تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
 

بوی باران بوی خاک.

بوی دل بوی هوا.

باز پاییزِ درست؛ غمزه ی برگان خشکیده به زیر هرقدم

رنگِ دستِ چیره دستِ رنگْ دستِ روزگار.

پرده یک دستُ سرمستِ خوش آب و رنگِ آن نقاش پیر.

میرسد از ره خزان !

 آبی صحرا به حال خوش دلان.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 20:23  توسط | 
 

خداوند نيست را هست كرد و اسارت خلق شد. هر ذي وجودي اسير است بي آنكه خود بداند. و اين اسارتي ابديست كه حتي با مرگ هم رهايي از آن ممكن نيست؛ چه، روح وجود دارد و حتي مرگ هم آن را نابود نمي سازد. هر چه كه هست داراي روح است: انسان، حيوان، گياه، جمادات. همه روح دارند و هستند. همه هستند و اسيرند. اسارتي به اين معنا كه به هيچ روي نميتوانند از منبع هستي خود رويگردان شوند و از او چيزي نخواهند و يا تمايلي به او نداشته باشند. حتي ملحد ترين و بي اعتقاد ترين مخلوقات نيز اسيرند.

آن كه نيست با عدم يكپارچه است، و عدم يك كل واحد است و عدم عين آزاديست. وقتي وجود نداري خدايي بر تو حكومت نميكند، آرزويي نداري و از بيم سقوط و تنهايي فارغ هستي. به معناي واقعي بي نياز هستي. هستي يعني نياز، و نياز يعني اسارت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:9  توسط الهام فیاضی | 
باور...
یقین...
ایمان...
اطمینان!

پی نوشت:عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:53  توسط | 

ای جماعت!
به تنهایی من دخیل مبندید،
که شما را در تنهاترین تنهایی های یک تنهای دل خسته راهی نیست.
بروید...
بروید که تنهایانتان را هم نپذیرم...
مرا تنهایی ، زاده
منم، تنهایی زایم!
همان فرزند نسل اندر نسل تنهایان ِ تنهایم.
مرا در بی تنهایی ها حضوری نیست...
جایی نیست...
وجودی نیست...
من همانم گه گاه وبی گاه در تو ام ،
تو را می آزارم.
اما تمام ِ من ، منم...

تمام ِ من ، منم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:11  توسط | 
 

شورشی در راه است . حمله ای نزدیک است .

می دهم من هشدار !

 به تمام غم ها، به همه ظلمت ها، به خودِ ماتم ها.

به حسدها به ریا ، به خساست وبه آز.

حمله ای نزدیک است .

حمله ای با صد هزاران شاپرک، وبه همراهی لشکر هوایی سنجاقک .

پاتکی با یاری پیاده های موران ،

وبه پیشاهنگی یک هنگ بزرگ، کرم نوروزی پر عشقُ عزیر.

ومسلح به سلاح عطر گلهای بهاری در دشت

و مجهز به بمب شادی و لطف و وفا.

خواهم آمد و شروع خواهم کرد جنگی پر صلح و صفا!

شورشی خواهم کرد ، ضد شورش در شهر.

شورشی پر جوششُ پر خندهُ رقصُ طرب!

همه دکان ها را سهم نا محدود خواهم داد زمهر،

تا که بی نوبتُ بی دوزُ کلک، رایگان پخش شود بین دلُ جان شما.

و مجازات کنم هرچه که پَستی در شهر:

کینه را دار محبت بزنم!

همه ظلمت ها را به تماشای دل شب تابان، بگمارم هر روز!

غم وماتم ها را، می دهم کار درونِ معدنِ خندهُ رقص!

و خساست را به تماشای قسمتِ مجانی دلها ببرم تا به ابد!

همه « کفار به آیین نجات و نجاتِ آیین » خواهم آورد به دین،

تا ببیند هنوز درِ راه رهایی  باز است!

و چه ها خواه کرد و چه ها خواهم گفت ..........

 

آآآآه..... بعد از این همه گفتارُ نوشتارُ کلام ، قول سهراب به خیر:

« ......چه خیال خامی ، من خودم می دانم.....»

این خیالم خام است . خامُ کالُ ناپز.

لیک و اما و ولی چه دل انگیز خیالی باشد:

فتح دلها و صفای جانها.

