![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
فروشنده گفت: قیمت مقطوع است. خریدار هم چنان مصمم چانه می زد. آن دیگری که همین حالا اتومبیلش سرعت گرفت، باید هر چه زود تر به جشن تولد پسرش می رسید. و مادری که لبش را می گزید: باز هم غذایم سوخت. دانش آموزی که نا امیدانه از درس هایش می نالید. کارگر احساس ضعف کرد؛ آن گاه که بار سنگین روی دوشش را حمل می کرد. پدر اتومبیل را روشن کرد و فرزندش که به زور مادر لقمه ی آخر صبحانه اش را می جوید؛ به همراهش دوید. و مادرم که پرسید: دکتر زنده می مونه؟ خواهرم در آن سو آرام می گریست. احساس سبکی کردم. جلوی چشمم همه چیز کوچک می شد. کوچک و کوچک تر. آن قدر که نتوانستم شمع های کیک تولد آن پسر را بشمارم. آن قدر که حتی بوی غذای سوخته به مشامم نرسید. برایم جاب بود که بدانم بالاخره زنده خواهم ماند یا نه. ولی دیگراز خود اختیاری نداشتم. جاذبه ای مرا به سمت بالا می کشید. فریاد زدم: آی دختر، مهم نیست اگر فردا تکالیفت را انجام ندهی. صدایم نمی رسید. بلند تر فریاد زدم: آی مادر، مرگ آن قدر غمگین نیست که زندگی هست. و صدایم نرسید و من هم چنان در تلاش بودم. آن قدر صدایم را بلند کردم که تبدیل به رعد و برقی شد. صاعقه ی صدایم به زمین رسید و اما همه بی توجه به آن به زندگی ادامه می دادند. همچنان جاذبه مرا به سمت بالا می کشید و در پایین، مادرم در آغوش تنها خواهرم زار می زد. دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت. شقایق زندگی ام پلاسیده بود و دلیلی برای زندگی نداشتم. من رفتم و اما زندگی هم چنان هست. زندگی با تمام نیستی اش هم چنان هست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:53 توسط |
|
|
این چند وقت مشغول خواندن رمان "کوری" نوشته ی ژوزه ساراماگو بودم. این کتاب در سال 1998 جایزه نوبل برده. بالاخره بعد از مدتها کتابی بود که بدون وقفه خواندمش و به نظرم ارزش خوانده شدن را داشت. از خصوصیات جالب این رمان سبک قلم نویسنده است . در سراسر این رمان حدودا 300 صفحه ای حتی یک اسم به کار برده نشده است و از شخصیت ها با خصوصیتهای آنها یاد میشود. مثلا "زن دکتر" , "پیرمرد با چشم بند سیاه" , "اولین مرد کور" و ... از دیگر خصوصیات قلم این نویسنده رعایت نکردن هشیارانه ی علایم نوشتاری از قبیل ویرگول, پرانتز و ... است و دیالوگهای این داستان بدون تفکیک شخصیتها و حتی بدون تفکیک خطها و پاراگرافها پشت سر هم می آیند . با این حال دیالوگها چنان هوشمندانه و زیبا طراحی شده اند که بکار گیری این سبک به گیجی خواننده نمی انجامد. نسخه ای که من خواندم به دست اسداله امرایی ترجمه شده بود. اگر چه به متن اصلی دسترسی ندارم تا با مقایسه متنها به چگونگی ترجمه پی ببرم _ و حتی اگر دسترسی داشتم زبان پرتغالی نمیدانستم!!_ میتوانم بگویم که از معدود متون ترجمه شده ای بود که بسیار روان و برازنده بود و به قول مترجم ها بوی ترجمه نمیداد. دیگر خصوصیت قابل تامل این داستان موضوع ناب و فضاسازی بسیار هنرمندانه ی آن است. در اینجا قصد ندارم با توضیح بیشتر محتوای داستان را رو کنم. خواندن آنرا به کسانی که خیلی وقت است کتاب خوب نخوانده اند توصیه میکنم. در زیر چند خط از این داستان را میخوانید: "او حرفی نزد, چشمهای خود را در پس پلکهای بسته محافظت میکرد, ناگهان فکری به کله اش زد, اگر یکهو چشم باز کنم و ببینم چه, امیدی در دل او قوت گرفت, زن نزدیک آمد و متوجه دستمال خونی شد و دلخوری اش در آنی از بین