تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

شب سرد است و طولاني پدر با پايش در را باز مي كند. از بيرون مي

 

گويد"هوا بس ناجوانمردانه سرد است." برادر از اسكي مي گويد:" خيلي

 

خوش گذشت." به پنجره نگاه مي كنم، مي پرسم هنوز هم برف مي آيد؟

 

پدر مي گويد: تا دلت بخواهد!!! مادر هندوانه قاچ كرده است. مي گويم:

 

ولي اين همه ميوه لازم نبود؟!  مادر مي خندد: شب يلدا قناعت نميخواهد.

 

به پنجره نگاه مي كنم و دلتنگ آن كودكم كه امشب از زير برف ماندن و

 

طولاني بودنش و آن پوست هندوانه هايي كه بيرون ريخته مي شود

 

خواهد فهميد كه امشب، شب يلدا بوده است......

 

پی نوشت: یلدا مبارک!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:32  توسط | 
 

زیر باران بودم . در دل یک شب تاریکُ سردِ آذر.

خستهُ گشنهُ گیجُ سرمست.

قطره های باران ، انتحار ِ خود را ، با زدن بر سر و روی می کشیدند به رخ.

که بدان ای نادان ! که بدان ای جاهل ! انتحار اینست این!

انتحاری پر لطف، انتحاری روشن ، انتحاری بی ریا.

و سروش ِ باران در دلم نجوا کرد:

یادمان باشد اگر خسته شدیم ،

یادمان باشد اگر وا دادیم ،

یادمان باشد اگر رنجیدیم ،

یادمان باشد اگر پوچیدیم ،

یادمان باشد اگر روح درید،

یادمان باشد اگر جسم نخفت ،

یادمان باشد اگر غم سر زد ،

یادمان باشد اگر پوک شدیم ،

یادمان باشد اگر عشق رمید :

حق نداریم دلی تنگ کنیم،

حق نداریم تنی خسته کنیم ،

حق نداریم که تیغی بکشیم  ،

حق نداریم که رگ را بزنیم ،

حق نداریم که ناشکر شویم ،

حق نداریم که یاوه گوییم ،

حق نداریم که چیزی شکنیم ، ( شیشه حتی ، چه رسد دل باشد . )

حق نداریم که از خود برویم ،

حق نداریم که حق دار شویم ،

حق نداریم نخندیم و نخندانیم دگر ، 

حق نداریم که زهر ِ دل خود پخش کنیم.

 

این بگفتُ پر کشید . رو به بالا ، رو به جایی که فرودِ قطرات، رنگ خدایی می خورد.

گفتمش من آن شب با نگاهی پر ز اشک و باران ، با گلویی پر خون ، با صدایی پر درد :

باشد ای باران جان ! باشد ای روح خدا !

یاد من می ماند . قبل از این هرچه که بود ، بعد از این هر چه که هست ،

هر چه غم یا ماتم ، هر چه درد و تلخی ، در خودم می شویم .

همچو تو همچو رنگ باران .

گرچه سخت و دشوار ، گرچه که ناهموار ، در خودم می بندم . بر همه می خندم .

آنقدر می خندم تا که شاید روزی، خنده ام خنده ی آخر باشد .

می خورم من سو گند ، به دل ِ شور نمک ، به پر ِ سنجاقک ، و به شیدایی این چرخ ِ فلک ،

به نسیم ِ الهام و به سعد ِ مسعود و به لطف عاطف و به فرزانگی فرزان ها ، به محمدُ به آن خال ِ علی ،

به گل ِ یاسمنُ نیلوفر وبه یک دشت ِ پر از گلاره ی سبزُ سپید و به روح ِ آن امین ِ دلها ، می خورم من     سو گند، که دگر بعد از این،  یاد من می ماند شب بارانی ُ  نجوای سروش ِ باران .

یاد من می ماند ، تا زمانی که بخندند به مرگم یاران .

 یاد من می ماند ،

یاد من می ماند ،

یاد من .......... .

 

پی نوشت : ممنون و شرمنده همه . هر چند که لایق نیستم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:36  توسط | 
 

گفته بودي شورشي در راه است. قرار بود رسم دلتنگيها و تيرگها را بسوزاني. ميگفتي يك لشكر شاپرك بسيج خواهي كرد. گفته بودي كافران به آيين نجات را دوباره مومن ميكني.

باشد پيامبر! فداي سرت. ميدانم. گاهي هر كسي حق دارد سر به بيابان بگذارد. شايد هم الان در گوشه اي، درون پيله ي گرمي به خواب رفته اي. از همان خوابهاي آبي و سپيد كه دلت ميخواست.