 

 

پی نوشت: ای الهی که دلتان طعم دلِ سیب و انار و انگور.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:49  توسط | 
تخیلی به نام ایده آل...
واقعیتی به نام رءال...
حقیقتی به نام نبودن...نبودن...نبودن...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:26  توسط | 
 

 

امروز:

 

صحنه اول: توي لاين سبقت با سرعت 100 يا 110 ميراندم. عجله داشتم و سرم در افكار گوناگون غوطه ميخورد. تيك!! پروانه ي سفيد كوچكي محكم به شيشه جلو برخورد كرد و مرا  هراسان از رويا بيرون كشيد. طعم تلخ بغضي جدار گلويم را ميساييد...

 

صحنه دوم: به مهتا به خاطر جمله خوبي كه ساخت يك برچسب بزرگ جايزه دادم. كلاس كه تمام شد، من بودم و هياهوي بچه ها كه هر 16 تايشان همزمان صحبت ميكردند و من با عجله كاغذهايم را از روي ميز جمع ميكردم. چند دقيقه بيشتر به افطار نمانده بود و سرم گيج ميرفت. در جواب سوالهايشان كه اصلا نميشنيدم فقط سر تكان ميدادم كه بله يا خيلي خوب.در ميان هياهوي دور و برم يك جفت دست كوچك دور كمرم حلقه شد و لبهاي سرخ كوچكي آرام در گوشم گفتند: " تيچر، مرسي كه به من برچسب دادي!" انگار امروز فقط همين كلمات را شنيده ام.

 

صحنه سوم: هوا تاريك شده بود. به خانه برميگشتم. به داخل محوطه خاكي پشت خانه راندم. چراغهاي ماشين صورت پسركي 14 يا 15 ساله را روشن كرد كه در تاريكي و تنهايي قدم ميزد. صورتش را فقط براي چند ثانيه ديدم. نگاهش مثل نگاه مانكن هاي پشت ويترين مغازه ها سرد و بهت زده بود و صورتش حالت غريبي داشت. حالتي كه تكانم ميداد. گويي اطرافش را نميديد. شايد اصلا نابينا بود. سرگرداني را از چهره اش خواندم. ناگهان مردي از نميدانم كجا پيدا شد و دستان او را گرفت. آشنا بود. صورتش را چند بار بوسيد. همچنان كه دور ميشدم در آينه ميديدم كه دستانش را دورشانه هاي پسرك حلقه كرد و  نجوا كنان به كوچه روشن مجاور قدم گذاشتند. 

 

صحنه چهارم: ....كاش..... بايد..... اما....      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:39  توسط الهام فیاضی | 
گفت :
 گفته ام را پیش از آنکه به تو گفته باشم به او گفته بودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:7  توسط | 
 

دلت را لخت کن . پرده هایش را بکن.

ساز ناکوکت بکوکُ زخمه ای بر آن بزن.

دل برهنه، زخمه زن، جان فشانُ روح باز،

دست در سینه فرو کن آن دلت بیرون بیاور از قفس.

دل به دل، صحرا به صحرا ، کو به کو، برزن به برزن،

 برسر دستت بگیرُ روشنی بخش جهان شو یک دمی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:0  توسط | 

آسمان چشم او آیینه کیست،

آنکه چون آیینه با من روبرو بود...

درد و نفرین،

درد و نفرین بر سفر باد،

سرنوشت این جدایی دست او بود...

گریه مکن که سرنوشت،

گر مرا از تو جدا کرد،

عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد...

چهره اش آینه کیست،

آنکه با من روبرو بود...

درد و نفرین بر سفر،

این گناه از دست او بود...

ای شکسته خاطر من،

روزگارت شادمان باد...

ای درخت پر گل من،

نو بهارت ارغوان باد...

ای دلت خورشید خندان،سینه تاریک غم،سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من،

قصه سنگ وصبور بود...

من گلی پژمرده بودم،

گر تو را صدرنگ وبو بود...

ای دلت خورشید خندان..سینه تاریک غم

سنگ قبر آرزو بود...

 

 

پاورقی: یک شعر قدیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:33  توسط | 
 

یک رفیقی می گفت: شاهد مرگِ تمیزی بود ست . مرگِ نازوسبز و بشکوه و درست.