رفت, با مهربانی پارچه روی زخم را باز کرد و پرسید طفلک چطور شد دستت را بریدی, با تمام وجودش یکپارچه میخواست زنش را ببیند که جلوی او زانو زده همانجایی که میدانست هست, بعد ناگهان یادش افتاد که نمیتواند او را ببیند, چشمهایش را باز کرد. زن خنده ای کرد و گفت پس بالاخره بیدار شدی , خوشخواب. سکوتی افتاد و مرد گفت کور شده ام, نمی توانم چیزی را ببینم. زن اختیارش را از کف داد, بازی در نیاور, چیزهایی هست که نباید به شوخی بگیریم, چقدر دلم میخواست شوخی باشد, اما حقیقت این است که من واقعا کورم, هیچ چیزی را نمیتوانم ببینم, خواهش میکنم, مرا نترسان به من نگاه کن, اینجا, اینجا هستم, چراغ هم روشن است, میدانم آنجایی, صدایت را میشنوم, میتوانم لمست کنم, میدانم چراغ را روشن کرده ای, اما من کور شده ام. زن گریه سر داد, چسبیده بود به مرد و میگفت درست نیست, بگو که حقیقت ندارد. گلها از دستش سر خورد و ریخت کف اتاق روی دستمال خونی, خون انگشت زخمی دوباره بیرون زد, او که انگار میخواست چیز دیگری بگوید, زیر لب گفت این که چیزی نیست و با لبخندی از سر درد گفت همه چیز را سفید میبینم. زن کنار او نشست, محکم بغلش کرد و به آرامی پیشانی اش را بوسید, صورتش را هم بوسید. چشمهایش را به نرمی بوسید, حالا میبینی تمام میشود, خوب میشوی, تو که مریض نبوده ای, آدم که یکهو کور نمیشود...."
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:33 توسط الهام فیاضی |
|
|
عاشقانه غذا خوردن در کنار خانواده زیر نور شمع؛ چه صفایی دارد! ما هر شب به بوستان سر خیابانمان می رویم؛ با خانواده کلی خوش می گذرد. ما خانوادگی برای هر کارمان برنامه ریزی داریم. مادر؛ قبل از سحری ماشین لباسشویی را راه می اندازد؛ لباس ها را می شوید و بعد از سحری آن ها را اتو می کشد. روز ها هم خورشید با تمام قدرتش به خانه مان می تابد. آن قدر که هیچ کدام ازچراغ ها را روشن نمی کنیم.افطار هم که می شود همه کارهایمان را انجام داده ایم. همه در یک اتاق جمع می شویم و تلویزیون تماشا می کنیم. واقعا که در کنار خانواده بودن لذت زیادی دارد!
راستی, در مصرف برق صرفه جویی کنیم. " ستاد مخفی صرفه جویی در مصرف برق وبلاگ ها " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:1 توسط |
|
|
از وقتی که رفتی٬ علی همه اش بهانه می گیرد.طفلک زبان هم ندارد بگوید دلش برایت تنگ شده است.
از وقتی که رفتی٬ دیگر برنامه های تلویزیون هم چرت و بی مزه شده اند دیگران می گویند جالب است اما من یکی از هیچ کدامشان خوشم نمی آید. از وقتی که رفتی٬ جنس ها همه به درد نخور شده اند٬ لیوان های خانه دانه دانه می شکنند دیگران می گویند حواس پرت شده ام اما٬ خبر از جنس ها ندارند. از وقتی که رفتی٬ همه آرام صحبت می کنند. آن قدر آرام که دیگر حرف هایشان را نمی شنوم. بقیه هم طبق معمول از من ایراد می گیرند که نیاز به سمعک پیدا کرده ام. دیگر پزشک ها هم چیزی سرشان نمیشود به من می گویند قند خونم بالاست با این قند های بی مزه هم مگر کسی قند خونش بالا می رود؟! شکر آن قدر بی مزه شده است که برای خوردن چای٬ نصف فنجان شکر می ریزم و مابقی اش را از چای پر می کنم و دیگران می گویند به فکر خودم نیستم. آخر چای تلخ به من نمی چسبد. بگذریم؛ از وقتی که رفتی همه از کارهایم ایراد می گیرند و تو نیستی که بگویی من بهترینت هستم.
از وقتی که رفتی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:50 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|