ديدي پيامبر؟! درون اين قفس بي انتها فرياد كه هيچ، درد دل هم نميتوان كرد. چه برسد به شورش.

خوش باشي در پيله تنهاييت.

 

                           ارادتمند تو: امت دلتنگ و چشم به راهت

 

پي نوشت: تولدت مبارك! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:9  توسط الهام فیاضی | 

به كجا چنين شتابان....

خجالت مي كشم از كودك هشت ماهه اي كه ماه بعد پا به اين دنيا خواهد گذاشت. از شهر آلوده مان ! نه ماشين ها را فحش نمي دهم اين آدمك ماشيني است كه آسمان شهر را تاريك كرده.

عزيزم، مرا ببخش كه نتوانستم برايت كاري بكنم. درخت هاي شهرمان قبل از اين كه توبيايي بيهوده قطع شدند. توجيهش مي كنند.. آدم فكلي كه ادعاي انسانيت داشت، مي گفت با ساختن جاده آسان تر به شهر ديگري خواهي رفت. خنده ات گرفت؟ آري خودت را مي گفت. نمي دانست كسي كه نتواند نفس بكشد، به شهر ديگر نخواهد رسيد.

ديگر خبري از بوي داغ نان نيست. بسته اي اش كرده اند ، قبل از اين كه از تو اجازه بگيرند. دلم برايت مي سوزد. بوي خوبي داشت!

ولي مغازه دار دلش برايت نمي سوخت. گفت خوش به حالت در اين دوره زمانه هر ميوه اي را، هروقت كه بخواهي، داري. آخر قديم ها ما ميوه ها راخشك مي كرديم. ولي تو لازم نيست آن ها را خشك كني آخر، آن ها در همان فصل تازگي هم خشك و بي مزه اند.

بو مي كشي؟ كنجكاوي نكن بوي غذاي همسايه است. قديم ها همسايه مان خود غذا راهم مي آورد ولي زياد ناراحت نباش حالا ديگر همينش هم غنيمت است!

نمي دانم در شكم مادرت ديدي آن پيرمردي را كه پولش را زده بودند؟ در راه مانده بود. دستش خشك شد،جلوي هركسي كه گرفت و كمرش شكست، وقتي ؛ بي وفايي آدم ها راديد.

مادرت هميشه دوست داشت روستايي باشد به دست هاي زبر پدرت افتخار مي كرد! ولي حالا ديگر كسي در روستا نمانده همه شيفته ي شهر آلوده مان شدند!

عزيزم، اگر جاي توبودم هيچ وقت پايم را به اين سرا نمي گذاشتم. جايت تنگ است؟ پس نديده اي قلب هاي كوچك سنگي را! در اين جا كسي در قلبش جايي براي تو ندارد به زورتوانسته اند خودشان را در قلب هايشان جا دهند!

همان جا بمان. آخر تو كه خبر نداري. هر كه پايش را به دنيا مي گذارد بي اختيار مي گريد!مي دانم چاره اي جزآمدنت نيست حداقل مادرت مشتاقانه منتظرآمدنت است.

                                              ولي اگرآمدي لا اقل ماشين نباش!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:39  توسط | 
 

انسان مدعي فهم و كمالات! انساني كه چشم فلك رو كور كردي كه اشرف مخلوقاتي و به اين بهونه به صغير و كبير كائنات رحم نميكني! به چيت مينازي آخه تو!؟ تو كه هنوز در بند برتري نژاد و جنسيت و طبقه اي چطور ادعاي فهم و شعورت ميشه؟ آخه رو چه حسابي و با چه معياري اين رو قبول ميكني و اون رو رد ميكني؟ د به من بگو معيار درستي و غلطي برتري هايي كه قايل ميشي چيه و چقدر واقعيه. اصلا چرا فكر ميكني به حكم انسان بودنت از كلاغ برتري؟ چي باعث ميشه كه فكر كني خاربوته ها از تو كمترن؟ عقل و فهمت؟ ميخواي مشتت رو وا كنم؟

تو با احساست و با ميلت قضاوت ميكني. فكرتم زنداني ميلت كردي. هر چي كه عشقت باشه با فكر تار عنكبوت بسته ات مهر تاييد ميزني و هر چي كه نه ،مهر رد، خلاص!!! اگر آمريكايي هستي، آدمايي كه تو كامبوج و سودان زندگي ميكنن به نظرت بربرن. اگر تو كامبوج زندگي ميكني آدمايي كه تو آمريكا زندگي ميكنن به نظرت جهانخوار و بد ذاتن. اگر ثروتمندي فقرا به نظرت بي فرهنگ و بي مبالاتن. اگر فقيري ثروتمندا به نظرت بي دردن. اگر سفيدي ، رنگين پوستا بوي گند ميدن به نظرت. اگر رنگين پوستي سفيد پوستا به نظرت سنگدل و بي احساسن. اگر مردي زن به نظرت پست و كم عقله، اگر زني مرد به نظرت خودخواه و فرصت طلبه.