محتضر زیبا بود . کفنش زیباتر.

 ونگاه شاهد، دل تر از هردویشان.

محتضر، شاپرکی . کفنش، برگ گل ریحانی، تازه و سبز و معطر و تمیز.

ونگاه شاهد، ازسر لطف و لطافت و شکوه.

ای خداوند دل شاپرکان! مرگ مارا این چنین سبز بگردان. آمین .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:6  توسط | 

رها شو...

از نیروهایت...

از وجودت...از ذهنت...

از خودت...

رها کن...

خودحصار را...

خود از خود را...

من از من را...

فراموش کن...

رهایی را

تو آزادی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:53  توسط | 
 

پست اخير مهدي حرفاي دل خيلي هاست. اگر آرشيو اين وبلاگ رو بررسي كنين منم يكي دو تا مطلب تو همين مايه ها نوشتم. البته نه به اين تميزي و قشنگي . ولي با خوندن اين مطلب انگار خاكستر يه آتيش قديمي تو دل من به هم خورد.

 

داشتم با خودم فكر ميكردم. ياد يه قصه اي افتادم كه اگر اشتباه نكنم توي تورات اومده. حالا اگر كسي اطلاع دقيق تر داره اشتباه منو درست كنه. اين قصه از اين قراره كه اون قديم قديماي خيلي دور، آدما همه به يه زبون صحبت ميكردن. واسه همينم خيلي خوب هم ديگه رو ميفهميدن و پله هاي ترقي رو يكي پس از ديگري پشت سر ميذاشتن. يه روز همگي تصميم ميگيرن كه با هم متحد بشن و يه برج خيلي خيلي بلند بسازن و خودشون رو به بهشت خدا برسونن. اسم اين برج اگر اشتباه نكنم برج بابل بوده. خلاصه همه كمر همت ميبندن و خشت رو خشت ميذارن و تا ثريا برج رو بالا ميبرن. ديگه دم دماي بهشت بودن كه خدا به صرافت ميفته كه جلوشونو بگيره. به هر حال از اين غلطا نبايد ميكردن. پاشونو از گليمشون دراز تر كرده بودن .

 

خدا براي اينكه جلوشون رو بگيره زبانشون رو تغيير ميده. يكي شروع ميكنه عربي حرف زدن، اون يكي تركي حرف ميزده، اين يكي به قند پارسي سخن ميگفته، يكي ديگه لاتين و خلاصه همه چي به هم ميريزه. اينجوري خدا راه رسيدن به بهشت رو براي آدما سخت تر و پيچيده تر ميكنه. خب حالا اينا كه گفتم چه ربطي به حرفاي مهدي داشت؟ تا به نفرين نبوي به ملخ فضايي يا شتر دريايي تبديل نشدم توضيح ميدم.

 

من فكر ميكنم كه اين داستان يه اشاره ست. اشاره به اينكه راه رسيدن به بهشت از گذرگاه همكاري و تفاهم و درك متقابل افراد بشر ميگذره. (چي گفتم؟!) يعني وقتي همه دست هم رو بگيرن و هم ديگرو بفهمن و به جاي هدر دادن زورشون براي فشار دادن گلوي هم ديگه، براي همدلي و قدرت روح تلاش كنن راه بهشت هموار ميشه. آما!! ( با لهجه شيرين تركي و به تشديد ميم)

 

اما خدا خواسته كه اين همدلي و تفاهم به اين مفتيها به دست نياد و آدما براي به دست آوردنش جون بكنن. ياد بگيرن كه دست هم ديگه رو بگيرن تا بتونن پله پله بالا برن. به عبارتي خدا خودش ما رو طوري آفريده كه اونقدر با هم فرق كنيم كه به سختي همديگه رو بفهميم و در عين حال اونقدر شبيه هم باشيم كه اگر تونستيم موفق به درك و همدلي بشيم  مثل يك پيكر واحد عمل كنيم.

 

نكته: →

 آدما تا وقتي كودك هستن دلاشون هنوز سيماني نشده.واسه همينم راحت تر با هم يك دل و همراه و هم زبون ميشن. نبايد يادمون بره! برج بابل هزاران ساله كه داره انتظار ما رو ميكشه. اين دفعه به جاي خشت، دل روي دل بذاريم تا شايد خدا كه پادشاه حاكمه، اين بار كتمون نكنه. اينجوري شايد دوباره توي بهشت راهمون بدن!

