام فیاضی |
|
|
این روزها توی هر جمعی که نشسته باشی و درباره ی هر چی که داشته باشی حرف بزنی - حتی درباره دستور پخت دمپختک!- آخرش یه جوری میشه که بحث میرسه به الفنون یا هندی کم. آدمایی مثل من که سرشون اونقدر ها واسه سیاست درد نمیکنه بعد از همه این ماجراهای عجیب و کی بود کی بود من نبودم های بعدش یا من نبودم پسر صغری خانوم از لس آنجلس بود معمولا خوش نداریم اوقات خوبی که با بر و بچس (بچس به فتح ب و سکون چ و س. جور دیگه نخونین خواهشن) هستیم رو با این حرفای تلخ خراب کنیم. ولی چه فایده که دماغ پینوکیو خیلی دراز شده و همه جا سر میکشه. ای امان. گلیم بخت این ملت رو با نخ سیاه بافتن مادر. اوضاع ما حالا حالا ها درست شدنی نیست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:27 توسط الهام فیاضی |
|
|
دختر: دیگه میخوام چشمامو عمل کنم. خسته شدم از عینک زدن. خصوصا که عینک به مرور پای چشم رو گود میندازه. منم تا چند سال دیگه دچار چین و چروکهای اطراف چشم میشم که عینک زدن ممکنه تسریعش کنه. پدر: بله دیگه!! هی به حرف من گوش نکن این خواستگاراتو رد کن. معلومه که پیر میشی چروک میخوری. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:38 توسط الهام فیاضی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:1 توسط الهام فیاضی |
|
|
(اینجا یه عکس گذاشته بودم که نمیدونم چرا ناپدیدشد!!!) مایکل جکسون دوست داشتنی دیروز در اثر سانحه سقوط از بلندی در 50 سالگی جان باخت. غلیرغم تمامی حاشیه های زندگی اش ، مایکل هنرمندی بی بدیل بود که شک دارم دیگر کسی نظیر او پا به عرصه هنر بگذارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:28 توسط الهام فیاضی |
|
|
دیروز با وجود این شلوغی ها و بزن و بکشهای ددمنشانه ی جاری در خیابانهای تهران که قلب هر انسان روشن ضمیری رو به درد میاره سری به سینما فلسطین زدم.سانس اول ساعت ۱۰:۳۰ صبح. به اتفاق یکی از دوستان خوبم رفتیم تا به تماشای "درباره ی الی" بنشینیم. سینما خلوت بود و جمعا شاید ۱۰ نفر توی سالن سینما نشسته بودیم. خب البته اینطوری خیلی بهتر میشه از فیلم لذت برد. من منتقد نیستم و کاملا واقفم که چیزی که درباره ی این فیلم مینویسم تنها دید و برداشت من از این فیلم هست. من به جرات میگم که "درباره ی الی" یک فیلم خوب و خوش ساخته. بازی ها به حدی طبیعی و روان و موقعیت به حدی واقعیه که فراموش میکنی که در حال دیدن یک فیلم هستی. شهاب حسینی به حق بازیگر تواناییه که در اینجا مسحور بازی بی نقصش میشیم. و گلشیفته که هزاران دریغ که سینمای ایران از وجودش محروم شد. گلشیفته در اینجا چنان بیننده رو با خودش همراه میکنه که بیننده فراموش میکنه روی صندلی سینما نشسته. تک تک بازیها روان و دلنشین هستن و همین طور باور پذیر. برای مثال زمانی که کودکی در آب در حال غرق شدنه تقلای پدر و دوستان پدر برای نجاتش چنان طبیعی و با چنان فیلمبرداری هنرمندانه ای نمایش داده میشه که قلب بیننده از جا کنده میشه. اسم بازیگر نقش پیمان که پدر این کودک هست رو نمیدونم اما واقعا کارش تحسین برانگیزه. بازیگر نقش امیر که شوهر سپیده (گلشیفته) هست هم بسیار نقش آفرینی قابل توجهی داره. نماد یک مرد بهانه گیر بد اخلاق و بدبین که در زندگی روزمره بسیاری از این شخصیتها رو دیده ایم. ترانه علیدوستی (الی) از میانه ی فیلم از صحنه میره و دیگه تا انتهای فیلم حضور نداره اما در همین حضور کوتاه هم خوب ظاهر میشه. صابر ابر هم اگر با چشمهای خودم نمیدیدم باور نمیکردم که در مقام بازیگر بتونه تا این حد توانا ظاهر بشه. اسم ابر در تیتراژ آغازین نیست و به محض اینکه فیلم تموم میشه "و صابر ابر" روی پرده سینما نقش میبنده. داستان فیلم یکی از قصه های پایان ناپذیر زندگی ما یعنی قضاوت کردن درباره ی آدمها و همینطور انتخاب بین صداقت و دروغه که میتونه چهره ی انسانها رو در نظر ما دستخوش تغییر های بزرگ کنه. این مفهوم مرکزی در لفافه ی یک داستان ساده اتفاق میفته. سه خانواده جوان با هدف آشنا کردن و ازدواج دو تن از دوستانشون برای تعطیلات راهی شمال میشن. در اونجا اتفاقاتی میفته که این ماجرای ساده رو کاملا پیچیده میکنه و ذهن بیننده رو به چالش میکشه. قصد ندارم داستان رو تعریف کنم تا اگر تصمیم گرفتید این فیلم رو ببینید لذتش رو از بین نبرم. این فیلم برای کسانی که میخوان دو ساعت در سالن سینما بنشینند و پاپ کرن نوش جان کنند و استراحت کنند به هیچ وجه توصیه نمیشه. نقطه ی قوت دیگه ی فیلم موسیقی تیتراژ پایانیه که بسیار زیبا و تاثیر گذاره. song for Eli ساخته ی آندره باور. در پایان باید به اصغر فرهادی تبریک گفت بابت این موفقیت بزرگ . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:12 توسط الهام فیاضی |
|
|
خسته تر و آزرده تر از اون هستم که من هم مثل دوستانم از انتخابات و تقلب و دیکتاتوری و دروغ بنویسم. پس از آخرین روز کار در بهار ۸۸ مینویسم. روز خداحافظی با بچه هایی که سه سال باهاشون بودم و شاهد رشد و بالیدنشون بودم. از روزی که نمیتونستن بخونن و بنویسن تا دیروز که آخرین روز تحصیلشون در دپارتمان کودکان بود و به راحتی میخوندن و مینوشتن و حرف میزدن و حرف من رو متوجه میشدن. چقدر دلپذیر بود که میدیدم سهمی در این تحول داشتم. آرمان، حسام، محمد حسین که چیزی نمونده قدش به من برسه، سارا، مریم که با یه نقاشی قشنگ روز زن رو بهم تبریک گفت و نازنین که محکم بغلم کرد و گفت که همیشه آرزو داشته من معلمش باشم و همینطور هانی و محمدرضا ، بابک عزیزم که قصد داشت وقتی بزرگ شد با من ازدواج کنه(!) و محمدعلی که با همه بدقلقی هاش کلی دوست داشتنیه، بهزاد ، علیرضا که یک جنتلمن واقعیه از حالا، ارشیا، آناهیتا که تا به حال بچه ای به با نمکی اون ندیدم و تو این سه سال به زور ۱ سانت قد کشیده، مدیحه و فاطمه که دیوونه میکردن منو از بس با هم حرف میزدن و با اینوری و اونوری جَر میکشیدن، پوریا و آرمین که حس طنزشون فراتر از یه بچه بود و کلی به حرفهاشون خندیده بودم، محمد علی رحمتی با اون حجم عظیم لپ که آرزو داشت یه خواهر داشته باشه و جمله هاشو درباره ی خواهر خیالیش میساخت و همیشه آخر کلاس با مراسم خاصی از من خداحافظی میکرد و میگفت: "teacher you is very beautiful" و من همیشه میگفتم is نه are. حالا همگی از پیشم رفتن و تحصیلشون رو توی دپارتمان نوجوانان ادامه خواهند داد. این بچه ها از اون جهت اینقدر برام مهم هستن که بیشترشون از نخستین روزهایی که معلم شدم شاگردم بودن. جدایی از اونا واقعا سخت بود. امیدوارم همیشه پیروز و شادکام باشند. آرزو دارم روزی دوباره ببینمشون که مردها و زنان بزرگ و موفقی شدن و من رو از یاد نبردن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:15 توسط الهام فیاضی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:15 توسط الهام فیاضی |
|
|
! Hunde die bellen, beissen nicht سگهایی که پارس میکنند , گاز نمیگیرند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:44 توسط الهام فیاضی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 16:32 توسط الهام فیاضی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:32 توسط الهام فیاضی |
|
|
فرقی نمیکند: ولنتاین یا سپندارمزگان. آنجا که سخن از زبان یگانه ی فطرت آدمی, آنجا که سخن از عشق است, مرز زبانها و سرزمینها از میان برداشته میشود. انسان از ازل تا به ابد همیشه با یک زبان عشق ورزیده است: با زبان دل. گرامی بادا عشق! گرامی بادا دلهای پاک عشق آلود که همیشه آفتابگردان خورشید یگانه ی عشقند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:41 توسط الهام فیاضی |
|
|
متن زیر برام ایمیل شده بود. حیفم اومد لذتی که از خوندنش میبرم با دوستانم تقسیم نکنم. حالشو ببرید: Have you ever
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:55 توسط الهام فیاضی |
|
|
دیشب با یک عالم خستگی و سری سنگین از افکار در هم و بر هم, با چاشنی افسردگی مختصری که شاید ناشی از هوای این روزهاست از کانون برگشتم خونه. با خستگی و کوفتگی لباسهامو کندم و دست و روم رو شستم و بشقاب شامم رو دست گرفتم و اومدم از روی بیکاری و کسلی جلوی تلویزیون ولو شدم. این کانال, مزخرف! اون کانال, جنازه های تکه پاره ی غزه! این کانال.... و.... کانال 4! اوه, دوباره کانال 4 من رو نجات داد از کسلی. سینما اقتباس. فیلم دوازده, اثر نیکیتا میخالف, محصول 2007 روسیه. تیتراژ آغازین فیلم با خط روسی روی صفحه تلویزیون نقش بست . ریموت کنترل رو گذاشتم کنار و زل زدم به تلویزیون. از 8:30 تا 11:00 شب پرواز کردم و وقتی تیتراژ پایانی بالا اومد احساس سرخوشی میکردم. به هیچ وجه اتلاف وقت نبود. این باردیگه تلویزیون, با رضایت خودم, چند ساعت عمرم رو به بهای ناچیز از چنگم در نیاورده بود.
