![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
بی درد، بی غم، بی شادی، بی هیچ احساسی ، پوچ ِ پوچم. توخالی و پوک. تعطیل ِ تعطیل. صفر ِ صفر. در رکودم. راکدِ راکد . گُلی به جمال مرداب! کرکره ی این وجود توخالی را چهار قفله کردمُ به سلامت ! دیگر هیچ نمی فهم. همین قدر می دانم که نفسم بیهوده در می آید . بی هیچ تاثیری در عالم ، بدون ذره ای اثر بخشی در محیط . جز حجمی حجیم و جز جِرمی به سنگینی شن بادهاهیچ ندارم . سکه ی شوق چه زود از بازار می افتد ! چه زود آوار می شود کلبه ی تشویشهای شیرین! حبابم! حبابی که انفجارش رابه انتظار نشسته است ! انفجاری بی صدا، بی اثر، بی دود ! . . . و می ترکم بی آنکه آب از آب تکان بخورد! بی آنکه حتی حبابِ بغلی بفهمد! تا کِی دوباره آغاز شوم ؟ تا چه کسی دوباره مرا از سر بنویسد ؟ از سر ِ خط ، از اول ِ شوق...... شاید مرگ .... شاید درد .... شاید هیچ. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:54 توسط |
|
|
عزيز بهتر از جانم، مهربانم، چرا تو را گرفته و غمگين ميبينم؟ چرا نميفهمم تو را؟ چرا وقتي درد هايت را برايم واگويه ميكني حتي يك كلام هم نميفهمم اما تا عمق جانم ميسوزد؟ تمام غمهايت مال هفت كوه سياه و تمام لبخند هاي اقاقيها مال تو. چرا نميتوانم از دردهايت بكاهم؟ چرا نميتوانم به تو بفهمانم كه ارزشمند ترين چيز تو در زندگي شادي درون و آسايش روح است كه آنرا از خود دريغ ميكني؟ تو خود را متهم ميكني و ميخواهي مسئوليت تمام گناهان عالم را به دوش بكشي. تو مقصر هستي اما تاوان تو اين نيست. مهربانم كه كودكيها يم رنگ و بوي قهر و آشتي با تو را دارد، چرا نميفهمم تو را؟ چرا نميفهمي مرا؟ من با رنج بيگانه نيستم اما نميدانم چرا زبانم را نميفهمي؟ چرا فكر ميكني به فكر خود بودن شانه از بار مسئوليت خالي كردن است؟ چرا فكر ميكني كه تمام كلافهاي پيچيده به دست تو باز ميشود؟ چرا زندگي را بيش از آنكه جدي باشد جدي گرفته اي؟ چرا من تسليم و بي تفاوتي به دنيا را راه درست ميدانم و تو درگير شدن و تقلا كردن را؟ شايد دليل آن است كه من پير شده ام و تو هنوز جواني. اگرچه به ظاهر يكسانيم. آري نازنينم. من پير شده ام و اكنون اگر سن روحم را بسنجند از نود گدشته است. تو اما شايد چون هنوز جواني تسليم و بي تفاوتي را بر نميتابي. خود را پير ميكني مثل من. نكن! اينكار را نكن! بگذار در دنيايت جايي براي مفهوم عشق، مفهوم اميد، و مفهوم رنگ باقي بماند. نكن! تو را به خدا قسم اين كار را نكن. تو حق داري بخندي، گرم باشي ، دوست داشته باشي و دوست داشته شوي. تو حق داري كه اميدوار و شاد زندگي كني. تو حق داري رنگين كماني از رنگ زير بالشت بگذاري. تو حق داري به مهماني گنجشكها بروي. نكن! خود را محروم نكن از اين همه حق. بگذر. از التهابها بگذر و بگذار خوابهاي سپيد و آبي در فضاي ذهنت پرسه بزنند. غمهايت مال هفت كوه سياه، لبخند همه اقاقيها مال تو. بخند مهربانم. بخند تا زنده شود روح مرده ي من!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:48 توسط الهام فیاضی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:56 توسط |
|
|
شب سردی است و من افسرده. راه دوری است و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها. سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است. هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل. غم من لیک غمی نمناک است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:18 توسط الهام فیاضی |
|
|