آهاي جناب اشرف مخلوقات! تو خودت با دستاي خودت اين موقعيت رو بدست آوردي كه فخرش رو به هستي ميفروشي يا فقط شانس باعث شده تو آدم باشي اون يكي درخت سكويا؟ تو خودت مرد يا زن شدي يا  كروموزومهاي جنسي اونم بر حسب تصادف تعيين كرد كه تو بايد زن يا مرد باشي؟ تو خودت اين گوشه دنيا به دنيا اومدي يا شانس با تو اين كارو كرده؟ پس ديگه برتريه چي؟ كشك چي؟

پي نوشت 1: مقصودم از انسان، اون دسته از انسانهاست كه اينطور فكر ميكنن. باقي جماعت انساني ببخشند منو بابت به كار بردن اين لفظ مشترك.

پي نوشت 2: مخاطب من اصلا حميد نيست. مخلصشم هستم. فقط حرفاش جرقه ي اين حرفا رو كه خيلي وقت بود تو دلم بود زد و منم ريختمشون رو دايره. از اين بابت هم ازش ممنونم.

پي نوشت 3: حميد ميبيني؟ در پشت صحنه وبلاگ ما چه نقش اساسي و هدايتگري رو بازي ميكني!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:41  توسط الهام فیاضی | 
 

 

یه سوال : چرا تمام فلاسفه و فیلسوفها و پیروان اونها فقط به طرح سوال پرداختن ؟ چرا یکی نیومد به این بشر ننه مرده حالی کنه این همه من هستم و تو هستی و کجا هستیم و چرا هستیم چه دردی ازش دوا کرده تا به حال ؟چرا دوست دارن همه چیز رو از ته سوزن ببینن و فکر کنن که پشت هر چیز ساده ای که جواب واضحی می تونه داشته باشه حتما دنیای از راز وجود داره که فقط کسانی میتونن ازش سر در بیارن که حتما تو دریای ماوراء و مابعد و ماقبل و مابین و بالا و پایین الطبیعه غواصی کرده باشن ؟ اصلا مگه  همه اینها به غیر از حرف و حرف بوده ؟

من چیزی از فلسفه نمیدونم شاید هم درست نباشه که نظری بدم ولی همین قدر می دونم چیزیکه فلسفه می خواد به زور به آدم بده من  خودم خیلی راحت تر می تونم تجربه کنم .  البته نمی خوام تلاش فیلسوفها و فلاسفه رو ببرم زیر سوال و تا همین جاش هم زیاده روی کردم و ممکن ِ نبوتم از جانب بعضی پیروان خوش دل بره زیر کلی از عملیات ریاضی ولی به عزت و جلال هرچی بال ِ سنجاقک تو دنیاست ، فلسفه مثل عسل می مونه لا کردار ، شیرین ِ شیرین. ولی وقتی توش بیفتی      می چسبی و مجبوری که همون تو بمونی و فقط از شیرنی اون لذت ببری و نفهمی که مزه های دیگه ای هم تو دنیا هستش .  

به قدمت ِ یک تاریخ ِ که فلسفه می خواد به بشر یاد بده که جواب سوالهاش رو بگیره ، ولی بدتر سوال درست کرده براش.

به رنگ صورتی ِ یواش ِ کفِ دستای گلپر قسم که عشق قشنگه(به شرطی که عشق باشه ها، نه آب دوغ خیار سر چله ی تابستون که تا بخوری یک ساعت بعد دوباره گشنت بشه و یا اینکه سردیت کنه) ،  هوس وجود داره ،  خدا هست ، بشر موجودیست دو پا ، گل زیباست ، موش کور با چشمای نداشته اش عاشق می شه و یواشکی با عشقش لاس می زنه ، کویر دلش بزرگه ، دریا آبی ِ ، من هستم ،  اونم هست . بدون هیچ رازی . بدون هیچ لایه های پنهانی .  حقیقت اونیه که هر کس خودش می فهمه، بدون هیچ فلسفه ای و بدون هیچ دانشی. 