فیلم دوازده اقتباسی از نمایشنامه 12 مرد خشمگین, اثر رجینالد هست. این رو یک دوست که اون هم این فیلم رو دید به من گفت. من این نمایشنامه رو نخوندم اما از حالا قصد جدی دارم که این نمایشنامه رو از زیر سنگ هم که شده پیدا کنم و بخونم.
این فیلم روایتی از رویارویی قانون خشک مجازات و عواطف انسانیه. ابتدا هیئت منصفه دوازده نفری که با یک پرونده ساده روبرو هستند و هر کدام فورا میخوان رای پایانی رو بدن و پی زندگیشون برن برای شور نهایی دور هم جمع میشن. ظاهرا پسری ناپدری خودش رو کشته و همسایه پیر هم این رو شهادت داده. دادگاه مشرف به یک مدرسه ی قدیمیه. همه توی یک سالن ورزش قدیمی که مشرف به مدرسه است برای مشورت جمع میشن. (و خدای من! این سالن بهترین جا برای اتفاق افتادن این دیالوگهاست). ابتدا به عده ای خرفت شبیه اند تا اعضای هیئت منصفه. رای ها رو روی برگه مینویسند. 11 رای گناهکار و 1 رای بیگناه. همه با تعجب به مردی که این رای رو داده نگاه میکنن. این مرد معتقده که در مورد انسانها نمیشه اینقدر سریع تصمیم گرفت(توجه کنید که در روسیه حتی حکم اعدام هم منسوخ شده, با این حال برای حبس ابد هم این حساسیت نگاه انسانی داشتن قابل تامله). همه معتقدند که گناهکار باید مجازات بشه اما از کجا باید فهمید که فرد واقعا گناهکاره یا اینکه تا چه حد گناهکاره. نتیجه این میشه که دوباره رای بگیرن و اگر باز 11 رای گناهکار بود اون مرد هم با اونها هم رای میشه. حد اقل میدونه که تلاشش رو کرده. اما اینبار 10 رای گناهکار دیده میشه. و تا پایان فیلم گفتگوهای بسیار عمیق و جذابی شکل میگیره و تلاشهایی برای یافتن حقیقت میشه که در نهایت هر 12 نفر به بی گناهی اون پسر رای میدن.
البته این فیلم جزییاتی داره که از اون یک فیلم قابل تامل میسازه. از جمله حضور یک پرنده که از وقتی درباره ی بی گناهی صحبت میشه سر و کله اش توی این سالن پیدا میشه و تا پایان در متن فیلم هست. و در سکانس پایانی مرد اول که به بیگناهی رای داده بود باهاش صحبت و خداحافظی میکنه.
خوبه که هنوز چیزهایی هستند که میتونن به من لذت و احساس رضایت بدن. ممنون شبکه 4. ممنون سینما اقتباس. ممنون نیکیتا میخالف! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:23 توسط الهام فیاضی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:29 توسط الهام فیاضی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:33 توسط الهام فیاضی |
|
|
کاش میفهمیدم که آیا حکم اعدام واقعا حلال مشکلات و احیا کننده ی عدالته یا نه؟ هیچ نمیتونم این توجیه بچگانه رو بپذیرم.
جرم و جنایت حتما ریشه و دلیل داره. آدم جانی و مجرم حتما یک اتفاقی تو سیر زندگیش افتاده که به اینجا رسیده. هیچکس جانی و مجرم بدنیا نمیاد. وقتی کودکی رو میبینم که دوران کودکی ناهنجاری رو پشت سر میذاره از ترس میلرزم. چشمای بی گناهش رو میبینم که از فشار طناب دار به خرخره اش داره از حدقه در میاد. اینها که ما میکشیم همون کودکان بی گناه دیروزند که سیر زندگیشون به اینجا کشوندشون. اعدام از نظر من فقط یک اقدام عاطفی برای ارضای حس خشمه نه یک راه منطقی برای اجرای عدالت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:51 توسط الهام فیاضی |
|
|
یک مدت خیلی مدیدیه که با یک سوال بزرگ توی زندگیم مواجهم که هنوز هم که هنوزه نتونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. سوالم اینه که ملاک قضاوت با ارزش و بی ارزش چیه؟ گاهی از این میترسم که وقتی من این همه پا فشاری میکنم که فلان اثر هنری ارزشمنده و فلان چیز در پیته, دارم مطلق قضاوت میکنم. برای نمونه یک مدت هر هفته با یک راننده آژانس از انقلاب میرفتم اکباتان. هر هفته همون آقا میومد دنبالم. مرد خوبی بود اما عیبش این بود که عشق جواد یساری بود. از اون لحظه که سوار میشدم تا اون لحظه که پیاده میشدم دلم میخواست سرم رو بکوبم تو شیشه راحت شم. روم هم نمیشد که بهش بگم خاموشش کن. از طرفی دلم میخواست خودم رو مجبور کنم به گوش کردن تا بتونم به یه قضاوت درست برسم. که آخرشم نشد. با خودم فکر میکردم یساری داره به زبون خودش همون چیزایی رو میگه که شجریان به یه زبون دیگه داره میگه. مریم حیدر زاده توی شعراش همون حسی رو به تصویر کشیده که حافظ توی شعراش به تصویر کشیده منتها نحوه ی بیان فرق داره. آیا این اون چیزیه ملاک ارزشه؟ نکنه اینها همه فقط سلیقه ست و هیچ ملاک واقعی برای قضاوت وجود نداره. یا مثلا چند روز پیش داشتم کلمه "MUSIC" رو به بچه ها درس میدادم. علیرضا دست بلند کرد گفت: "Teacher I like rap music. It is very baahaal." چهره ام رفت تو هم. گفتم :" Alireza, don't listen to that. It's all rubbish." از اون طرف کلاس پارسا و رامتین جیغ و داد راه انداختن که:" teacher no, teacher no ." بعد اصلا یادشون رفت که نباید فارسی صحبت کنن اون یکی میگفت" تیچر ساسی مانکن خیلی باحاله." اون یکی میگفت: " تیچر, هیچکس خیلی توپه." بعد از کلاس داشتم به این فکر میکردم که آیا این فقط سلیقه ی منه یا اینکه واقعا حق داشتم به علیرضا بگم که خوب نیست رپ گوش کنه. البته اونا بچه هستن و از هر دیش دارام دارامی خوششون میاد. اما بزرگترا چی؟ مگه مامان باباهاشون همین مزخرفات رو گوش نمیدن. اصلا نسبت به کلمه مزخرفات هم حساسیت پیدا کردم. نمیدونم آیا درسته که به بعضی چیزا بگم مزخرفات. و این سوالیه که همچنان فکر من رو به خودش مشغول کرده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:23 توسط الهام فیاضی |
|
|
عصر است. یکی از عصرهای ابری بی باران پاییزی. آسمان یکپارچه پر از ابرهای خاکستری است. توی یکی از خیابانهای فرعی ملال آور مرکز شهر, کناری توقف کرده ام, توی صندلی ماشین لم داده ام و به خیابان و رهگذرانش نگاه میکنم. یکی با موبایل حرف میزند و تند تند راه میرود. دو تا مرد ریشو صحبت کنان رد میشوند. پیرمرد و پیرزنی که گویا از خرید بازمیگردند, کیسه های پر را با خود میکشند. محسن نامجو هم آرام آرام از دریچه ضبط زمزمه میکند. آن طرف تر سمند نقره ای رنگی تلاش میکند به زور خود را در جای پارک کوچکی که پیدا کرده است, جا کند. زیر تابلوی توقف ممنوع پارک میکند. چراغهای چهار راه مقابل پشت سر هم رنگ به رنگ میشوند. محسن نامجو داد میزند:
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش نابوده شدیم از جمله ی رفتگان این راه دراز باز آمده ای کو که به ما گوید باز هان! بر سر این دوراهه از روی نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:26 توسط الهام فیاضی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:29 توسط الهام فیاضی |
|
|
این اولین عکس من است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:14 توسط الهام فیاضی |
|
|