چندی پیش شمشادهای چندین ساله ای را گردن زدند به حکم تیرآهن و سفال! (منبع: خبر گزاری شاپرکها) ................ و تبرها در دست، به تنه می کوبیم! یا که با دیلمی از جنس غرور، ریشه را می روبیم! بشریت تنه است ما همه ساقه ی آن ! ساقه ای تیشه به دست، بر تن ریشه ی تن! کمر همت والای همه بسته بر نابودی ِ خویش! این چنین ساقه و تن، جز زما انسانها، که دوپاییمُ پر از عقل وشعور، بر نیاید هر گز! وه چه نابود هستیم ، و چه خُرسذد از این نابودی ! اُف بر این خرسندی ! تف بر این ععقل و شعور!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:30 توسط |
|
|
سفری دیگر در شب... این بار نه به کویر نه به کوهستان به جولانگاه ترس و ابهام به جنگل... به عمق موجوداتی منشعب به عمق نادنیایی دیگر..کویر مانند! نه مانند کویر، بی هیچ! با همه چیز... ولی منفک کویری سراسر زنده کوهستانی لطیف... . . . شکوهی عمیق! زیبا بود و بی نظیر به مانند کویر! فقط سبز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 14:1 توسط |
|
|
من آزادم از فلسفه ی اسارت.. از اسارت ِفلسفه.. زندان بانان ِ من نیچه ها نیستند.. فلسفه ی من را نگاهم را روندم را توجیحم را برهمکنش ِالکتریکی ِنورونهای عصبی ِذهن ِدیگرانی چون نیچه و افلاطون و اسپینوزا و ملاصدرا نمی سازد!! من آزادم من ، منم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:36 توسط |
|
|
مهتاب بر من تابید و من از فروزش فوتون هایش برنزه شدم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 19:5 توسط |
|
|
در دیزی سرای زندگی ، پیر مرد علم ، با دندان عاریه ای فلسفه ، تریت شوربای جاودانگی را فرو می داد! و صدا می کرد افلاطون را: گارسون! یک کاسه ترشی وجود و یک ظرف سالاد ماهیت، لطفا. . . . وبشر هنوز منتظر پاسخی است که هیچ کس نمی داند ؛ نه پیرمرد علم ، نه فلسفه ی دندان ساز و نه گارسونهای دیزی سرا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 18:44 توسط |
|
|
...وای به روزی که فرکانس ارتعاشات تارهای صوتی مون با فرکانس نواسانات کوانتومی روحمون هم خوانی نداشته باشه... سکوت؟ آره. نیازی به حرف ندارم! ببخشید! تمام فرکانسات واطمینانت وادعاهات ومنطقت واسم شده... کشک. پی نوشت:فردا هم تناقض خواهم دید! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:42 توسط |
|
|
...اگر خدايي نا خواسته خدا بودم،هرگز راضي نميشدم چهره ي تابناك ِ عدم به شايبه ي وجود،مكدر و لكه دار گردد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:48 توسط |
|
|
تنفس در هواي سرد و مسموم و مصنوعي اين زمستان به حالت تهوع ام مي اندازد. تمام تابشها و درخششها فريبي بيش نيستند. دستان كرخت شده از سرمايم را هر چه ها ميكنم گرم نميشوند. كرم نحيف و كوچك و بي اهميتي هستم كه در گوشه اي از كائنات بي انتها به فراموشي سپرده شده است. من پيله اي ميسازم گرم. تار ميتنم. من تار ميتنم شب و روز. آنچنان كه سر پنجه هيچ خيال رنگيني به ذهن ملتهبم نرسد. من تار ميتنم امروز، من تار ميتنم امشب و سر مستم از پيچش تارهاي انزوا به پيرامون پيكر به جان آمده از سرمايم. درون پيله ي گرمم به خواب خواهم رفت. به خواب. آخ خ خ خ ... كه دلم لك زده براي قدر نوك سوزن خواب بي دغدغه اي. من به خواب خواهم رفت. آري به خوابي آبي و سپيد. رنگهاي ديگر از ذهن من تبعيدند. من به خواب فرو خواهم رفت و از من نپرس كه كي بيدار خواهم شد. شايد فردا. شايد سالها بعد. شايد هم هيچوقت. من لج كرده ام با زمستان زمين. تا بهار نيايد از خواب بر نخواهم خواست. بهار من گم شده است. شايد هرگز بر نگردد. شايد هم اصلا نبوده و خيالي بيش نيست. در سردترين شبهاي زمستان درون پيله ي گرمم خواب بهار را خواهم ديد. خواب بهار آبي و سپيد را كه شبيه هيچ بهار سبزي نيست. شايد اصلا رنگ سبز را فراموش كرده ام. راستي سبز يعني چه؟!؟ نه!!! همان آبي و سپيد. آبي و سپيد، ميفهمي؟ بهار اگر آمد پيله ام را خواهم شكافت و پروانه وار به استقبال سبزها خواهم رفت. اگر هم نيامد كه هيچ! آبي و سپيد را سر ميكنم تا مرگ...آبي و سپيد را... تا بينهايت...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:4 توسط الهام فیاضی |
|
|
گفت: از خدا بترس! گفتم: کدامین خدا؟ گفت: کفر هم می گویی؟ گفتم: کفر به که و چه ؟ گفت: از خدا که نترسی همین است. کفر و شرک و الحاد سرا پایت را می سوزاند. ترس از خدا! چه عبارت جالبی! می ترسانند و تر سانده اند ما را از خدای خود . زیرا که نانشان از ترس است . از کدامین خدا باید بترسم و چرا ؟ از خدای خود یا خدای شما؟ پاسخ دهید به برهانهای روشن خود اگر که دارید. من از خدای خود نمی ترسم، چون مرا خدایی است مهربان . خدایی که زیر باران بدون چتر قدم بر می دارد. خدایی که موج سواری می کند! خدای من با پروانه ها باله می رقصد! خدای من فدیه نمی خواهد ! خدای من نگهبان و دربان خانه ندارد چون اصلا خانه ای ندارد ! خدای من کولی است و آزاد و رها. هرجا که بخواهد می رود و هر جا که بخواهی می یابیش! من خدایم را در سحر گاهان هنگام عشق بازی با گنجشکی خاکستری و پر از دوده دیده ام ! آیا خدای من ترسناک است ؟ خدای شما چگونه است؟ خدای شما اهل سیاست است. نیست؟ خدای من را در من منزلی است محقر و پررونق. و خدای شما درون سنگهای مرمر سر به فلک کشیده و لای گنبدهای فلزی محبوس و تنها مانده است . شما برای خدای خود بار گاهی پوشالی ساخته اید که حضور به بار گاهش بدون خبر به وزیر اعظم و حاجب و فراش باشی میسر نیست . من با خدایم شوخی می کنم و او با ستارگانش به من چشمک میزند و مزه می پراند! آیا شما هم اجازه چنین کاری را را دارید ؟ چه شبها که تا سحر هنگامی که خدای من داشت با کائناتش نرد عشق می باخت، چشم در چشم و نفس در نفس در کنارش بودم . حال آنکه شما خدایتان را شبها در خواب می کنید تا بدور از چشم او در بستری دیگر به حرام، غنودن آغاز کنید . این چگونه خدایی است که هر وقت شما بخواهید هست و هر هنگام که نخواهید می رود و می خوابد ؟ خدایتان را به صرفه ی خود و سود کلانتان قسمت کرده اید . خدای ترسناک برای ترسو ها ! خدای بخشنده برای سرمایه داران ! خدای خیریه ای برای فقرا ! حکم می دهید به نام خدایی که در بندش کرده اید! وه که چقدر بی شرمید شما خدا پرستان بی خدا ! خدا خوب است تا آن هنگام که به نفع شماست . خدای من همیشه خوب است ! حتی آن هنگام که کفرش گویم ! او بامن رفیق است حتی زمانی که من با او قهرم ! این گونه است خدای من ! پاک و یک دست و رفیق ! مرا از خدای فوکول کراواتی خودتان، که در چند متری ساحل پاچه هایش را بالا می زند تا مبادا خیس شود، نترسانید . من خدایی را بنده نمی شوم که بتوان در قصری پوشالی زندانیش کرد . خدایی این چنین بی عُرضه فقط بند گانی چون شما را لایق است ! بیهوده بر من مپیچید که من خدایی دارم عزیز و محترم که ترس در محضر او بی ادبی است ! حالا تو بگو از کدامین خدا و چرا باید بترسم ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:4 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|