![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
زود گذشت...
همین امروز صبح را می گویم که هوا روشن بود و چقدر زود شب شد و تاریک! چند ماه پیش پاییز بود باورت می شود دیگر درخت ها برگی برای ریختن ندارند. خرس تا ماه ها خواهد خوابید ٬ ماهی تا اعماق دریا کوچ خواهد کرد و باز هم داستان همیشگی مور و ملخ! همین بهار بود که از شکوفه های تازه شکفته لذت می بردم و حالا به آدم برفی خیره ماندم.زمستان برای شاپرک های محله مان معنایی ندارد٬ دیگر خبری ازشان نیست ولی کبوتر ها هم چنان هستند ٫تا دیروز در هوای گرم به دنبال چوب برای آشیانه شان بودند و امروز٬در این هوای سرد٬ بدون هیچ لباس تازه ای خود را پوش داده اند. دیروز درخت گلابی با وفا و قدیمی کوچه بالایی را قطع کردند و امروز در همان کوچه نهال کوچک سیبی کاشتند کسی نمی داند شاید همین فردا نوبت نهال کوچک سیب باشد بدون این که حتی دانه ای سیب دهد. و....آری این است زندگی!!! پی نوشت: تعطیلات هم تمام شد!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:5 توسط |
|
|
بر روی شاخه ها ، یک مخمل سپید ازجنس روح و دل ، از رنگ آسمان، دیشب خدا کشید. یعنی که آمده باز از نو فصل دل، فصل نهادنِ ، برکت به سفره ها، فصل خودِ خدا ، خواب پرنده ها. آمد دوباره باز، فصل تولدِ، برفین آدمک، این فصل هم نکو، آمد دوباره باز. برف است و برف و برف، روح است روح و روح و روح ..... پ ن : می بخشید این دفعه پر چونگی شد، دو تا پست گذاشتم . تقصیر برف بود. راستی : یادمان باشد که دراین روز قشنگ، کودکی هم هست که نگاهش به شالی است که به دور گردن آدمک است! سکه ی دل بزنید!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:55 توسط |
|
|
قلم جان رو به کنجی خز بمیر آرام و بی فریاد که کاغذ هم دگر حتی ندارد از حقیقت یاد برو یک گوشه ای بشکن ، مرکب را به بیرون ریز مرکب را ندارد خوش، ظلام و حلقه ی بیداد چرا خود را کنی رنجه ز بهر گفتن حکمت؟ که آخر هر چه که گفتی همین حکمت دهد بر باد حقیقت تلخ و از آن تلخ تر مزد حقیقت دان ندیدی حاکم دوران به مزدش تیر آخر داد؟ در این دوران نوشتن از حقیقت سخت آسان است ولی اما اگر آن را نویسی از لب بیداد دروغ زشت رو را آنچنان کردند آرایش که هر کس بیندش اورا دهد دین و دلش بر باد حقیقت در جهان افسانه شد افسانه سازان بین چنین افسانه سازی را ندارد کس به عمرش یاد قلم جان تو چه می گویی؟ حقیقت از که می جویی؟ که حق خوانی و حق دانی شده چون دشتی از شن باد نوشتن را رهایش کن ، برو یک هیمه گرد آور تن خود را بزن آتش بده خاکسترت بر باد بده خاکسترت بر باد که تا هوهو کشان گوید جهان را قصه ی حق و زمان را غصه ی بیداد تو مهدی گوش دل واکن ، شنو این قصه را هردم به هر دشت و به هر هامون، به هر جا که زند سر باد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:47 توسط |
|
|
There are times that I suffer from a distant memory which I don't want to recall. But it hangs on my chest and doesn't let me breathe. There are times that I wonder why on the earth should I tolerate such pains. I think memories never die. They are immortal and they keep on their lives as long as you breathe. No matter how hard you try to destroy them, they strike you in the most unexpected moments. You can run, but you can't hide!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:58 توسط الهام فیاضی |
|
|
ما را دلی باید چون دل مورچه ای عاشق که به خوردن قطره ای شبنم صبحگاهی، چنان مست می شود که عربده کشان رو به طلوع به راه می افتد، تا خورشید را به نیش کشیده و برای زمستان ذخیره کند. آری اگر مستی هست چنین باید . حتی اگر « حد» چنین مستی« مرگ» باشد . راستی میخانه ی شبنم کجاست؟ کسی می داند آیا؟.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:5 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|