این چند وقت مشغول خواندن رمان "کوری" نوشته ی ژوزه ساراماگو بودم. این کتاب در سال 1998 جایزه نوبل برده. بالاخره بعد از مدتها کتابی بود که بدون وقفه خواندمش و به نظرم ارزش خوانده شدن را داشت. از خصوصیات جالب این رمان سبک قلم نویسنده است . در سراسر این رمان حدودا 300 صفحه ای حتی یک اسم به کار برده نشده است و از شخصیت ها با خصوصیتهای آنها یاد میشود. مثلا "زن دکتر" , "پیرمرد با چشم بند سیاه" , "اولین مرد کور" و ... از دیگر خصوصیات قلم این نویسنده رعایت نکردن هشیارانه ی علایم نوشتاری از قبیل ویرگول, پرانتز و ... است و دیالوگهای این داستان بدون تفکیک شخصیتها و حتی بدون تفکیک خطها و پاراگرافها پشت سر هم می آیند . با این حال دیالوگها چنان هوشمندانه و زیبا طراحی شده اند که بکار گیری این سبک به گیجی خواننده نمی انجامد. نسخه ای که من خواندم به دست اسداله امرایی ترجمه شده بود. اگر چه به متن اصلی دسترسی ندارم تا با مقایسه متنها به چگونگی ترجمه پی ببرم _ و حتی اگر دسترسی داشتم زبان پرتغالی نمیدانستم!!_ میتوانم بگویم که از معدود متون ترجمه شده ای بود که بسیار روان و برازنده بود و به قول مترجم ها بوی ترجمه نمیداد. دیگر خصوصیت قابل تامل این داستان موضوع ناب و فضاسازی بسیار هنرمندانه ی آن است. در اینجا قصد ندارم با توضیح بیشتر محتوای داستان را رو کنم. خواندن آنرا به کسانی که خیلی وقت است کتاب خوب نخوانده اند توصیه میکنم. در زیر چند خط از این داستان را میخوانید: "او حرفی نزد, چشمهای خود را در پس پلکهای بسته محافظت میکرد, ناگهان فکری به کله اش زد, اگر یکهو چشم باز کنم و ببینم چه, امیدی در دل او قوت گرفت, زن نزدیک آمد و متوجه دستمال خونی شد و دلخوری اش در آنی از بین رفت, با مهربانی پارچه روی زخم را باز کرد و پرسید طفلک چطور شد دستت را بریدی, با تمام وجودش یکپارچه میخواست زنش را ببیند که جلوی او زانو زده همانجایی که میدانست هست, بعد ناگهان یادش افتاد که نمیتواند او را ببیند, چشمهایش را باز کرد. زن خنده ای کرد و گفت پس بالاخره بیدار شدی , خوشخواب. سکوتی افتاد و مرد گفت کور شده ام, نمی توانم چیزی را ببینم. زن اختیارش را از کف داد, بازی در نیاور, چیزهایی هست که نباید به شوخی بگیریم, چقدر دلم میخواست شوخی باشد, اما حقیقت این است که من واقعا کورم, هیچ چیزی را نمیتوانم ببینم, خواهش میکنم, مرا نترسان به من نگاه کن, اینجا, اینجا هستم, چراغ هم روشن است, میدانم آنجایی, صدایت را میشنوم, میتوانم لمست کنم, میدانم چراغ را روشن کرده ای, اما من کور شده ام. زن گریه سر داد, چسبیده بود به مرد و میگفت درست نیست, بگو که حقیقت ندارد. گلها از دستش سر خورد و ریخت کف اتاق روی دستمال خونی, خون انگشت زخمی دوباره بیرون زد, او که انگار میخواست چیز دیگری بگوید, زیر لب گفت این که چیزی نیست و با لبخندی از سر درد گفت همه چیز را سفید میبینم. زن کنار او نشست, محکم بغلش کرد و به آرامی پیشانی اش را بوسید, صورتش را هم بوسید. چشمهایش را به نرمی بوسید, حالا میبینی تمام میشود, خوب میشوی, تو که مریض نبوده ای, آدم که یکهو کور نمیشود...."
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:33 توسط الهام فیاضی |
|
|
خیلی وقتها وقتی که توی خیابونهای شهر قدم میزنم, از دیدن این همه ساختمون های زشت و سیخکی که بی هیچ هویت و قشنگی سینه آسمون رو شکافتن دلم میگیره. همیشه با خودم فکر میکنم که بشر امروز چقدر بیچاره ست که مجبوره تو همچین ساختمونایی کار و زندگی کنه. همه چیز یکنواخت و بی مزه ست. اینجوری بیشتر به مور و ملخ میمونیم که میون هم دیگه کور کورکی وول میزنیم. والا مور و ملخ ها هم جاهای قشنگتر و بهتری زندگی میکنن. موریانه ها, مورچه ها, زنبورها خونه هایی دارن با چه معماریهای قشنگی. وقتی معماری خونه های قدیمی با اون طاق و دالونها, با اون ستون و پله ها, اون شیشه ها و درهای قشنگ رو نگاه میکنم با خودم فکر میکنم که چه زندگی میکردن مردم تو این خونه ها!! یا اصلا کلیساهای قدیمی , مسجدهای قدیمی, بعضی از خونه ها و رستورانها چقدر قشنگند. چرا ما معماری گذشته مون رو حفظ نکردیم؟ بعضی از شهرهای اروپایی مثل ونیز, لندن و آتن هنوز بافت معماری قدیمیشون رو خیلی جاها حفظ کردن. اعتقاد دارن که این معماریها و ساختمونا جزیی از هویتشونه. هر غریبه ای هم که به مملکتشون بیاد اینو حس میکنه. اصلا یه چیز دیگه. چرا معماری مدرن اینقدر زشت و خنکه؟ همش خطهای شکسته و صاف. مثل اعصاب خط خطی خیلی از آدمهای مدرن. در بهترین حالت و خوش سلیقه ترین حالت تنها حسی که از معماری مدرن میگیرم سرما و خلئه. البته شاید این فقط احساس منه. کاش بشر امروز همین آلونکهای کوچیکش رو هم با یه ذره سلیقه و توجه میساخت. واقعا این به نظر من احترام گذاشتن به خودمونه. کاش به معمار و مهندسای ما توی دانشگاهها یه ذره هنر و لطافت هم یاد میدادند. ولی چند وقت پیش یه چیزی دیدم که خیلی دلگرمم کرد. داشتم از یه جایی تو همین تهران خودمون رد میشدم, که یک دفعه چشمم به یک چیز متفاوت افتاد. مثل اون یارو که وقتی موز خورد معده ش تعجب کرد, منم چشمام از دیدن همچون چیزی تو همچون جایی - یعنی توی شهر شلوغ سر در گممون- تعجب کرد. ته یک کوچه ی بن بست, که درست بر یک خیابون شلوغ بود, یه ساختمون سپید با کاشی ها و نقش و نگارهای ایران باستان و احیانا زرتشتی دیدم. ساختمون قدیمی نبود, اتفاقا هنوز برای سکونت آماده هم نشده بود. اول فکر کردم که باید عبادتگاه باشه. بعد فکرکردم که شاید مال یه ارگان یا موسسه ی خاص باشه. اما جلوتر که رفتم دیدم که خونه ست. یک خونه ی دو طبقه, با یک در قشنگ که اصالت ایرانی ازش چک چک میچکه! کاشی هایی که مطمئنا خود معمار طراحی کرده بود و مثل تکه های پازل کنار هم چیده بود و نقش نگهبانهای تخت جمشید رو داشت. روی پله ها از همون گلهایی نقش شده بود که کنار پله های تخت جمشید میبینیم. بدنه ی ساختمون همه کاشیهای آبی و سپید با طرحهای اصیل ایرانی و زرتشتی. خلاصه که این ساختمون بین ساختمونای زشت و کج و کوله ی دور و برش مثل نگین میدرخشید. واقعا تحسین برانگیز بود که کسی برای محل سکونت چنین ظرافتی به خرج بده. شاید فکر کنیم که طرف شکمش سیر بوده و بین همه ریخت و پاشهاش این ناپرهیزی رو هم کرده. من میگم کاش بقیه پولدارهای شهرمون هم نصف عقل و شعور این مرفه به ظاهر بی درد رو داشتن و به جای زندگی تو اون برجهای خنک بی ریخت با آسانسورها و پنچره های بی ریخت ترش یه همچین جاهایی برای خودشون میساختن که دو زار به قیافه ی شهرمون کمک کنن. حالا ایرانی نشد, به سبکهای دیگه. اما یه چیزی که بشه بهش نگاه کرد و لذت برد. بد میگم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:49 توسط الهام فیاضی |
|
![]()
سال 1943, 22 فوریه: سوفی تنها 21 سال دارد. با این وجود بیش از هزاران مرد و زن 120 ساله زندگی کرده است. سربلندتر از هر چه سرو. سوفی جوان با آن چهره ی معصوم و آرام اکنون با قدمهایی محکم به همراه برادرش هانس و هم رزمش کریستف, به سوی گیوتین میرود. آخرین کلامش این است: خورشید همچنان خواهد درخشید. سر پر سودای سوفی شول به جرم ایستادگی بدون خشونتش در برابر هیتلر از تن چدا میشود تا آلمان بعدها به داشتن چنین قهرمانی ببالد. تا دنیا بداند که آلمان اگر هیتلر را چون زخمی بر چهره ی تاریخ خود دارد تا دنیا دنیاست به سوفی افتخار خواهد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 21:18 توسط الهام فیاضی |
|
|
دستها به سرما عادت کرده اند, همانگونه که قلب به خلاء نومیدانه ی خود. ایستاده ام در مسیر باد. در مسیر بادی که همچنان که از روی حجم شیشه ایم سر میخورد, نقشم را از ذهن نارنجی و بنفش فضا پاک میکند, چون غباری که از روی آینه ای سترده شود... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:44 توسط الهام فیاضی |
|
|
قصدم
از گفتن اين حرفها اصلا ترساندن يا ناراحت كردن تو نيست. ولي اين حرفها هميشه روي سينه ام سنگيني ميكنند.
