تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

ستاره خندید و گفت: آفرین بر من که بی نهایت زیبایم.

ماه پوزخندی زد. گفت: تو؟! ولی من از تو هزار بار بزرگتر و زیباترم.

خورشید صدایش را شنید. با خنده گفت:خودت را می گویی ؟ تو حتی نورت هم از وجود من است. (صدایش ضعیف شد.)

ابر بود. فریاد زد: تنها کافی است که بخواهم تو حتی با وجود من حرف هم نمی توانی بزنی ! (صدای خورشید کاملا قطع شد.)

باران غرور ابر را شکست. ریز ریزش کرد و به زمینش ریخت. باران خوشحال بود ولی چه محکم سرش به زمین خورد. گیج شده بود حتی نمی توانست به زمین فحش دهد.

زمین دلرحم بود باران را پناه داد. باران گیج و منگ به اتاق تاریک زیر زمین رفت. از بالا صدای دعوای ماه و خورشید می آمد و فرزند ابر که بار دیگر شکل گرفته بود.

واقعا کدام یک بهترند؟

ولی این بار٬ باران زمین را بزرگ می دانست.

 

 

 پی نوشت: سپندارمزگان مبارک !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:1  توسط | 
 

امروز اولین روز ترم جدید بود. تازه امروز معنی این که میگن «آدمیزاد به یه گنجیشک دل می بنده چه برسه به یه آدم» رو فهمیدم .

امروز وقتی که وارد دانشگاه شدم ، برخلاف اینکه هوا حسابی سر ِ کیفم اورده بود، دلم یهو گرفت . تقریبا همه ی بچه های ورودی ما درسشون تموم شده و رفتن. من موندم و هشت تا دونه واحد که به برکت برنامه ریزی مناسب آموزش چهار روز در هفته باید برم . هچ وقت مثل امروز دانشگاه رو غریبه ندیده بودم . تازه متوجه شدم که قیافه ها چقدر ناآشنان. نگاهها چقدر غریبه ان . اصلا فکرشو نمی کردم به بچه هایی که تفاوت فکری و سنی زیادی بامن داشتن اینقدر عادت کرده باشم.

امروز دیگه کسی به من نگفت پیر بابا . دیگه هیچ کس صدام نکرد پدر بزرگ . دیگه کسی نمی خواست به خاطر کهولت سنم دستم رو بگیره و از پله ها بالا ببره . کسی نبود که بهم خبر خوشحال کننده ی کشف داروی الزایمر رو بده . وبالاخره، دیگه کسی بهم نگفت پیر مرد چشم مایی.

امروز کسی نبود تا بهش بگم : نوه ی گلم جزوت رو تمیز بنویس که بابابزرگ می خواد کپی کنه . کسی نبود که بگم بچه برو با بزرگترت بیا.  کسی نبود که برام صندلی لب ساحل رو نگه داره (اسمی بود که برا صندلی لب پنجره گذاشته بودم ). امروز لب ساحل پر بود و من کنج کلاس ردیف آخر بودم .امروز غروب رو از کنج کلاس تماشا کردم . (شاید اینا رو که بخونید بگید ای بابا این دلش به حال خودش سوخته ، آره خوب مگه چی میشه. خوب راوی منم و از دید خودم دارم میگم دیگه . )

آره امروز دانشگاه یک جور دیگه بود . هر کسی رو می دیدم فکر میکردم یکی از بچه هاست ولی وقتی نزدیک می شد می فهمیدم که اشتباه کردم . تغییرات ، رفتن ها ، اومدن ها ، موندن ها ، آدمها ، دوست داشتن ها ، دل بستگی ها،  لودگی ها، شوخی ها و غم ها .  زندگی ملغمه ای از همه ی اینا . فکر می کنم آدمیزاد توی هر کدوم از این عادت کردن ها ، توی هر مرحله از این تغییرات ، تکه ای از خودشو جا می ذاره . تکه ای که تا ابد همون جا می مونه .

ای کاش به این تکه ها بد نگذره و جاشون راحت باشه .هر چند فکر کنم همچین چیزی در حد یک ای کاش و آرزو باقی بمونه .

راستی تکه های شما چطورن ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:27  توسط | 
 

عشق چون رويايي لطيف در پس ذهن آدميت است. چون آرماني اسطوره اي كه هر نوزادي كه پا به اين دنيا ميگذارد با انگيزه يافتن و بهره مند شدن از آن به دنيا مي آيد.  عشق فراتر از توصيف است و با اين حال روح خوب آن را ميشناسد. عشق چيزيست كه حتي هيتلرهاي سنگدل آن را به عنوان آخرين دارايي ، با خود به گور بردند.

خوشبخت ترين انسانها عاشق زندگي ميكنند. زنده ترين زندگان عشاقند. هرچند كه اين نور ايزدي بر هر كسي نميتابد و اين فروغ در كمتر كسي جاويد است. بال و پر سوخته و رنجور ميشويم از عشق و توبه ميكنيم از آن. اما بشر از روزي كه نطفه اش بسته ميشود تا روزي كه به خاك ميرود ميداند كه بايد عشق را جستجو كند. اين است كه از وقتي كه انسان بود عشق بوده، و تا وقتي كه باشد، عشق خواهد بود.

چه خوش گفت سهراب عاشق :

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است.

 

14 فوريه فرخنده باد!