مگه ما همون کسایی نیستیم که همیشه از امتحان و سوال جواب دادن تو مدرسه و دانشگاه طفره می ریم؟ پس چرا اینقدر اصرار داریم برا خودمون سوال بتراشیم و بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه برسیم که:  (عجب سوال سختیه! وا قعا انسان موجودیه ضعیف و ناتوان وعجیب)

آره برادر ! جای سوالهایی که بشر خودش طرح کرده و نتونسته جوابش رو بده«درد می کند بد جور». پس فکر کنم بهتره که همه چیز رو ساده ببینیم . کاغذ کادو       برا مون مهمتر از اون کسی که هدیه میاره نشه.

کا ر رو که بسپریم به دل همه چیز درست میشه .

 

بازم اگر خدایی نکرده این مزخرفاتم باعث رنجش کسی شد عذر می خوام . حرفای این نبی ِ معلوم الحال رو جدی نگیرید . یه نظر مزخرف بود که دادیم .

 

پی نوشت :

راستش این شطحیات رو می خواستم تو بخش نظرات برا حمیدِ گل گلاب بذارم ولی دیدم برا خودش شده یک پست اینکه اوردمش اینجا .

راستی حمید آقا شنیدم که با یه بنده خدایی سلام علیک گرمی داشته و جواب گرمتری دریافت کردی! ای نا قلا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:42  توسط | 

آي رهگذر فرياد نكن كه راه زودتر تمام شود. راه براي توست. از درختانش لذت ببر آيا واقعا آسمان آبي برايت تازه نيست؟و آيا عطر گلها مشامت را تازه نمي كند؟

آهاي مادر!شكايت نكن كه چاي زودتربجوشد. صبور باش. چاي خواهد جوشيد. پس از انتظارش لذت ببر در اين فاصله كودكت را به آغوش بكش و به او بگو كه براي او منتظري. آن وقت است كه قل قل هاي سماور براي كودكت معنا خواهد داشت. حتي اگر فرصت دوستت دارم گفتن به اونداري اجازه بده تا سماور برايش بگويد.

پدر! شكايت نكن كه فرزندت قدر دان زحماتت نيست آيا تا به حال به او گفته اي كه پينه هاي دستت تنها به خاطر اوست؟ براي يك بار هم كه شده به پينه هاي دستت با خشم نگاه نكن  در هنگام كار آن ها را ببوس و به آن ها بگو كه با ديدن آن ها به ياد عزيز ترين كست مي افتي!

اي جوان نگو كه زمان زود گذر است تا به حال فكر كرده اي كه زمان بدون وجود تو چه معني خواهد داشت؟ اگر تو نبودي هر روز خورشيد طلوع و غروب مي كرد ولي اين تويي كه از زمان استفاده مي كني! زمان با تمام تلخي ها و شيريني هايش با وجود تو معني مي شود. تنها به ياد اميد هاي شيرين آينده نباش ! همين امروز هم مي تواند شيرين باشد اگر تو بخواهي!

 

اي انسان! به دنبال چه مي گردي؟ واقعا راه را گم كرده اي يا خودت خواستي تا سرگردان شوي؟ تو در اين جاده تنها نيستي به تابلو نگاه كن! سمت راست راه توست ورود به چپ ممنوع! اگر فرصت نگاه كردن به تابلو را نداري لا اقل به زمين نگاه كن راه سنگفرش شده گولت نزند! كمي بالا بپر! انبوهي از سراب پشت اين راه نهفته است از راه خاكي برو با وجود سختي همه چيزش حقيقي است درختان، گل ها، حيوانات...

چي؟ تو حتي زمين را هم نگاه نمي كني؟ براي یکبارهم که شده به آسمان نگاه كن اين راه از همه ساده تر است دست ها را بگير و محكم بفشار. گوشهايت راتيزكردي؟

                                                                            او فرياد زد:" نحن اقرب اليه "


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:52  توسط | 
عشق چون باران بی منت سراسر رحمت است

کینه در دل آتشی حـاصـل ز آز و شـهـوت است

رنـجـش دل را کـجـا تسکین درد است انـتـقـام

در مرام عـارفـان تـسـلـیـم گـاهی قـدرت است!

پ.ن :دل و دلدار

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:3  توسط | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد...

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد...

راهي نروم كه بيراه باشد...

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را...

 

پ.ن : اشتباه کردم.

پ.ن : برای همیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 19:46  توسط |