همانطور كه ميدانم روي سينه ي تو و هر آدمي كه فكرميكند سنگيني ميكنند. ميخواهم
بگويم كه مرگ خيلي نزديكتر از آن است كه ما فكر ميكنيم. ميخواهم بگويم كه فرصتهاي
ما به بلندي كه فكر ميكنيم نيستند. مرگ مثل يك ديوار بزرگ است در برابر شتابي كه ما در زندگي ميگيريم.
نبايد فريب تكاپو و جريان زندگي را خورد. مرگ هر لحظه ميتواند در برابر ما قد علم
كند و ما با سر به اين ديوار برخورد ميكنيم. هيچ كس نتوانسته از اين ديوار عبور
كند. يك آن در تاريكي محض نوري عظيم پديد مي آيد. نوري كه مردمكهايت را تنگتر و
تنگتر ميكند و تو را در بر ميگيرد. و تو نميداني چه اتفاقي در حال رخ دادن است. و
بعد... هيچ... تو ديگر تسليم مرگ شده اي. روزها و لحظه
ها ميگذرند و تو از كف ميدهي آنچه داشتي. چهره ي شاداب دوشيزه اي كه هر صبح درمقابل
آينه گيسوانش را شانه ميكند، ذره ذره در هم مچاله ميشود و اين چين و چروكها، اين
رشته موهاي سپيد غبار مرگند كه از در و ديوار هستي بر رخسارش مينشينند. مرگ ميرسد، زودتر از آنكه دريابي اش.
دوست دارم به
آنسوي ديوار هم فكر كنم. بر من مخند كه هيچكس از مردمان اين سو، از آن سو خبر
ندارد. خوش دارم در خيال دنيايي بسازم براي خود. گوش كن: مرگ مثل نقطه ي صفر محور
اعداد است. اين سو اعداد مثبت، آن سو اعداد منفي. منفي و مثبت فقط مثل يك علامتند
كه اين سو و آنسو را مشخص ميكنند. ساكنان اين سو زندگي اين سو را خوب و دوست داشتني
ميپندارند و چون از زندگي آن سو خبر ندارند آن را منفي و نا خوشايند ميپندارند. من
از بالا نگاه ميكنم. اين مثبت و منفي فقط نشانگر اينسو و آن سو هستند. وقتي زندگي
اين سو تا آخرين قطره، تا صفر مرگ سپري شد، زندگي آنسو ذره ذره آغاز ميشود. منفي
يك، منفي دو،... و تا بينهايت. ما روي اين محور جاويدانيم. كسي چه ميداند، شايد
اين محور بي انتها چون حلقه اي پيوسته باشد. شايد دوباره روزي از ديگر سو به محور
مثبتها رسيديم. فكرش را بكن: ديدن مرگ مرگ، و تسليم شدن به زندگي!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:57 توسط الهام فیاضی |
|
|
قلبم را در
مجري كهنه اي پنهان ميكنم در اتاقي كه
دريچه ايش نيست. از مهتابي به كوچه تاريك خم ميشوم و به جاي همه
نوميدان ميگريم. آه من حرام شده ام! با اين همه-اي
قلب در به در!- از ياد مبر كه ما -من و تو- عشق را رعايت
كرده ايم، از ياد مبر كه
ما-من و تو- انسان را رعايت كرده ايم، خود اگر
شاهكار خدا بود يا نبود. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:35 توسط الهام فیاضی |
|
|
هفته ي پيش روز سه شنبه در مسير برگشت به خانه شاهد يكي از مزاحمت هاي مشمئز كننده خياباني بودم. شايد در مكان شلوغي مثل صف اتوبوس از ترس آبرو نبايد صدايم در مي آمد و شايد به تجربه خيلي از همجنسانم در چنين مواقعي بايد سكوت پيشه ميكردم. اما به قول يكي از دوستان نميدانم بدبختانه يا خوشبختانه در مواقع عصبانيت زورم چند برابر ميشود و حساب زمان و مكان از دستم در ميرود. اين بود كه بلافاصله قبل از اينكه حتي خودم بدانم چه ميكنم يك مشت محكم پاي چشم مردك كاشتم و سرش داد كشيدم: مواظب دست كثافتت باش!!! مردم غيور و هميشه در صحنه هم مثل ماست فقط نگاه كردند. آنقدر عصباني بودم كه متوجه نبودم مشتم چقدر درد گرفته. آنشب تا صبح مشتم درد ميكرد اما ته قلبم از كاري كه كرده بودم خوشحال بودم. وقتي اين قضيه را براي خواهر بزرگترم تعريف كردم گفت كه نبايد اين كار را تكرار كنم چون معلوم نيست دفعه بعد هم آن مردك بايستد و كتك بخورد و برايم يك ماجراي هولناك تعريف كرد. گفت كه يكروز ديده كه يك تاكسي محكم كنار خيابان ترمز كرده و مردكي مچ پاي دختري را گرفت و از ماشين به بيرون پرت كرد به طوري كه دختر با كمر روي جدول مي افتد و هر چه كه دختر گريه ميكرد كه اين مردك مزاحم من شده و حالا طلبكار است هيچكس از جايش تكان نميخورد. دختر ميلرزيد و ميگفت كه مردك هرزه توي تاكسي چه حرفهاي چرندي زير گوشش ميگفته و چكار ميكرده تا در آخر دختر مجبور شده سرش داد بكشد و حالا مردك نه تنها خجالت نميكشيد بلكه ميگفت اصلا تو كي باشي كه من مزاحم تو بشوم؟!! و مردم غيور هميشه در صحنه آنجا هم فقط تماشا كرده اند. گاهي فكر ميكنم بايد من هم مثل امينه با خودم چاقو حمل كنم اما باز به ياد زناني مي افتم كه به اين طريق از خودشان دفاع كرده اند و حالا با حكم اعدام!! در زندان منتظر مرگشان هستند. ميخواهم بگويم آن مردكي كه مزاحم من شد نه موهايش سيخ بود و نه لباس بدن نما پوشيده بود. اتفاقا ريش و پشم هم داشت و بسيار هم ريخت نحس غلط اندازي داشت. و من مانتوي تا روي زانو پوشيده بودم و آرايشم هم آنچناني نبود. من ميخواهم به اين وسيله از مسئولين عزيز طرح امنيت اجتماعي كمال تشكر را به عمل بياورم كه با اين اقدامات سازنده و بگير و ببند هاي مفسدين و منحرفين دارند ريشه فساد را ميخشكانند و از نواميس مردم به بهترين وجه دفاع ميكنند. مهساي معصوم را توي خيابان ميگيرند و با مسعود تا آن حد محترمانه و منطقي صحبت ميكنند و در كل من از همگي شان كمال تشكر را دارم. (انگشت وسط رو به بالا!!) دلم ميخواهد بدانم كه چرا در ايران اسلامي اينقدر آدم عقده اي جنسي وجود دارد. چرا مثلا در خيابانها و پياده رو هاي آلمان كافر بي دين ملحد خدا نشناس منحرف !!! كمتر از اين اتفاقها مي افتد؟ آيا روشهاي ما از ابتدا درست بوده اند؟ روشهاي اكنون ما چطور؟ و ديگر اينكه: بيشتر كساني كه مزاحم ميشوند (طبق تجربه خودم ميگويم) اصلا ظاهرشان مثل اين پسرهاي بيچاره اي كه گشت ارشاد آن اوايل ميگرفت (چون الان گويا فقط اختصاص به ارشاد بانوان دارند!!) نيست. بيشترشان حتي بسيار مثبت نما هستند و در برخي موارد در سنين پدر و پدر بزرگ ما!! خلاصه اينكه: كوروش جان بخواب كه جانشينانت بيدارند و آريايي سر افراز و سمبل نجابت است!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط الهام فیاضی |
|
|
غريبه خنديد. خنده اش در نظرم قشنگترين خنده دنيا بود. كات! همين قدر كافيست. جلوتر نمي روم. نميخواهم بشناسمش. نميخواهم جزييات زندگيش اين تصوير را در ذهنم تيره كنند. همين! اين يك قاب زيبا بود از زندگي.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:7 توسط الهام فیاضی |
|
|
عشق چون رويايي لطيف در پس ذهن آدميت است. چون آرماني اسطوره اي كه هر نوزادي كه پا به اين دنيا ميگذارد با انگيزه يافتن و بهره مند شدن از آن به دنيا مي آيد. عشق فراتر از توصيف است و با اين حال روح خوب آن را ميشناسد. عشق چيزيست كه حتي هيتلرهاي سنگدل آن را به عنوان آخرين دارايي ، با خود به گور بردند. خوشبخت ترين انسانها عاشق زندگي ميكنند. زنده ترين زندگان عشاقند. هرچند كه اين نور ايزدي بر هر كسي نميتابد و اين فروغ در كمتر كسي جاويد است. بال و پر سوخته و رنجور ميشويم از عشق و توبه ميكنيم از آن. اما بشر از روزي كه نطفه اش بسته ميشود تا روزي كه به خاك ميرود ميداند كه بايد عشق را جستجو كند. اين است كه از وقتي كه انسان بود عشق بوده، و تا وقتي كه باشد، عشق خواهد بود. چه خوش گفت سهراب عاشق : بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است. 14 فوريه فرخنده باد! پي نوشت: كسي ميدونه روز باستاني ايراني عشق كي هست؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:7 توسط الهام فیاضی |
