تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
 

خیلی وقتها وقتی که توی خیابونهای شهر قدم میزنم, از دیدن این همه ساختمون های زشت و سیخکی که بی هیچ هویت و قشنگی سینه آسمون رو شکافتن دلم میگیره. همیشه با خودم فکر میکنم که بشر امروز چقدر بیچاره ست که مجبوره تو همچین ساختمونایی کار و زندگی کنه. همه چیز یکنواخت و بی مزه ست. اینجوری بیشتر به مور و ملخ میمونیم که میون هم دیگه کور کورکی وول میزنیم. والا مور و ملخ ها هم جاهای قشنگتر و بهتری زندگی میکنن. موریانه ها, مورچه ها, زنبورها خونه هایی دارن با چه معماریهای قشنگی.

وقتی معماری خونه های قدیمی با اون طاق و دالونها, با اون ستون و پله ها, اون شیشه ها و درهای قشنگ رو نگاه میکنم با خودم فکر میکنم که چه زندگی میکردن مردم تو این خونه ها!! یا اصلا کلیساهای قدیمی , مسجدهای قدیمی, بعضی از خونه ها و رستورانها چقدر قشنگند. چرا ما معماری گذشته مون رو حفظ نکردیم؟ بعضی از شهرهای اروپایی مثل ونیز, لندن و آتن هنوز بافت معماری قدیمیشون رو خیلی جاها حفظ کردن. اعتقاد دارن که این معماریها و ساختمونا جزیی از هویتشونه. هر غریبه ای هم که به مملکتشون بیاد اینو حس میکنه.

اصلا یه چیز دیگه. چرا معماری مدرن اینقدر زشت و خنکه؟ همش خطهای شکسته و صاف. مثل اعصاب خط خطی خیلی از آدمهای مدرن. در بهترین حالت و خوش سلیقه ترین حالت تنها حسی که از معماری مدرن میگیرم سرما و خلئه. البته شاید این فقط احساس منه.

کاش بشر امروز همین آلونکهای کوچیکش رو هم با یه ذره سلیقه و توجه میساخت. واقعا این به نظر من احترام گذاشتن به خودمونه. کاش به معمار و مهندسای ما توی دانشگاهها یه ذره هنر و لطافت هم یاد میدادند.

ولی چند وقت پیش یه چیزی دیدم که خیلی دلگرمم کرد. داشتم از یه جایی تو همین تهران خودمون رد میشدم, که یک دفعه چشمم به یک چیز متفاوت افتاد. مثل اون یارو که وقتی موز خورد معده ش تعجب کرد, منم چشمام از دیدن همچون چیزی تو همچون جایی - یعنی توی شهر شلوغ سر در گممون-  تعجب کرد. ته یک کوچه ی بن بست, که درست بر یک خیابون شلوغ بود, یه ساختمون سپید با کاشی ها و نقش و نگارهای ایران باستان و احیانا زرتشتی دیدم. ساختمون قدیمی نبود, اتفاقا هنوز برای سکونت آماده هم نشده بود. اول فکر کردم که باید عبادتگاه باشه. بعد فکرکردم که شاید مال یه ارگان یا موسسه ی خاص باشه. اما جلوتر که رفتم دیدم که خونه ست. یک خونه ی دو طبقه, با یک در قشنگ که اصالت ایرانی ازش چک چک میچکه! کاشی هایی که مطمئنا خود معمار طراحی کرده بود و مثل تکه های پازل کنار هم چیده بود و نقش نگهبانهای تخت جمشید رو داشت. روی پله ها از همون گلهایی نقش شده بود که کنار پله های تخت جمشید میبینیم. بدنه ی ساختمون همه کاشیهای آبی و سپید با طرحهای اصیل ایرانی و زرتشتی. خلاصه که این ساختمون بین ساختمونای زشت و کج و کوله ی دور و برش مثل نگین میدرخشید. واقعا تحسین برانگیز بود که کسی برای محل سکونت چنین ظرافتی به خرج بده. شاید فکر کنیم که طرف شکمش سیر بوده و بین همه ریخت و پاشهاش این ناپرهیزی رو هم کرده. من میگم کاش بقیه پولدارهای شهرمون هم نصف عقل و شعور این مرفه  به ظاهر بی درد رو داشتن و به جای زندگی تو اون برجهای خنک بی ریخت با آسانسورها و پنچره های بی ریخت ترش یه همچین جاهایی برای خودشون میساختن که دو زار به قیافه ی شهرمون کمک کنن. حالا ایرانی نشد, به سبکهای دیگه. اما یه چیزی که بشه بهش نگاه کرد و لذت برد. بد میگم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:49  توسط الهام فیاضی | 

بچه تر که بودم خیلی دوست داشتم به جنگل بروم. پدر سرم شیره می مالید؛ به باغ وحش می رفتیم و من همیشه دلم برای جانوران بی گناه داخل قفس می سوخت! باغ وحش که دردی را دوا نمی کرد به باغچه مان سر می زدم و با عروسک هایم خیال می کردیم که در جنگل قدم می زنیم.

اما حالا دیگر خانه مان تبدیل به آپارتمانی گشته که از کوچک ترین جایش برای سکنی استفاده می کنیم و این چنین شد که دیگر باغچه ای نداریم. اما به آرزویم رسیده ام. هر روز در جنگل قدم می زنم آخر تهران هم دیگر برای خودش جنگلی شده. آن قدر ماشین دارد که دیگر جای خلوت کمتر پیدا می شود. حیوان هم کم ندارد.آن قدر شیر می شناسم که مردم, سلطان جنگلش کرده اند.از حق که نگذریم قدرتشان هم کم نیست٬اما غذا که می بینند ادب یادشان می رود. دیگر به این نظام خلقت عادت کرده ایم. گرگ هایمان هم دور از چشم سلطان, کوچکتر ها را تکه پاره می کنند.حتی فیل هایی داریم که جز چاق شدن سرشان نمی شود.

دوزیست هایمان را هم تازه به دوران رسیده نامیده ایم. آبشش که در می آورند به کل یادشان می رود که قبلا چه بوده اند. حشرات موذی هم که کم پیدا نمی شود.سرمان را که بچر خانیم تا دلمان بخواهد جاندار بی استفاده که هنوز رمز خلقتشان را ندانسته ایم, می بینیم.گاهی وقت ها آرزو می کنم کاش حیوانات وحشی تهران هم قفسی داشتند!

جنگل خاکی مان امروزه آسفالت شده است و درخت هایمان هم با انواع و اقسام مختلف دود می کنند و ما نام این ها را تمدن نامیده ایم.

این ها را به خود می گویم و به خانه مان که دور و اطرافش حصاری به نام دیوار کشیده اند٬عادت می کنم.چاره ای نیست در قرن 21 باید متمدن بود!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:27  توسط |