![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
- نام؟ - خیار. - بله ؟ - گفتم که خیار. - بله خب!! نام خانواد گی؟ - همیشه در صحنه. - نام پدر؟ - اون هم خیار. - ؟؟؟؟ محل سکونت؟ - یه جالیز ِ هفتاد میلیونی. - میشه بگین نظر ِ شما چیه؟ - والا.... به نظر ِ من یه خیارم!!! - فکر می کنید چقدر موثرید؟ - این که سوال نداره، خیلی زیاد . هوارتا. مثلا تو مهمونیا ندیدین هر وقت می خوان ظرف میوه پر بشه دورش خیار می چینن؟ یا تو سالاد، وقتی جا خالی می مونه با بَرشای خیار پر میشه . می بینید که چقدر موثریم. تازه از همه مهمتر این که خیار اگه پلاسید زیاد مهم نیست چون قیمتی نداره که. - ممنون از مشارکت جدی و آگاهانه تون . - خواهش می کنم وظیفه ی خیاری ِ ماست. - خیار بعدی ... نه، چیز ... نفر بعدی لطفا .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط |
|
|
هفته ي پيش روز سه شنبه در مسير برگشت به خانه شاهد يكي از مزاحمت هاي مشمئز كننده خياباني بودم. شايد در مكان شلوغي مثل صف اتوبوس از ترس آبرو نبايد صدايم در مي آمد و شايد به تجربه خيلي از همجنسانم در چنين مواقعي بايد سكوت پيشه ميكردم. اما به قول يكي از دوستان نميدانم بدبختانه يا خوشبختانه در مواقع عصبانيت زورم چند برابر ميشود و حساب زمان و مكان از دستم در ميرود. اين بود كه بلافاصله قبل از اينكه حتي خودم بدانم چه ميكنم يك مشت محكم پاي چشم مردك كاشتم و سرش داد كشيدم: مواظب دست كثافتت باش!!! مردم غيور و هميشه در صحنه هم مثل ماست فقط نگاه كردند. آنقدر عصباني بودم كه متوجه نبودم مشتم چقدر درد گرفته. آنشب تا صبح مشتم درد ميكرد اما ته قلبم از كاري كه كرده بودم خوشحال بودم. وقتي اين قضيه را براي خواهر بزرگترم تعريف كردم گفت كه نبايد اين كار را تكرار كنم چون معلوم نيست دفعه بعد هم آن مردك بايستد و كتك بخورد و برايم يك ماجراي هولناك تعريف كرد. گفت كه يكروز ديده كه يك تاكسي محكم كنار خيابان ترمز كرده و مردكي مچ پاي دختري را گرفت و از ماشين به بيرون پرت كرد به طوري كه دختر با كمر روي جدول مي افتد و هر چه كه دختر گريه ميكرد كه اين مردك مزاحم من شده و حالا طلبكار است هيچكس از جايش تكان نميخورد. دختر ميلرزيد و ميگفت كه مردك هرزه توي تاكسي چه حرفهاي چرندي زير گوشش ميگفته و چكار ميكرده تا در آخر دختر مجبور شده سرش داد بكشد و حالا مردك نه تنها خجالت نميكشيد بلكه ميگفت اصلا تو كي باشي كه من مزاحم تو بشوم؟!! و مردم غيور هميشه در صحنه آنجا هم فقط تماشا كرده اند. گاهي فكر ميكنم بايد من هم مثل امينه با خودم چاقو حمل كنم اما باز به ياد زناني مي افتم كه به اين طريق از خودشان دفاع كرده اند و حالا با حكم اعدام!! در زندان منتظر مرگشان هستند. ميخواهم بگويم آن مردكي كه مزاحم من شد نه موهايش سيخ بود و نه لباس بدن نما پوشيده بود. اتفاقا ريش و پشم هم داشت و بسيار هم ريخت نحس غلط اندازي داشت. و من مانتوي تا روي زانو پوشيده بودم و آرايشم هم آنچناني نبود. من ميخواهم به اين وسيله از مسئولين عزيز طرح امنيت اجتماعي كمال تشكر را به عمل بياورم كه با اين اقدامات سازنده و بگير و ببند هاي مفسدين و منحرفين دارند ريشه فساد را ميخشكانند و از نواميس مردم به بهترين وجه دفاع ميكنند. مهساي معصوم را توي خيابان ميگيرند و با مسعود تا آن حد محترمانه و منطقي صحبت ميكنند و در كل من از همگي شان كمال تشكر را دارم. (انگشت وسط رو به بالا!!) دلم ميخواهد بدانم كه چرا در ايران اسلامي اينقدر آدم عقده اي جنسي وجود دارد. چرا مثلا در خيابانها و پياده رو هاي آلمان كافر بي دين ملحد خدا نشناس منحرف !!! كمتر از اين اتفاقها مي افتد؟ آيا روشهاي ما از ابتدا درست بوده اند؟ روشهاي اكنون ما چطور؟ و ديگر اينكه: بيشتر كساني كه مزاحم ميشوند (طبق تجربه خودم ميگويم) اصلا ظاهرشان مثل اين پسرهاي بيچاره اي كه گشت ارشاد آن اوايل ميگرفت (چون الان گويا فقط اختصاص به ارشاد بانوان دارند!!) نيست. بيشترشان حتي بسيار مثبت نما هستند و در برخي موارد در سنين پدر و پدر بزرگ ما!! خلاصه اينكه: كوروش جان بخواب كه جانشينانت بيدارند و آريايي سر افراز و سمبل نجابت است!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط الهام فیاضی |
|
|
غريبه خنديد. خنده اش در نظرم قشنگترين خنده دنيا بود. كات! همين قدر كافيست. جلوتر نمي روم. نميخواهم بشناسمش. نميخواهم جزييات زندگيش اين تصوير را در ذهنم تيره كنند. همين! اين يك قاب زيبا بود از زندگي.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:7 توسط الهام فیاضی |
|
|
سر در ره و مه در بر و ایام نکو باد آن گشت مصفا و چنان یاد نکو باد عمری به در خانه ی دل جیره بخوردیم این جیره خوری ِ جگر افروز نکو باد از عشق نشد سفره ی ما خوان مرصع اما بشنیدیم که آن سفره نکو باد اندر ره عشاق سر از پا نشناسیم خاک ره عشاق شدن سخت نکو باد چندی به بر لاله چو پروانه بگشتیم پروانه شدن بهر دل چاک نکو باد هر چند که ما خواندن آن رمز ندانیم گویند که رمز دل عشاق نکو باد گشتند فسانه همه عشاق زمانه این قصه و افسون زمانه چه نکو باد گفتیم که مهدی تو برو عشق فرا گیر کان مکتب و یک درس ِ چنین سخت نکو باد گفتند بدان عشق چو دام است و نه درس است با سر بشدن داخل آن دام نکو باد. ........................................... پ. ن: ابیات زیر جهت رفع هر گونه شبه ی بودار از دوستان اضافه می گردد . تا ماجرا بیشتر از این بیخ پیدا نکرده . اومدن میگن مبارک باشه ! پس پای شکستم و نشستم به درونم از ترس بگفتم که تجرد چه نکو باد من مرد نه دامم که شوم در بر آن دام از بهر ِ نداران ِ جگر شام نکو باد (که بخورن و بعدش زود بخوابن) القصه نوشتیم ز عشق و چه غلط بود زیرا سخنش از دل عشاق نکو باد ( نه آسمون جلی مثل من که یه خرده سیارک هم نداره ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:51 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|