|
|
هان! يادم مي آيد. ميرفتم رها از خود. خالي از هر شعور و هوشي. من فقط دو تا چشم بودم. تمام وجودم انگار همين دو چشم بود. من ميديدم و حتي وارونه ترين تصويرها و دور از عقل ترين حوادث هيچ مرا بر نمي انگيخت. درنگي نبود. من ميرفتم و ميديدم. هرآنچه كه ميديدم عين منطق بود و من كه فقط چشم بودم از تحليل آن ناتوان. بي هيچ درنگي و بي هيچ بهتي ميپذيرفتم آنچه كه ميديدم. شبحي در ميان اشباح چنگ بر پيراهنم زد و آن را دريد. من اما همچنان ميرفتم. درونم را چيزي ميخورد اما ميدانستم كه اين همان است كه بايد باشد. خيلي طبيعي است كه پيراهن كسي را بدرند و اين جاي گلايه اي ندارد. من ميرفتم و سايه ها و صداها را به درون حفره خالي قفس سينه ام ميكشيدم . سايه ها روي سنگفرش راهروها با نور زرد رخوت آلود در هم ميپيچيدند. من ميگذشتم و ميديدم. ميديدم كه كولي اي در گوشه اي شمعي روشن كرده است و در ميان باد دستانش را حمايل شمع كرده تا شعله اش را نگه دارد. زمين ميچرخيد و ميچرخيد و كوشش كولي براي حفظ شعله به نظر بي سرانجام بود. جلوتر رفتم و او را كه در چرخش ديوانه وار زمين تلو تلو ميخورد كنار زدم. دو انگشتم را با زبان تر كردم و فتيله ي شمع را با شعله اش در ميان دو انگشت فشردم. كولي خواست به سويم خيز بردارد اما.... اما به يكباره درونم چيزي شعله كشيد. نگاه كردم و كولي نگاه كرد. نگاهش به قفس خالي سينه ام بود. نگاه كردم. شعله شمع در حفره سينه ام ميسوخت و باد كه همه چيز را ميبرد و زمين كه يك لحظه نمي ايستاد، همه و همه در سكوت فرو رفتند. ديگر هيچ چيز نبود جز انعكاس شعله من در چشمان او. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:15 توسط الهام فیاضی |
|
|
Keep this in your mind: You can not make the others love you. You can only love other people OR keep away from any tender feelings about them. Keep this in your mind: You can not turn the time back and erase the bad memories. You can only help yourself and get along with them and try to give comfort to your weary mind. Try not to dwell on your pains. Instead, try to see the glimmer of light through the darkness of your days. Keep this in your mind: there are always people who make you sad. There are always ones who hurt you intentionally or unintentionally. Don't expect the people to be kind to you or treat you fair. Even those whom you love most. It's a great painful and bitter reality. Be kind to people but never take it as a MUST that they should turn it back to you. Be kind just for your own sake: because you do exist and your spirit needs you to be kind. I confess that my words are not new at all. But as Shariatee says: Wisdom hates repetition, but the heart welcomes it. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:32 توسط الهام فیاضی |
|
|
There are times that I suffer from a distant memory which I don't want to recall. But it hangs on my chest and doesn't let me breathe. There are times that I wonder why on the earth should I tolerate such pains. I think memories never die. They are immortal and they keep on their lives as long as you breathe. No matter how hard you try to destroy them, they strike you in the most unexpected moments. You can run, but you can't hide!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:58 توسط الهام فیاضی |
|
|
گفته بودي شورشي در راه است. قرار بود رسم دلتنگيها و تيرگها را بسوزاني. ميگفتي يك لشكر شاپرك بسيج خواهي كرد. گفته بودي كافران به آيين نجات را دوباره مومن ميكني. باشد پيامبر! فداي سرت. ميدانم. گاهي هر كسي حق دارد سر به بيابان بگذارد. شايد هم الان در گوشه اي، درون پيله ي گرمي به خواب رفته اي. از همان خوابهاي آبي و سپيد كه دلت ميخواست. ديدي پيامبر؟! درون اين قفس بي انتها فرياد كه هيچ، درد دل هم نميتوان كرد. چه برسد به شورش. خوش باشي در پيله تنهاييت. ارادتمند تو: امت دلتنگ و چشم به راهت پي نوشت: تولدت مبارك!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:9 توسط الهام فیاضی |
|
|
انسان مدعي فهم و كمالات! انساني كه چشم فلك رو كور كردي كه اشرف مخلوقاتي و به اين بهونه به صغير و كبير كائنات رحم نميكني! به چيت مينازي آخه تو!؟ تو كه هنوز در بند برتري نژاد و جنسيت و طبقه اي چطور ادعاي فهم و شعورت ميشه؟ آخه رو چه حسابي و با چه معياري اين رو قبول ميكني و اون رو رد ميكني؟ د به من بگو معيار درستي و غلطي برتري هايي كه قايل ميشي چيه و چقدر واقعيه. اصلا چرا فكر ميكني به حكم انسان بودنت از كلاغ برتري؟ چي باعث ميشه كه فكر كني خاربوته ها از تو كمترن؟ عقل و فهمت؟ ميخواي مشتت رو وا كنم؟ تو با احساست و با ميلت قضاوت ميكني. فكرتم زنداني ميلت كردي. هر چي كه عشقت باشه با فكر تار عنكبوت بسته ات مهر تاييد ميزني و هر چي كه نه ،مهر رد، خلاص!!! اگر آمريكايي هستي، آدمايي كه تو كامبوج و سودان زندگي ميكنن به نظرت بربرن. اگر تو كامبوج زندگي ميكني آدمايي كه تو آمريكا زندگي ميكنن به نظرت جهانخوار و بد ذاتن. اگر ثروتمندي فقرا به نظرت بي فرهنگ و بي مبالاتن. اگر فقيري ثروتمندا به نظرت بي دردن. اگر سفيدي ، رنگين پوستا بوي گند ميدن به نظرت. اگر رنگين پوستي سفيد پوستا به نظرت سنگدل و بي احساسن. اگر مردي زن به نظرت پست و كم عقله، اگر زني مرد به نظرت خودخواه و فرصت طلبه. آهاي جناب اشرف مخلوقات! تو خودت با دستاي خودت اين موقعيت رو بدست آوردي كه فخرش رو به هستي ميفروشي يا فقط شانس باعث شده تو آدم باشي اون يكي درخت سكويا؟ تو خودت مرد يا زن شدي يا كروموزومهاي جنسي اونم بر حسب تصادف تعيين كرد كه تو بايد زن يا مرد باشي؟ تو خودت اين گوشه دنيا به دنيا اومدي يا شانس با تو اين كارو كرده؟ پس ديگه برتريه چي؟ كشك چي؟ پي نوشت 1: مقصودم از انسان، اون دسته از انسانهاست كه اينطور فكر ميكنن. باقي جماعت انساني ببخشند منو بابت به كار بردن اين لفظ مشترك. پي نوشت 2: مخاطب من اصلا حميد نيست. مخلصشم هستم. فقط حرفاش جرقه ي اين حرفا رو كه خيلي وقت بود تو دلم بود زد و منم ريختمشون رو دايره. از اين بابت هم ازش ممنونم. پي نوشت 3: حميد ميبيني؟ در پشت صحنه وبلاگ ما چه نقش اساسي و هدايتگري رو بازي ميكني!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:41 توسط الهام فیاضی |
|
|
