![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
-خداحافظ
-آخ بمیرم برات چرا پات زخم شده؟ می خوای بذار بعدا" برو -نه دیر می شه هر چی زودتر برم بهتره -اما الان دیره٬ هوا تاریک شده لا اقل بذار صبح برو -نه خوبی شب به اینه که همسفرات ستاره هان شب می رم ستاره ها همسفرای خوبین -اما لباس چی؟ لباسات بدن نکنه تو راه مسخره ات کنن نکنه یه وقت معذب باشی؟ -نه عزیزم با اینا راحت ترم.دیگه خیلی دیر شده من باید برم خداحافظ...
و تو رفتی... و نفهمیدی بهانه های عاشقانه ی مرا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:50 توسط |
|
|
یادش به خیر 20سال پیش چه کسی فکر می کرد من! من که درسم تو مدرسه از همه بهتر بود واااای... سیکلمو بگیرمو شوهر کنم. توی راه مدرسه بودم که امام قلی رو دیدم با همون نگاه اول عاشقش شدم. وقتی سر ساختمون ایستاده بود و کلنگ می زد با دیدن من دست از کار کشیدو زل زل تو چشام نگاه کرد. همون روز اومدم به دوستام گفتم کسی رو دیدم که سبیلاش که چه عرض کنم 40بیلش از بالای لبش تا پایین زانو هاش آویزون بود. ابرو هاشم که بزنم به تخته انقدر پر پشت بود که روی هوا معلق مونده بود و دستاشم از شدت کار پینه بسته بود. همونی که من می خواستم یه مرد! دوستام با شنیدن این حرف از شدت حسودی سعی کردن با صحبت کردن منو از کارم منصرف کنند و بعضیای دیگه هم فقط نگاه ترحم آمیزی به من می انداختند. من هم دلم برای خودم می سوخت چون می دونستم که قلبمو از دست دادم و حاضر نیستم با کس دیگه ای ازدواج کنم. بعد از اون روز همیشه از کنارش می گذشتم و امام قلی هم ما شاا... انقدر چشم پاک بود که تا نگاش به من می افتاد روشو یه سمت دیگه می کرد. ولی خب من می دونستم تو دلش یه چیز دیگه است. دیگه طاقت نیاوردم. یه روز عزمم رو جزم کردم و رفتم بهش گفتم: حاضری با من ازدواج کنی؟ اون که شوکه شده بود نگام کرد و بعد که متوجه شد من هم چنان با لبخند نگاش می کنم هر چی از دهنش در اومد بهم گفت. البته منم تو دلم تحسینش می کردم که بابا عجب پسر سر به زیریه حرف دلشو نمی زنه. مخصوصا اون لحظه ای که بهم گفت بابا به پیر به پیغمبر من ازت خوشم نمیاد. اگه خیلی دلت می خواد ازدواج کنی این همه پسر برو یکی دیگه رو تور کن. بعد از اون من دوباره ازش خواستگاری کردم و اون بهم گفت که می خواد فکر کنه. من هم 1هفته بهش مهلت دادم. وقتی یه هفته ی دیگه رفتم دنبال جوابم دیدم بر عکس همیشه اون جا نیست. خیلی دنبالش گشتم تا بالاخره بعد از چند ماه توی خیابون خرش رو گرفتم و گفتم منتظرم جواب منو بده . اون عاشقانه نگاهم کرد و گفت: نه! من اونقدر باهاش حرف زدم که حاضر شد با 1350سکه طلا به عنوان مهریه که به تعداد سال تولدش بود با من ازدواج کنه.
هی روزگار یادش به خیر سالهای جوونی حالا 7تا بچه ی قدو نیم قد از سر و کولم بالا می رن و هشتمی هم اگه خدا بخواد تا چند ماهه دیگه به دنیا میاد. غضنفرپسر بزرگم که 18سالشه می خواد زن بگیره و البته من بهش گفتم تا دختری حاضر نشه بهت مهریه بده برات زن نمی گیریم. پسر کوچکتر از اون هم به جرم ولگردی تو زندانه و اون یکی هم یه روز که دوستش داشته بهش از اون کوفتیا تزریق می کرده الهی شکر مرده. دختر بزرگمم به بهانه ی این که من و باباش درکش نمی کنیم از خونه فرار کرده. ای بابا خدا رو شکر این چند تای دیگه هنوز اون قدر بزرگ نشدن که بخوان از این قرتی بازیا در بیارن.ااااااه این تقی هم که طبق معمول جاشو خیس کرده و داره ونگ می زنه . آخ دارم صدای امام قلی رو هم می شنوم که می گه زود تر یه چیز بیار کوفت کنیم تا مهریه ام رو اجرا نگذاشتم. گذشته از این حرفا همه بهم می گن خانواده ی جالبی تربیت نکردی و لی من بهشون می گم با حرف مردم که نمیشه زندگی کرد. در دروازه رو می شه بست ولی در دهن مردم رو نه. آخه شعار من تو زندگی اینه: فقط تفاهم پ . ن: پست مهدی منو یاد داستانی انداخت که چند سال پیش نوشته بودم. حالا هم به جای کامنت براش این پستو می ذارم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:52 توسط |
|
|
پدرم یادم می آید آن روزهایی را که می گفتی او یکتاست تنها او را بپرست اما هنوز نفهمیدم که چرا آن روز جلوی رئیس اداره ات قبله گاهت عوض شد.
مادر مگر تو تنها از خدا کمک نمی خواستی؟ پس چرا برای حل مشکلت دیروز جلوی پسر عمو به زانو افتاده بودی؟ آه آن تاجر را هم دیدم که از خدا تقاضای پول بیشتری داشت اما بی خدا حق مسلم مردک بیچاره را نمی داد. و صدای هم کلاسی هنوز در گوشم طنین انداز است آن موقع که با کمال پاکی از خدا کمک می خواست تا در امتحانش موفق شود ولی نمی دانم چرا به جای نام او کاغذ تقلب جلوی رویش بود. آن پسر هم از دور دیده می شد آن هنگامی که به زمین افتاده بود و از خدا کمک می خواست ولی پرده های جلوی چشمش نگذاشت بفهمد که آن مرد ٬ فرستاده ای از جانب خداست. و هنوز نفهمیدم ٬ هنوز نمی دانم ٬ هنوز درک نکردم که خدایمان چه کسی است رییس ادره یا کاغذ تقلب؟ آری صدای خدا در انبوه همهمه ی شهر گمشده است گوش هایت راکه بی دریغ از شهر و آدم هایش تیز کنی، می شنوی که او می گوید:قل هو الله احد خدای ما صبح پاکیزه را با تواضع به ما تقدیم می کند ولی انسان ها با کمال غرور آن را به پلیدی شب تبدیل می کنند و ... هم چنان صبح در راه است.
و من آن خدایی را لایق پرستش می بینم که با تمام این حرف ها هنوز عصای راهت است و در گوشت نجوا می کند:"ان الله غفور رحیم" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:3 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|