تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

یک مدت خیلی مدیدیه که با یک سوال بزرگ توی زندگیم مواجهم که هنوز هم که هنوزه نتونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. سوالم اینه که ملاک قضاوت با ارزش و بی ارزش چیه؟ گاهی از این میترسم که وقتی من این همه پا فشاری میکنم که فلان اثر هنری ارزشمنده و فلان چیز در پیته, دارم مطلق قضاوت میکنم. برای نمونه یک مدت هر هفته با یک راننده آژانس از انقلاب میرفتم اکباتان. هر هفته همون آقا میومد دنبالم. مرد خوبی بود اما عیبش این بود که عشق جواد یساری بود. از اون لحظه که سوار میشدم تا اون لحظه که پیاده میشدم دلم میخواست سرم رو بکوبم تو شیشه راحت شم. روم هم نمیشد که بهش بگم خاموشش کن. از طرفی دلم میخواست خودم رو مجبور کنم به گوش کردن تا بتونم به یه قضاوت درست برسم. که آخرشم نشد. با خودم فکر میکردم یساری داره به زبون خودش همون چیزایی رو میگه که شجریان به یه زبون دیگه داره میگه. مریم حیدر زاده توی شعراش همون حسی رو به تصویر کشیده که حافظ توی شعراش به تصویر کشیده منتها نحوه ی بیان فرق داره. آیا این اون چیزیه ملاک ارزشه؟ نکنه اینها همه فقط سلیقه ست و هیچ ملاک واقعی برای قضاوت وجود نداره.

یا مثلا چند روز پیش داشتم کلمه "MUSIC" رو به بچه ها درس میدادم. علیرضا دست بلند کرد گفت: "Teacher I like rap music. It is very baahaal."

چهره ام رفت تو هم. گفتم :" Alireza, don't listen to that. It's all rubbish."

از اون طرف کلاس پارسا و رامتین جیغ و داد راه انداختن که:" teacher no, teacher no ."

بعد اصلا یادشون رفت که نباید فارسی صحبت کنن اون یکی میگفت" تیچر ساسی مانکن خیلی باحاله."

اون یکی میگفت: " تیچر, هیچکس خیلی توپه."

بعد از کلاس داشتم به این فکر میکردم که آیا این فقط سلیقه ی منه یا اینکه واقعا حق داشتم به علیرضا بگم که خوب نیست رپ گوش کنه. البته اونا بچه هستن و از هر دیش دارام دارامی خوششون میاد. اما بزرگترا چی؟ مگه مامان باباهاشون همین مزخرفات رو گوش نمیدن. اصلا نسبت به کلمه مزخرفات هم حساسیت پیدا کردم. نمیدونم آیا درسته که به بعضی چیزا بگم مزخرفات.

و این سوالیه که همچنان فکر من رو به خودش مشغول کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:23  توسط الهام فیاضی | 
 

عصر است. یکی از عصرهای ابری بی باران پاییزی. آسمان یکپارچه پر از ابرهای خاکستری است. توی یکی از خیابانهای فرعی ملال آور مرکز شهر, کناری توقف کرده ام, توی صندلی ماشین لم داده ام و به خیابان و رهگذرانش نگاه میکنم. یکی با موبایل حرف میزند و تند تند راه میرود. دو تا مرد ریشو صحبت کنان رد میشوند. پیرمرد و پیرزنی که گویا از خرید بازمیگردند, کیسه های پر را با خود میکشند.

محسن نامجو هم آرام آرام از دریچه ضبط زمزمه میکند.

آن طرف تر سمند نقره ای رنگی تلاش میکند به زور خود را در جای پارک کوچکی که پیدا کرده است, جا کند. زیر تابلوی توقف ممنوع پارک میکند. چراغهای چهار راه مقابل پشت سر هم رنگ به رنگ میشوند.

محسن نامجو داد میزند:

 

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

                                                وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

                                                نابوده به کام خویش نابوده شدیم

از جمله ی رفتگان این راه دراز

                                                باز آمده ای کو که به ما گوید باز

هان! بر سر این دوراهه از روی نیاز

                                                چیزی نگذاری که نمی آیی باز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:26  توسط الهام فیاضی |