عزيز بهتر از جانم، مهربانم، چرا تو را گرفته و غمگين ميبينم؟ چرا نميفهمم تو را؟ چرا وقتي درد هايت را برايم واگويه ميكني حتي يك كلام هم نميفهمم اما تا عمق جانم ميسوزد؟ تمام غمهايت مال هفت كوه سياه و تمام لبخند هاي اقاقيها مال تو. چرا نميتوانم از دردهايت بكاهم؟ چرا نميتوانم به تو بفهمانم كه ارزشمند ترين چيز تو در زندگي شادي درون و آسايش روح است كه آنرا از خود دريغ ميكني؟ تو خود را متهم ميكني و ميخواهي مسئوليت تمام گناهان عالم را به دوش بكشي. تو مقصر هستي اما تاوان تو اين نيست. مهربانم كه كودكيها يم رنگ و بوي قهر و آشتي با تو را دارد، چرا نميفهمم تو را؟ چرا نميفهمي مرا؟ من با رنج بيگانه نيستم اما نميدانم چرا زبانم را نميفهمي؟ چرا فكر ميكني به فكر خود بودن شانه از بار مسئوليت خالي كردن است؟ چرا فكر ميكني كه تمام كلافهاي پيچيده به دست تو باز ميشود؟ چرا زندگي را بيش از آنكه جدي باشد جدي گرفته اي؟ چرا من تسليم و بي تفاوتي به دنيا را راه درست ميدانم و تو درگير شدن و تقلا كردن را؟ شايد دليل آن است كه من پير شده ام و تو هنوز جواني. اگرچه به ظاهر يكسانيم. آري نازنينم. من پير شده ام و اكنون اگر سن روحم را بسنجند از نود گدشته است. تو اما شايد چون هنوز جواني تسليم و بي تفاوتي را بر نميتابي. خود را پير ميكني مثل من. نكن! اينكار را نكن! بگذار در دنيايت جايي براي مفهوم عشق، مفهوم اميد، و مفهوم رنگ باقي بماند. نكن! تو را به خدا قسم اين كار را نكن. تو حق داري بخندي، گرم باشي ، دوست داشته باشي و دوست داشته شوي. تو حق داري كه اميدوار و شاد زندگي كني. تو حق داري رنگين كماني از رنگ زير بالشت بگذاري. تو حق داري به مهماني گنجشكها بروي. نكن! خود را محروم نكن از اين همه حق. بگذر. از التهابها بگذر و بگذار خوابهاي سپيد و آبي در فضاي ذهنت پرسه بزنند. غمهايت مال هفت كوه سياه، لبخند همه اقاقيها مال تو. بخند مهربانم. بخند تا زنده شود روح مرده ي من!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:48 توسط الهام فیاضی |
|
|
شب سردی است و من افسرده. راه دوری است و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها. سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است. هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل. غم من لیک غمی نمناک است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:18 توسط الهام فیاضی |
|
|
تنفس در هواي سرد و مسموم و مصنوعي اين زمستان به حالت تهوع ام مي اندازد. تمام تابشها و درخششها فريبي بيش نيستند. دستان كرخت شده از سرمايم را هر چه ها ميكنم گرم نميشوند. كرم نحيف و كوچك و بي اهميتي هستم كه در گوشه اي از كائنات بي انتها به فراموشي سپرده شده است. من پيله اي ميسازم گرم. تار ميتنم. من تار ميتنم شب و روز. آنچنان كه سر پنجه هيچ خيال رنگيني به ذهن ملتهبم نرسد. من تار ميتنم امروز، من تار ميتنم امشب و سر مستم از پيچش تارهاي انزوا به پيرامون پيكر به جان آمده از سرمايم. درون پيله ي گرمم به خواب خواهم رفت. به خواب. آخ خ خ خ ... كه دلم لك زده براي قدر نوك سوزن خواب بي دغدغه اي. من به خواب خواهم رفت. آري به خوابي آبي و سپيد. رنگهاي ديگر از ذهن من تبعيدند. من به خواب فرو خواهم رفت و از من نپرس كه كي بيدار خواهم شد. شايد فردا. شايد سالها بعد. شايد هم هيچوقت. من لج كرده ام با زمستان زمين. تا بهار نيايد از خواب بر نخواهم خواست. بهار من گم شده است. شايد هرگز بر نگردد. شايد هم اصلا نبوده و خيالي بيش نيست. در سردترين شبهاي زمستان درون پيله ي گرمم خواب بهار را خواهم ديد. خواب بهار آبي و سپيد را كه شبيه هيچ بهار سبزي نيست. شايد اصلا رنگ سبز را فراموش كرده ام. راستي سبز يعني چه؟!؟ نه!!! همان آبي و سپيد. آبي و سپيد، ميفهمي؟ بهار اگر آمد پيله ام را خواهم شكافت و پروانه وار به استقبال سبزها خواهم رفت. اگر هم نيامد كه هيچ! آبي و سپيد را سر ميكنم تا مرگ...آبي و سپيد را... تا بينهايت...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:4 توسط الهام فیاضی |
|
|
خداوند نيست را هست كرد و اسارت خلق شد. هر ذي وجودي اسير است بي آنكه خود بداند. و اين اسارتي ابديست كه حتي با مرگ هم رهايي از آن ممكن نيست؛ چه، روح وجود دارد و حتي مرگ هم آن را نابود نمي سازد. هر چه كه هست داراي روح است: انسان، حيوان، گياه، جمادات. همه روح دارند و هستند. همه هستند و اسيرند. اسارتي به اين معنا كه به هيچ روي نميتوانند از منبع هستي خود رويگردان شوند و از او چيزي نخواهند و يا تمايلي به او نداشته باشند. حتي ملحد ترين و بي اعتقاد ترين مخلوقات نيز اسيرند. آن كه نيست با عدم يكپارچه است، و عدم يك كل واحد است و عدم عين آزاديست. وقتي وجود نداري خدايي بر تو حكومت نميكند، آرزويي نداري و از بيم سقوط و تنهايي فارغ هستي. به معناي واقعي بي نياز هستي. هستي يعني نياز، و نياز يعني اسارت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:9 توسط الهام فیاضی |
|
|
امروز: صحنه اول: توي لاين سبقت با سرعت 100 يا 110 ميراندم. عجله داشتم و سرم در افكار گوناگون غوطه ميخورد. تيك!! پروانه ي سفيد كوچكي محكم به شيشه جلو برخورد كرد و مرا هراسان از رويا بيرون كشيد. طعم تلخ بغضي جدار گلويم را ميساييد... صحنه دوم: به مهتا به خاطر جمله خوبي كه ساخت يك برچسب بزرگ جايزه دادم. كلاس كه تمام شد، من بودم و هياهوي بچه ها كه هر 16 تايشان همزمان صحبت ميكردند و من با عجله كاغذهايم را از روي ميز جمع ميكردم. چند دقيقه بيشتر به افطار نمانده بود و سرم گيج ميرفت. در جواب سوالهايشان كه اصلا نميشنيدم فقط سر تكان ميدادم كه بله يا خيلي خوب.در ميان هياهوي دور و برم يك جفت دست كوچك دور كمرم حلقه شد و لبهاي سرخ كوچكي آرام در گوشم گفتند: " تيچر، مرسي كه به من برچسب دادي!" انگار امروز فقط همين كلمات را شنيده ام. صحنه سوم: هوا تاريك شده بود. به خانه برميگشتم. به داخل محوطه خاكي پشت خانه راندم. چراغهاي ماشين صورت پسركي 14 يا 15 ساله را روشن كرد كه در تاريكي و تنهايي قدم ميزد. صورتش را فقط براي چند ثانيه ديدم. نگاهش مثل نگاه مانكن هاي پشت ويترين مغازه ها سرد و بهت زده بود و صورتش حالت غريبي داشت. حالتي كه تكانم ميداد. گويي اطرافش را نميديد. شايد اصلا نابينا بود. سرگرداني را از چهره اش خواندم. ناگهان مردي از نميدانم كجا پيدا شد و دستان او را گرفت. آشنا بود. صورتش را چند بار بوسيد. همچنان كه دور ميشدم در آينه ميديدم كه دستانش را دورشانه هاي پسرك حلقه كرد و نجوا كنان به كوچه روشن مجاور قدم گذاشتند. صحنه چهارم: ....كاش..... بايد..... اما....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:39 توسط الهام فیاضی |
|
|