 

پي نوشت 1: اگر زيادي شعار گونه حرف زدم ميبخشين. اين فقط يه برداشت بود. ميتونه غلط هم باشه.

پي نوشت 2: مرسي عاطفه جون. بوووووس.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:31  توسط الهام فیاضی | 
 

تا حالا اینو ندیده بودم.

پشت کارت های سوخت نوشته: از یابنده تقاضا میشود کارت را به صندوق پست بیندازد!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:25  توسط الهام فیاضی | 

از تاکسی پیاده می شوم . شروع به دویدن می کنم تا سر وقت به قطار مترو برسم . « بسته ای هزار، فقط دو تومن، فبای آلاء ربکما تکذبان، لاو استوری » اینها را درحال دویدن می شنوم. اولی میوه می فروشد . دومی ساعت. سومی شادی اموات وچهارمی صدای خسته ویولونی است ناشی از آرشه کشی برای لقمه ای.

همچنان می دوم. بوی عطر فروشی. تابلوهای تبلیغاتی . کارت را به رخ کارت خوان می کشم تا به احترام هوش بشری عبور کنم. باز می شود وبسته. روی سکو هستم . « مسافرین محترم قطار به مقصد ایستگاه......» بقیه اش را نمی شنوم. قطار وارد می شود. وه که چقدر خسته ام از این همه محاسبات دقیق و مسخره . در کجاست؟ کی میرسد؟ کی می رسی؟ پله کجاست؟ کدام اتوبوس؟ پله ها ، ثانیه ها، درها، ..... دیگر مهوع است. این همه دقت باعث روح درد است.

سوار می شوم .البته نه بدون فشار سنتی و مردمی. صند لی دلخواه را می یابم. این پاداش آنهمه دقت و محاسبه است.  سوتی ودر بسته میشود . « مسافرین محترم ایستگاه بعد...... » صدایی نتراشیده ولی بهتراز صدای خودم این را می گوید. خسته ام ، درد دل می خواهم . با که ؟ چطور ؟ می مانم .

یادم می افتد قبلا که بچه تر بودم با چهره ها صحبت می کردم . نگاهی می کنم تا چهره ای هم زبان بیابم .     « تتق تتق ». صدای چرخهاست . شروع به کشف هم زبان می کنم . کشف جالبی خواهد بود حتی جالبتر از سفر های ماژلان و کاپیتان کوک. شروع می کنم و از نظر می گذرانم چهره هارا . خوب دقت می کنم . نه انگار خبری نیست . شاید هم من کر شده ام . چند بار خود را صدا می زنم . نه کر نیستم . دو باره می کاوم .       « ایستگاه....» باز همان صدای قبلی است.

روبرو جوانی است لاغر و مانکن اندام . یا پیراهنش آب رفته است یا که نافش کش آمده . دو تکه سیم در گوش دارد . موها را به دستگاه « وندی گراف» سپرده است . الکتریسته ساکن نامتقارن  موها را در وسط بالآ برده و در بغل به پائین داده است . چهره را می کاوم. حرکاتی هست ولی سخن هیچ هیچ.

دیگری را می کاوم. مردی جوان . چهره ای خسته و خمار خواب با چرتهایی پی درپی و گردنی کج. از این هم چیزی دست گیرم نشد.

چهره بعد مردی است باریش انبوه و تسبیحی در دست . لب می جنباند . نمی دانم ذکر است یا ورد یا حساب وکتاب وسیاست با خدا. چه بگویم  . من که نمی فهمم. دیگر دارم ناامید می شوم.

دیگری را می کاوم . این بار دختری است . به چهره اش خوب گوش می دهم. خط چشمی سر بالا، خط لبی به درازای ابدیت و رژی مسی رنگ که صدای چکش مسش هنوز به گوش می رسد. ظاهرا چیزی می گوید ولی نا مفهوم است .  صدای چهره اش از ته چاه به گوش می رسد. چرا که زیر خروارها پن کک مدفون است.

