![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
دستها به سرما عادت کرده اند, همانگونه که قلب به خلاء نومیدانه ی خود. ایستاده ام در مسیر باد. در مسیر بادی که همچنان که از روی حجم شیشه ایم سر میخورد, نقشم را از ذهن نارنجی و بنفش فضا پاک میکند, چون غباری که از روی آینه ای سترده شود... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:44 توسط الهام فیاضی |
|
|
جنگجوی اول: ببین، من هیچ کینه ای نسبت به تو ندارم چرا باید بیخود باهات دشمنی کنم؟ جنگجوی دوم: آره خب توی این بیابون لعنتی تو هم بهترین دوست و همراه من ّهستی ولی اینا مهم نیست .الآن وقت ٬ وقته جنگه باید جنگید. _: اما آخه دلت میاد؟ ماه رو نگاه کن. ستاره ها دارن بهمون چشمک می زنن. _: آره خیلی قشنگن. ولی کاریش نمی شه کرد. این رسم ماست. قدیم ترها پدرامونم همین کارو کردن. _: آخه آخر جنگ ما معلومه نه برنده داره نه بازنده. تهش اینه که هر دومون می میریم. _: دیگه ادامه نده. این یه رسمه. اگر چه شوم، ولی باید انجام بشه "دوست دارم" آخرین حرفی بود که بین آن ها رد و بدل شد. دست هم را به گرمی فشردند، همدیگر را بوسیدندو شمشیر را در آوردند. شمشیر ها را که به هم زدند. آخرین نسل دو قوم مخالف از بین رفت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:36 توسط |
|
|
قصدم
از گفتن اين حرفها اصلا ترساندن يا ناراحت كردن تو نيست. ولي اين حرفها هميشه روي سينه ام سنگيني ميكنند.
همانطور كه ميدانم روي سينه ي تو و هر آدمي كه فكرميكند سنگيني ميكنند. ميخواهم
بگويم كه مرگ خيلي نزديكتر از آن است كه ما فكر ميكنيم. ميخواهم بگويم كه فرصتهاي
ما به بلندي كه فكر ميكنيم نيستند. مرگ مثل يك ديوار بزرگ است در برابر شتابي كه ما در زندگي ميگيريم.
نبايد فريب تكاپو و جريان زندگي را خورد. مرگ هر لحظه ميتواند در برابر ما قد علم
كند و ما با سر به اين ديوار برخورد ميكنيم. هيچ كس نتوانسته از اين ديوار عبور
كند. يك آن در تاريكي محض نوري عظيم پديد مي آيد. نوري كه مردمكهايت را تنگتر و
تنگتر ميكند و تو را در بر ميگيرد. و تو نميداني چه اتفاقي در حال رخ دادن است. و
بعد... هيچ... تو ديگر تسليم مرگ شده اي. روزها و لحظه
ها ميگذرند و تو از كف ميدهي آنچه داشتي. چهره ي شاداب دوشيزه اي كه هر صبح درمقابل
آينه گيسوانش را شانه ميكند، ذره ذره در هم مچاله ميشود و اين چين و چروكها، اين
رشته موهاي سپيد غبار مرگند كه از در و ديوار هستي بر رخسارش مينشينند. مرگ ميرسد، زودتر از آنكه دريابي اش.
دوست دارم به
آنسوي ديوار هم فكر كنم. بر من مخند كه هيچكس از مردمان اين سو، از آن سو خبر
ندارد. خوش دارم در خيال دنيايي بسازم براي خود. گوش كن: مرگ مثل نقطه ي صفر محور
اعداد است. اين سو اعداد مثبت، آن سو اعداد منفي. منفي و مثبت فقط مثل يك علامتند
كه اين سو و آنسو را مشخص ميكنند. ساكنان اين سو زندگي اين سو را خوب و دوست داشتني
ميپندارند و چون از زندگي آن سو خبر ندارند آن را منفي و نا خوشايند ميپندارند. من
از بالا نگاه ميكنم. اين مثبت و منفي فقط نشانگر اينسو و آن سو هستند. وقتي زندگي
اين سو تا آخرين قطره، تا صفر مرگ سپري شد، زندگي آنسو ذره ذره آغاز ميشود. منفي
يك، منفي دو،... و تا بينهايت. ما روي اين محور جاويدانيم. كسي چه ميداند، شايد
اين محور بي انتها چون حلقه اي پيوسته باشد. شايد دوباره روزي از ديگر سو به محور
مثبتها رسيديم. فكرش را بكن: ديدن مرگ مرگ، و تسليم شدن به زندگي!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:57 توسط الهام فیاضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|