 

پي نوشت: كسي ميدونه روز باستاني ايراني عشق كي هست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:7  توسط الهام فیاضی | 

 

هان! يادم مي آيد. ميرفتم رها از خود. خالي از هر شعور و هوشي. من فقط دو تا چشم بودم. تمام وجودم انگار همين دو چشم بود. من ميديدم و حتي وارونه ترين تصويرها و دور از عقل ترين حوادث هيچ مرا بر نمي انگيخت.  درنگي نبود. من ميرفتم و ميديدم.  هرآنچه كه ميديدم عين منطق بود و من كه فقط چشم بودم از تحليل آن ناتوان. بي هيچ درنگي و بي هيچ بهتي ميپذيرفتم آنچه كه ميديدم. شبحي در ميان اشباح چنگ بر پيراهنم زد و آن را دريد. من اما همچنان ميرفتم. درونم را چيزي ميخورد اما ميدانستم كه اين همان است كه بايد باشد. خيلي طبيعي است كه پيراهن كسي را بدرند و اين جاي گلايه اي ندارد. 

من ميرفتم و سايه ها و صداها را به درون حفره خالي قفس سينه ام ميكشيدم . سايه ها روي سنگفرش راهروها با نور زرد رخوت آلود در هم ميپيچيدند. من ميگذشتم و ميديدم. ميديدم كه كولي اي در گوشه اي شمعي روشن كرده است و در ميان باد دستانش را حمايل شمع كرده تا شعله اش را نگه دارد. زمين ميچرخيد و ميچرخيد و كوشش كولي براي حفظ شعله به نظر بي سرانجام بود. جلوتر رفتم و او را كه در چرخش ديوانه وار زمين تلو تلو ميخورد كنار زدم. دو انگشتم را با زبان تر كردم و فتيله ي شمع را با شعله اش در ميان دو انگشت فشردم. كولي خواست به سويم خيز بردارد اما....

اما به يكباره درونم چيزي شعله كشيد. نگاه كردم و كولي نگاه كرد. نگاهش به قفس خالي سينه ام بود. نگاه كردم. شعله شمع در حفره سينه ام ميسوخت و باد كه همه چيز را ميبرد و زمين كه يك لحظه نمي ايستاد، همه و همه در سكوت فرو رفتند. ديگر هيچ چيز نبود جز انعكاس شعله من در چشمان او.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط الهام فیاضی | 

 

Keep this in your mind: You can not make the others love you. You can only love other people OR keep away from any tender feelings about them.

Keep this in your mind: You can not turn the time back and erase the bad memories. You can only help yourself and get along with them and try to give comfort to your weary mind. Try not to dwell on your pains. Instead, try to see the glimmer of light through the darkness of your days. 

Keep this in your mind: there are always people who make you sad. There are always ones who hurt you intentionally or unintentionally. Don't expect the people to be kind to you or treat you fair. Even those whom you love most. It's a great painful and bitter reality.

Be kind to people but never take it as a MUST that they should turn it back to you.  Be kind just for your own sake: because you do exist and your spirit needs you to be kind. 

 

I confess that my words are not new at all. But as Shariatee says: Wisdom hates repetition, but the heart welcomes it.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:32  توسط الهام فیاضی | 
 

من یک کبوترم .البته در خیال.

پرواز می کنم .ساده سبک رها

خالی ز ارتباط ، عاری زقید و بند ، خالص، جدا، سوا. حرکت به دشت نور.

پر می کشم کنون بر سقف خانه ها،

بر آسمان شهر بر این سیه سرا .

اول خرابه ای ، مردی و آتشی ، با چند تکه نان ، با یک پتوی خیس .

می لرزد و به دل ، نجوا کند همی .

از عشق گویدُ از عهد اعتبار . از دل به دل شدن . از روح روی روح.

از بوسه ای غریب بر یک لب ظریف . در یک شبی حبیب.

از عهد ِ خوش دلی،  از باوری بزرگ. می گویدُ یواش در خواب می شود .

یک تکه نان به دست ، یک تکه نان به لب .

جایی که بوسه زد با آن به روح شب.

پر می کشم زنو، بر روی شهر غم، بر این سیه سرا ، بر این حضور غم.

چرخی و چرخشی . دلگیر خانه ها

 شوقی به زور رنگ بر سردری کثیف. پر غم چه کوچه ها.

کودک درون جوی در جستجوی نان . با صورتی کثیف با چهره ای ضمخت .

بالا ترک ز جوی ، شاید عروسکی ، شاید که دختری ،

شاید که لعبتی ، شاید که ملعبی .

با چهرهای غمین در زیر یک نقاب، مانده به انتظار .

 بوق و چراغ و پول!!

پر می زنم زنو، بالم چه خسته  است .

مردان در التهاب ارابه ها روان

یک عده میروند، یک عده می خرند،

یک عده کور ِ کور، یک عده پوچ ِ پوچ، یک عده شاد ِ شاد، یک عده ای غمین .

سرد است این هوا! درد است این مسیر!

یک عده ای قلیل پر از نگاه عشق ، یک عده ای به جان دارد گناه عشق.

یک عده ای اسیر، دلخواه یا به زور.

پول است و پول و پول!

حالم گرفته است، باید که پر کشم، از روی این مکان، از طول این زمان.

سرد است این هوا! دور است راه دل !

پرواز می کنم اما چه خسته ام ، جانی نمانده است .

آه ای خدای ناز! کی می رسم به نور ؟

خورشید کو کجاست؟ کی می کند ظهور؟

ناگه در این میان درپهنه ی زمان،

دردی به جان نشست ، بالم چه خوش شکست.

درآخرین نگاه در زیر پای خود، دیدم که می دوید یک کودکی به زیر.

دستش به یک کمان، سنگی درون آن. چشمم دگر ندید جز پرده ای چه سرخ.

.

.

کم کم سبک شدم. حالا چه بهترم .

دشت ِ خدا و نور .

خورشید ِ پر حضور .

حال است این هوا، عشق است این مسیر.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:30  توسط |