ای خدا عجب حکایتی است . چهره ی هم زبانی نیست . دوباره و سه باره و چند باره می کاوم و گوش فرا   می دهم . چهره ها و چیزهایی که می شنوم خمودم می کند: خواب و خستگی ، آتش کینه ، برق طلا، شعله هوس ، غم نان ، سودای تلخاب. نه . مرا نه کارست با اینها.

 می خواهم مثل قدیم ترها با چهره ها گرم بگیرم ولی نمی شود. آخ، درد روحم بیشتر شده است. « تیس ، تیس، تیس»  صدای سیمهای گوش جوان است.  ما راهم از فیض خود بی بهره نگذاشته.

زمان گذشته و قطار به ایستگاه پایانی رسیده است. همهمه وفریاد و صدای کفش ها که به صدای تگرگی       نا منظم می ماند. خیل مفاشرین (همان مسافرین تحت فشار) بیرون می ریزند.

هنوز می گردم . لحظه ای درنگ. آه، انگار پیدایش کردم. فریاد می زنم( در د لم ) : بایست. نمی شنود. تنوره می کشم ( باز هم در رون): با تو هستم . لحظه ای بر می گردد. با خنده ای خداوندی . چیزی می گوید     چهره اش.  می دوم تا از نزدیک بشنوم. آری صدای خود اوست ولی همهمه زیاد است و صدا نا مفهوم.

نزدیکتر می شوم . آری آری دارد حرف می زند. مثل قدیم ترها. خدای من ! چه شعفی ! یافتمش.  می شنوم از نه چندان دور ولی هنوز نا مفهوم است. کمی سریعتر می روم . رو برویش می ایستم. به چهره اش گوش می دهم . آری عجب طراوتی دارد . کودکی 3 یا 4 ساله است. لحظه ای محو خوش زبانی اش می شوم. ولی کم کم که از شادی یافتنش فارغ می شوم، در می یابم که هیچ نمی فهمم . کم مانده گریه ام بگیرد. لحنش آشناست، ولی هیچ نمی فهمم. کم کم می فهمم برای چه.

چهره دارد به زبان سر زمینی سخن می گوید که سالهاست من ترک تابعیت آنرا گفته ام . سرزمین کودکی.

.

.

.

او رفته  و من خود را روی پله ها می یابم . « دو بسته دویست، سه تا هزار،.....» تنها چیزی است که دارم می شنوم و می فهمم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:35  توسط | 
 

در زندگيم روزها و سالهايي هستند كه آنها را گم كرده ام. به ياد دارم كه زماني كودكي بودم كه زمستانهاي سرد دست در دست خواهر بزرگتر با آن جثه كوچك و نحيف ليز ليزك كنان تا دبستان ميرفت. به ياد دارم كه زماني كودكي بودم كه خانه اش را ايران ميدانست و فكر ميكرد ايران فقط يعني آن خانه. يادم هست كه مسحور رنگ زرد بودم و از همان كودكي خواب شاهزاده هاي سپيد پوش را ميديدم.

 

حتي روزهاي نوجوانيم را به ياد دارم كه همه چيز آزار دهنده بود و هر شب به اميد اين ميخوابيدم كه فردا چيز بهتري از دنيا ببينم. يادم است كه چه روياهاي رنگين و چه روح بي تابي داشتم و تجربه هاي گوناگون چطور يكي پس از ديگري مرا در بهت و درد و هيجان فرو ميبرد.   

 

اما از اينجا به بعد انگار پلي شكسته است. شانزده سالگي،هفده سالگي، هيجده سالگي، نوزده سالگي، بيست سالگي، بيست و يك سالگي، و حتي همين بيست و دو سالگي كه نميدانم بايد آن را چه بنامم. گويي فقط شبحي هستم كه شبها از كنار تقويم روميزي آشپزخانه رد ميشوم و آن را ورق ميزنم: يكشنبه 16 بهمن 1384، جمعه 19 مهر 1385، شنبه 25 فروردين 1386، يكشنبه 21 مرداد 1386، دوشنبه 9 مهر 1386.....  هيچ نمي فهمم. انگار زمان هم ميگذرد و هم فلج شده است. يا شايد اين روح من است كه يخ بسته؟

 

وجودم به دليجان زهوار در رفته ا ي ميماند كه در چاله اي افتاده و چرخش به گل نشسته. چرا نميتوانم حركت كنم؟ زمان مثل برق از كنارم ميگذرد و من گير كرده ام. امروز شنبه اي از راه ميرسد و تا من ابعاد موهومش را در ذهن ترسيم كنم، شنبه اي ديگر بر سرم آوار ميشود.