پست اخير مهدي حرفاي دل خيلي هاست. اگر آرشيو اين وبلاگ رو بررسي كنين منم يكي دو تا مطلب تو همين مايه ها نوشتم. البته نه به اين تميزي و قشنگي . ولي با خوندن اين مطلب انگار خاكستر يه آتيش قديمي تو دل من به هم خورد. داشتم با خودم فكر ميكردم. ياد يه قصه اي افتادم كه اگر اشتباه نكنم توي تورات اومده. حالا اگر كسي اطلاع دقيق تر داره اشتباه منو درست كنه. اين قصه از اين قراره كه اون قديم قديماي خيلي دور، آدما همه به يه زبون صحبت ميكردن. واسه همينم خيلي خوب هم ديگه رو ميفهميدن و پله هاي ترقي رو يكي پس از ديگري پشت سر ميذاشتن. يه روز همگي تصميم ميگيرن كه با هم متحد بشن و يه برج خيلي خيلي بلند بسازن و خودشون رو به بهشت خدا برسونن. اسم اين برج اگر اشتباه نكنم برج بابل بوده. خلاصه همه كمر همت ميبندن و خشت رو خشت ميذارن و تا ثريا برج رو بالا ميبرن. ديگه دم دماي بهشت بودن كه خدا به صرافت ميفته كه جلوشونو بگيره. به هر حال از اين غلطا نبايد ميكردن. پاشونو از گليمشون دراز تر كرده بودن . خدا براي اينكه جلوشون رو بگيره زبانشون رو تغيير ميده. يكي شروع ميكنه عربي حرف زدن، اون يكي تركي حرف ميزده، اين يكي به قند پارسي سخن ميگفته، يكي ديگه لاتين و خلاصه همه چي به هم ميريزه. اينجوري خدا راه رسيدن به بهشت رو براي آدما سخت تر و پيچيده تر ميكنه. خب حالا اينا كه گفتم چه ربطي به حرفاي مهدي داشت؟ تا به نفرين نبوي به ملخ فضايي يا شتر دريايي تبديل نشدم توضيح ميدم. من فكر ميكنم كه اين داستان يه اشاره ست. اشاره به اينكه راه رسيدن به بهشت از گذرگاه همكاري و تفاهم و درك متقابل افراد بشر ميگذره. (چي گفتم؟!) يعني وقتي همه دست هم رو بگيرن و هم ديگرو بفهمن و به جاي هدر دادن زورشون براي فشار دادن گلوي هم ديگه، براي همدلي و قدرت روح تلاش كنن راه بهشت هموار ميشه. آما!! ( با لهجه شيرين تركي و به تشديد ميم) اما خدا خواسته كه اين همدلي و تفاهم به اين مفتيها به دست نياد و آدما براي به دست آوردنش جون بكنن. ياد بگيرن كه دست هم ديگه رو بگيرن تا بتونن پله پله بالا برن. به عبارتي خدا خودش ما رو طوري آفريده كه اونقدر با هم فرق كنيم كه به سختي همديگه رو بفهميم و در عين حال اونقدر شبيه هم باشيم كه اگر تونستيم موفق به درك و همدلي بشيم مثل يك پيكر واحد عمل كنيم. نكته: → آدما تا وقتي كودك هستن دلاشون هنوز سيماني نشده.واسه همينم راحت تر با هم يك دل و همراه و هم زبون ميشن. نبايد يادمون بره! برج بابل هزاران ساله كه داره انتظار ما رو ميكشه. اين دفعه به جاي خشت، دل روي دل بذاريم تا شايد خدا كه پادشاه حاكمه، اين بار كتمون نكنه. اينجوري شايد دوباره توي بهشت راهمون بدن! پي نوشت 1: اگر زيادي شعار گونه حرف زدم ميبخشين. اين فقط يه برداشت بود. ميتونه غلط هم باشه. پي نوشت 2: مرسي عاطفه جون. بوووووس.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:31 توسط الهام فیاضی |
|
|
تا حالا اینو ندیده بودم. پشت کارت های سوخت نوشته: از یابنده تقاضا میشود کارت را به صندوق پست بیندازد!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:25 توسط الهام فیاضی |
|
|
در زندگيم روزها و سالهايي هستند كه آنها را گم كرده ام. به ياد دارم كه زماني كودكي بودم كه زمستانهاي سرد دست در دست خواهر بزرگتر با آن جثه كوچك و نحيف ليز ليزك كنان تا دبستان ميرفت. به ياد دارم كه زماني كودكي بودم كه خانه اش را ايران ميدانست و فكر ميكرد ايران فقط يعني آن خانه. يادم هست كه مسحور رنگ زرد بودم و از همان كودكي خواب شاهزاده هاي سپيد پوش را ميديدم. حتي روزهاي نوجوانيم را به ياد دارم كه همه چيز آزار دهنده بود و هر شب به اميد اين ميخوابيدم كه فردا چيز بهتري از دنيا ببينم. يادم است كه چه روياهاي رنگين و چه روح بي تابي داشتم و تجربه هاي گوناگون چطور يكي پس از ديگري مرا در بهت و درد و هيجان فرو ميبرد. اما از اينجا به بعد انگار پلي شكسته است. شانزده سالگي،هفده سالگي، هيجده سالگي، نوزده سالگي، بيست سالگي، بيست و يك سالگي، و حتي همين بيست و دو سالگي كه نميدانم بايد آن را چه بنامم. گويي فقط شبحي هستم كه شبها از كنار تقويم روميزي آشپزخانه رد ميشوم و آن را ورق ميزنم: يكشنبه 16 بهمن 1384، جمعه 19 مهر 1385، شنبه 25 فروردين 1386، يكشنبه 21 مرداد 1386، دوشنبه 9 مهر 1386..... هيچ نمي فهمم. انگار زمان هم ميگذرد و هم فلج شده است. يا شايد اين روح من است كه يخ بسته؟ وجودم به دليجان زهوار در رفته ا ي ميماند كه در چاله اي افتاده و چرخش به گل نشسته. چرا نميتوانم حركت كنم؟ زمان مثل برق از كنارم ميگذرد و من گير كرده ام. امروز شنبه اي از راه ميرسد و تا من ابعاد موهومش را در ذهن ترسيم كنم، شنبه اي ديگر بر سرم آوار ميشود. گاهي آرزو ميكنم كه دستي دكمه ي فست فوروارد زندگيم را بفشارد تا شايد از اين چاله رد شوم. اما باز با خود ميگويم كه از كجا معلوم كه اين چاله تا كجا ادامه داشته باشد. نكند به جاي چاله در چاه افتاده باشم. روزهايي هستند كه آنها را گم كرده ام. روزهايي هستند كه آنها را گم ميكنم. روزهايي مثل آن روزها كه كنج اتاق دلگير خوابگاه دانشگاه، نسكافه بي مزه اي را مز مزه ميكردم. روزهايي مثل آن روزها كه پشت ميز كارم در دفتر آموزشگاهي ساكت و گمنام، صداي رد شدن ماشين ها از پشت پنجره در گوشم تكرار ميشد. و روزهايي مثل اين روزها كه پر از خاليند. هميشه دلگرمي هايي هستند كه پوچي دقايقم را برايم قابل تحمل كنند. اما ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:55 توسط الهام فیاضی |
|
|
خوشا به حال لك لكا كه خوابشون واو نداره ! خوشا به حال لك لكا كه عشقشون قاف نداره ! خوشا به حال لك لكا كه مرگشون گاف نداره ! خوشا به حال لك لكا كه لك لك اند ! "حسين پناهي" نميدونم چي بگم و از كجا شروع كنم. شايد دارم به دام مرده پرستي ميفتم. اونم براي مرده اي كه 3 سالي هست كه مرده و داغش رو خيليا فراموش كردن. تازگي ها با يه دوستي آشنا شدم كه يادش رو و داغش رو دوباره تو سينه ام زنده كرده. اون دو پاره استخون ژوليده، با موهاي مشكي كه بيشتر وقتا روي چشماش ميريخت، با اون لحن صحبت آروم و توام با لكنت كه خيلي ها اصلا فكرشم نميكردن كه اون به تنهايي چه دنياييه براي خودش.(و براستي هر آدمي يه دنياس از نظر من ). با خودم جدل ميكنم كه چرا وقتي حسين پناهي زنده بود شعراشو زمزمه نميكردم ، دلم براي تنهاييهاش نميگرفت و مثل ديوونه ها خيره نميشدم به عكسش. چرا حالا كه رفته بايد انگشت حسرت بگزم كه اون اينجا زير آسمون دود گرفته ي همين شهر پشت ميز غريبش مي نشست و بغض هاش رو ميسپرد به اشك قلم. اصلا ميخوام بدونم همين الان كه من اينجا نشستم و تق و تق اين مطالب رو تايپ ميكنم، چند تا حسين پناهي ديگه كنج تنهاييهاشون كز كردن و هيچ كس اونا رو نميبينه؟ مرگ چه اكسيريه كه غريب افتاده ها رو عزيز ميكنه تا خيليها قيافه ي فيلسوف مآب بگيرن و بگن من آنم كه رستم بود پهلوان؟(نكنه منم يكي از اون آدم مزخرفا باشم! هستم؟ شايد!) حسين پناهي هم مثل من، مثل تو، مثل خيلي هاي ديگه. ولي چرا دلم آتيش ميگيره وقتي فكرشو ميكنم كه اونقدر تنها بود كه هيچ كس نفهميد كي از قفس جادويي زمين تا خدا پر كشيد و رفت. سه روز بعد، بايد جسد متلاشي شده اش رو دخترش پيدا كنه؟ اصلا به من چه؟ دخترشم؟ زنشم؟ كيم من؟ من چي از زندگي خصوصي اون ميدونم كه اينجوري آتيش ميگيرم؟ وقتي زنده بود چه گلي به سرش زدم كه حالا وقتي نيست براش عزا گرفتم؟ نميدونم ولي اون غروبي كه خبر مرگش رو شنيدم از ياد نميبرم. اون شب توي دفتر خاطراتم نوشتم: " امروز حسين پناهي فوت كرد ! آره، وقتي اين خبر رو شنيدم ماتم برد. اصلا باور كردنش خيلي سخته. انگار جگرم سوخت. كلافه شدم. خيلي دوست داشتني بود. خواستم اينجا بنويسم. چون بالاخره يه آدم از بين ما رفته. خدا كنه اون دنيا جاي خوبي داشته باشه. فردا 10 صبح از جلوي تالار وحدت تشييعش ميكنن. ميبرنش ياسوج. زادگاهش. خدا بيامرزدش. تكيه كلامش توي سريال آژانس دوستي OK بود. همين! حرفام همين بود. خواستم بنويسمش." اين رو بايد قبول كرد كه حسين هايي همين حالا زير اين سقف كبود زندگي ميكنن كه هيچ كس صداي زنده بودنشون رو نميشنوه. همون طور كه خيليا، و تقريبا خود من، صداي زنده بودن حسين پناهي رو نشنيديم تا وقتي كه رفت. حالا هم نشستم و اين چرنديات رو تحويل شما ميدم. مرده اون كسيه كه ميميره و فراموش ميشه.ولي پناهي با اون لحظه هايي از زندگيش كه جاودانشون كرد براي ما هنوز زنده ست. با خودم فكر ميكنم من چقدر از زندگيم رو جاودانه كردم؟ آيا وقتي مردم، بعد از مراسم چهلمم كسي اسم من رو به خاطر مياره؟ ببخشيد اگر زيادي چرند گفتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:48 توسط الهام فیاضی |
|
|
هنوز جان داشت و پيكرش گرم بود. اگر چه نحيف و كم توان شده بود اما هنوز نفس ميكشيد. من اما بايد او را ميكشتم. در چشمانم خشم زبانه ميكشيد و در دلم شوق او. به انكار آويختم تا بازوانم توان اين جنايت ناگزير را بيابد. جانم به جانش بسته بود و اين مرگي مضاعف بود، اما من بايد با دستان خود، زمانيكه او هنوز نفس ميكشيد او را در خاك ميگذاشتم و با دستان لرزانم بروي صورت درخشانش خاك ميريختم. او بي پناه بود و من بي پناه تر از او. او را ميكشتم و خود را. ميگريستم و از درد بر خود ميپيچيدم، و نگاه ناباور او كه ذره ذره در دل خاك پنهان ميشد به نگاهم آويخته بود. گرماي او را به سرماي خاك بخشيدم . او بي پناه بود. او بي پناه بود. و شگفتا كه من، بي پناه تر از او، دور از چشم خود، به گوري كه خود برايش كنده بودم خيره مينگريستم و اميد داشتم كه از خاك برخيزد! او را كشته بودم و اميد داشتم كه جان به در ببرد! آسمان برقي زد و سايه مرا كه بر كناره ي گور به تماشا ايستاده بودم، چونان هيولايي بر گور انداخت. صداي تقلاي او را از زير خاك ميشنيدم و دور از گوش خود ضجه ميزدم. ... سر انجام او تسليم خواهد شد و گرما از كالبدش پر خواهد كشيد و پيكرش...ذره ....ذره....ذره... خاك خواهد شد.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:7 توسط الهام فیاضی |
|
|
به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه اي در قفس است... اي نميدانم كه و چه! من گنگم، من گيجم، من منگم. من تمام حجم سينه ام پر است از هجوم كلمات . و در كشاكش به سخن آمدن سينه ام دارد مي تركد. من ميخواهم بگويم. من ميخواهم بگويم، اما نميدانم از چه و از كه. اي نميدانم چه و كه! به جان عزيز تو سوگند كه تب تو سرم را ميسوزاند و همه وجودم پاره اي آتش است. شوق تو در من زبانه ميكشد و دريغا! نميدانم تو كه هستي و چه هستي. من ميخواهم براي تو بگويم، اما نميدانم چه! هر واژه با تمام جلوه گري در ذهنم ميچرخد و بعد روي لبانم جان ميدهد. هر چه كه ميخواهم بنويسم با تمام وجود چشمانم را به خود خيره ميكند و وقتي واژه ميشود رنگ و جلوه را از كف ميدهد و سر انجام جنازه اش بر تن سپيد كاغذ به وصله اي ناجور ميماند. اي نميدانم من! بزرگترين و هولناكترين چيزها اتفاق مي افتند بي آنكه ذره اي به فكر تردي شاخه بهت تو باشند. سنگيني خود را بر شاخه ترد بهت تو مي آويزند و آنرا تا سرحد جنون خم ميكنند. اي نميدانم تب آلوده ي من! ميخواهم از درونم واژه ها را بگيرم و در مشتم بفشارم و برايت بياورم. اما مشت كه باز ميكنم از آن همه شور جز توده اي بي شكل و رنگ نميماند. ميبينم كه هيچ چيز تازه اي در اين همه هيجان نيست. همه چيز واضح تر و پيش پا افتاده تر از آن است كه حتي كسي گوشش را به شنيدن آن بيازارد. اي نميدانم بزرگ! بگو من در اين سرگشتگي چه كنم كه نميدانم چه ميخواهم بگويم و نميدانم كه را ميجويم. باور كن چيزهايي وجود دارند كه عظمتشان وجود تو را در خود حل ميكندو تو را و خواست تو را و اراده ي تو را كوچكترين و ناچيزترين و بي اهميت ترين چيز قرار ميدهد. چيزهايي كه درست نميدانم چه هستند. پروا نميكنم كه بگويم: چيزهايي شايد شبيه سرنوشت. چيزهايي شايد شبيه راههايي كه بايد رفت، چيزهايي كه بايد ديد و چيزهايي كه بايد تجربه كرد، بي آنكه اراده اي هشيار از سوي تو در پس آنها باشد. اي نميدانم عشقناك من! بگو تو كه هستي كه چشمانم تو را نميبيند، تا به حال از تو حتي كلامي نشنيده ام، تو را لمس نميتوانم كرد، و با اين همه در قفاي تو آرامم نيست. در گسستگي جنون آميز اين سطرها شراره هاي بيتابي من ميتابند. من پرم از واژه، پرم از رنگ، پرم از سرود و مرز تنم راه را بر سيلان واژه ها و رنگها و سرودهايم ميبندد. اي نميدانم دردناك من! كاش نبودم. كاش هرگز نبودم. اصلا مرا با اين شلوغي ها چكار؟ من نميدانم كه چرا گرفتار بودن شده ام. چرا به هستي مبتلا شده ام. بگو اين چه درديست؟ بگو اين چه بيهودگيست؟ من گيجم اي نميدانم كه! من گنگم اي نميدانم چه! ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:42 توسط الهام فیاضی |
|
|
در دنيايي كه من زندگي ميكنم، سقف آرزوها بلند است. ايكاشها بسيار است. دنيايي كه من در آن نفس ميكشم پر است از وهم ها، خيالها. پر است از زشتها، قشنگها. دنيايي كه من بر پهنه اش قدم ميزنم گاه مرا به بهت فرو ميبرد و گاه غمگينم ميكند و گاه مرا ميخنداند. دنياي من آسمانش گاه آبيست، گاه خاكستري و گاه سياه سياه. در دنياي من آدمهاي زشت هست، آدمهاي قشنگ هست. چه زيادند آدمهاي زشت و چه كمند آدمهاي قشنگ. توي دنياي من دل بعضي از آدمها براي بعضي آدمهاي ديگر تنگ ميشود. توي دنياي من هستند كساني كه خيلي كم دلشان براي كسي تنگ ميشود. توي دنياي من بچه ها زيبا و مهربانند. توي دنياي من اهريمن ها هستند، فرشته ها هستند. اهريمنها فقط به خودشان فكر ميكنند. به فكر دروغ و فريبند. فرشته هاي دنياي من دلشان از شيشه است. به فكر كم كردن غصه ها و زياد كردن شاديها هستند. توي دنياي من گاهي صداي بلندي توي آسمان ميپيچد: جرينگ!! صداي شكستن يك دل. اما خيلي ها كر ميشوند و كور. نه ميبينند و نه ميشنوند. اما فرشته ها ميشنوند. آنها حتي صداي چكيدن اشك آدمها را ميشنوند. دنياي من گاه مهربان است و گاه بيرحم و خونريز. دنياي رنگ رنگ من با تمام بزرگي و گونه گونگي، بيشتر وقتها فقط به زنداني ميماند كه ديوارهايش از هر طرف تنم را ميفشارد. بيشتر وقتها آرزو ميكنم كاش بالهايي داشتم كه مرا تا آنسوي ديوارهاي بلند اين قفس پرواز ميدادند. بالهايي شبيه بالهاي سپيد مرگ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:18 توسط الهام فیاضی |
|
|
هر كس روزنه ايست به سوي خداوند اگر اندوهناك شود اگر به شدت اندوهناك شود... مي انديشم كه من اگر آن روزنه هستم، چطور ميتوانم از خود عبور كنم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:37 توسط الهام فیاضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|