 

گاهي آرزو ميكنم كه دستي دكمه ي فست فوروارد زندگيم را بفشارد تا شايد از اين چاله رد شوم. اما باز با خود ميگويم كه از كجا معلوم كه اين چاله تا كجا ادامه داشته باشد. نكند به جاي چاله در چاه افتاده باشم.

 

 روزهايي هستند كه آنها را گم كرده ام. روزهايي هستند كه آنها را گم ميكنم. روزهايي مثل آن روزها كه كنج اتاق دلگير خوابگاه دانشگاه، نسكافه بي مزه اي را مز مزه ميكردم. روزهايي مثل آن روزها كه پشت ميز كارم در دفتر آموزشگاهي ساكت و گمنام، صداي رد شدن ماشين ها از پشت پنجره در گوشم تكرار ميشد. و روزهايي مثل اين روزها كه پر از خاليند.

 

هميشه دلگرمي هايي هستند كه پوچي دقايقم را برايم قابل تحمل كنند. اما ...  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:55  توسط الهام فیاضی | 

"آنچه را که انسان واقعیت می بیند یا فکر می کند که واقعیت دارد زاییده ذهن اوست.تنها چیزی که واقعیت دارد ذهن است وبس.جهان یعنی ذهن.رفتار جهان متاثر از حضورانسان در آن است ومقدار این تاثیر بستگی به نحوه حضور و طرز فکر او دارد.انسان جزیی از جهان است.جزیی که وجودش در نحوه کار جهان نقش مهمی بازی می کند و اندیشه او در نظم جهان کوانتومی(که دنیای روزمره حالت خاصی از آن است)اهمیت زیادی دارد."

                                                                                         برگرفته ازکتاب" یک"

این تفکر که ما چه باشیم وچه نباشیم ،جهان به کار خود ادامه خواهد داد ، زمین می گردد،الکترون دور هسته بازی می کند ورویدادها اتفاق می افتند مدتهاست که منقرض شده .

حقیقت این است که ما اسم چیزی رو که فکر می کنیم درکش کردیم میگذاریم واقعیت. وبه چیزی که ادراک کمتری ازش داریم می گیم وهم یا رویا یا ...

شواهد یا واقعیاتی که اندیشه ی درک اونها رو داشتیم گهگاه دست به نقض خود می زنند...

دنیایی که می شناسیم تنها تجلی یک برداشت با زمینه قبلی از حقیقت است. شاید یک واقعیت موقت!

ای برادر تو همان اندیشه ای                         ما بقی تو استخوان وریشه ای

پی نوشت:من اومانیست نیستم.

پی نوشت:الزاما واقعیت حقیقت ندارد!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 21:21  توسط | 

خسته ودرمانده و زخمی وتلخ، میدوم در کوچه ها و کوی ها.

می روم تا رخ کند جایی فراخ

دردل گاهی به شدت سوت وکور، دورِ دورِ، دورِ دورِ، دورِ دور.

دشت رویایی مشتی گون، معبد بودایی سنجاقکان

رقص گاه صد هزاران شاپرک، وعد گاه یک جماعت دل درست

دشتی آبی، آبی اش اما یواش.

سال وسالان می کشم خود را بر این دشت فراخ

می شناسم یک رفیقی را در این دشت کبیر

میدهم اسمش ورسمش یک به یک، بر حضور انور شب تاب پیر

تا شناسد یا که بل یاری کند:

- نا خدا دریا دل صحرا شناس. نام او و رسم اوست. می شناسی تو ورا شب تاب پیر؟

با نگاهی حاکی از دل دادگی ، شایدم فرزانگی ، یا که بل دیوانگی،

می گشاید لب زلب با نخوتی ناز و قشنگ. راز گو و مهربان و خوش ادا:

- یک جماعت کفش دوزک برده از بهر طواف.

- کی؟ کجا؟ میپرسمش با روح خیس.

- موسم مستی روح سبزه ها، یک کمی پائین تر از آن قله ها. قله های سربه سر آبی و سبز،

قله های پر کرامت بی غرور. بعد از آن تومی شماری ده قدم ، هر قدم اندازه ی قد دل موری حکیم.

کعبه شان آنجاست آنجا، بر در می خانه ی روح بزرگ.

می دهد این گونه پاسخ مر مرا. میرود ناز وخرامان، دل کشان.

لرزه ای گیرد مرا و هق هقی، دیر کردم باز هم لختی و چند.

چند سالی در پی آن روح دارو، ناخدام. لیک انگارم سعادت یار نیست.

ای خدا! ای خدای روح پاک بید و مور!

فرصتی خواهم همی بهر نجات. تا که آید ناخدا با کشتی اش، رد کند آخر مرا از وادی حس و شعور.

چند سالی هست در به در آواره ام.

بس نباشد این همه رنج وزوال ؟

تا به کی روحم فروشم کو به کو و شهر شهر؟

تا به کی دوری ز راه و قهر و قهر؟

ناله و فریاد من را برشنو دستم بگیر.

در همین حالت که نالم تنگ تنگ، می رسد دستی زسوی آسمان

آشنا دستی است، قبلا دیده ام . در زمان کودکی ها ، در زمان پاکی دوران زیست.

آمده تا گیردم آغوش خویش. تا برد بهر طواف روح پاک.

میروم تا کعبه آمال خود. میرسم . آنجا همه دور هم اند:

کودکی ها ، کفش دوزکها، درختان کرت.

دسته ی زنبورها، بید ها، پروانه ها. کرم شب تابا ن، علف ها، بره ها.

هرکسی ذکر خودش را گوید از بهر طواف.

ذکر من هم این میانه شادی است و یک نگاه.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:7  توسط | 

به نام خدای کفش دوزکها.

وسلا م به همه دوستان دل درست.

راستش چی بگم. نمی دونم چطور شد که تصمیم گرفتم شطحیاتم رو بذارم رو وبلاگ. ولی خب به هر حال از بخت بد شما خواننده های دل قشنگ و لطف فرزان خان،( این فئودال مامانی) و با اجازه الهام خانوم قلم قشنگ(که زیاده جسارت است است قلم فرسایی در حضور ایشان)،  این اتفاق افتاده وحالا اسم ماروهم تو کادر نویسنده ها مشاهده می کنین . البته نویسنده که نه، بهتره  بگم میرزا  قشم شم ، خط خطی کن چه می دونم کاغذ حروم کن و از این چیزا. ضمنا اکثر مطالبی که نوشته میشه  اثر طبع ناقص این حقیر هست و اگر نباشه حتما منبع اون رو ذکر می کنم تا موقع نظر دادن ( اگر ارزش نظر داشته باشه)  با خیال راحت نظر بدین . خلاصه که امیدوارم با نظراتتون ،اظهار عقاید و حتی فحش و فضیحت هایی که می دین دل کوچیک این چاک روح  رو به اندازه حیاط خلوت خونه های اعیونی دلاتون دراندشت کنین. به هر حال....

ماه ماه دعاست و حضرت حق.  بذارین پست اول را با چند تا دعا در حق رفقای دل  شروع کنیم:

خدایا! به حق برکت سفره ی دل دوستان، که نان عشقی است پخته از گندم مزرعه دل و آب چشمه اندیشه های ناب ، رفیقان را سلامت دار و همواره سلامت را بر آنها دار.

وبه نام نامی شب تابها ، اندیشه هاشان را شفاف و پر از گرده های خورشید گردان.

قسم تورا به عزت و جلال ویولون جیرجیرکهای عالم ، که سازشان را همیشه کوک دار تا مبادا که خارج بنوازند.

 ومرا و این پشه وار عمر مرا و این بی مقدار جان و این شن باد وار روح مرا در خدمت  رفیقان بفرسا که جز این اسراف است و گناهی کبیر.

                                                                          (آمین یارب الشاپرک.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 15:26  توسط | 
 

دنیایی که مشاهده می کنیم توهمی بیش نیست وزاییده توصیفی است که از روز اول برایمان نقل کرده اند...اگر تلاش کنیم که آنرا با اندیشه و اراده خویش بشناسیم متوجه خواهیم شد که نه چندان وجود خارجی دارد ونه چندان واقعی است!                                                              دن خوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:28  توسط |