![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
خوشا به حال لك لكا كه خوابشون واو نداره ! خوشا به حال لك لكا كه عشقشون قاف نداره ! خوشا به حال لك لكا كه مرگشون گاف نداره ! خوشا به حال لك لكا كه لك لك اند ! "حسين پناهي" نميدونم چي بگم و از كجا شروع كنم. شايد دارم به دام مرده پرستي ميفتم. اونم براي مرده اي كه 3 سالي هست كه مرده و داغش رو خيليا فراموش كردن. تازگي ها با يه دوستي آشنا شدم كه يادش رو و داغش رو دوباره تو سينه ام زنده كرده. اون دو پاره استخون ژوليده، با موهاي مشكي كه بيشتر وقتا روي چشماش ميريخت، با اون لحن صحبت آروم و توام با لكنت كه خيلي ها اصلا فكرشم نميكردن كه اون به تنهايي چه دنياييه براي خودش.(و براستي هر آدمي يه دنياس از نظر من ). با خودم جدل ميكنم كه چرا وقتي حسين پناهي زنده بود شعراشو زمزمه نميكردم ، دلم براي تنهاييهاش نميگرفت و مثل ديوونه ها خيره نميشدم به عكسش. چرا حالا كه رفته بايد انگشت حسرت بگزم كه اون اينجا زير آسمون دود گرفته ي همين شهر پشت ميز غريبش مي نشست و بغض هاش رو ميسپرد به اشك قلم. اصلا ميخوام بدونم همين الان كه من اينجا نشستم و تق و تق اين مطالب رو تايپ ميكنم، چند تا حسين پناهي ديگه كنج تنهاييهاشون كز كردن و هيچ كس اونا رو نميبينه؟ مرگ چه اكسيريه كه غريب افتاده ها رو عزيز ميكنه تا خيليها قيافه ي فيلسوف مآب بگيرن و بگن من آنم كه رستم بود پهلوان؟(نكنه منم يكي از اون آدم مزخرفا باشم! هستم؟ شايد!) حسين پناهي هم مثل من، مثل تو، مثل خيلي هاي ديگه. ولي چرا دلم آتيش ميگيره وقتي فكرشو ميكنم كه اونقدر تنها بود كه هيچ كس نفهميد كي از قفس جادويي زمين تا خدا پر كشيد و رفت. سه روز بعد، بايد جسد متلاشي شده اش رو دخترش پيدا كنه؟ اصلا به من چه؟ دخترشم؟ زنشم؟ كيم من؟ من چي از زندگي خصوصي اون ميدونم كه اينجوري آتيش ميگيرم؟ وقتي زنده بود چه گلي به سرش زدم كه حالا وقتي نيست براش عزا گرفتم؟ نميدونم ولي اون غروبي كه خبر مرگش رو شنيدم از ياد نميبرم. اون شب توي دفتر خاطراتم نوشتم: " امروز حسين پناهي فوت كرد ! آره، وقتي اين خبر رو شنيدم ماتم برد. اصلا باور كردنش خيلي سخته. انگار جگرم سوخت. كلافه شدم. خيلي دوست داشتني بود. خواستم اينجا بنويسم. چون بالاخره يه آدم از بين ما رفته. خدا كنه اون دنيا جاي خوبي داشته باشه. فردا 10 صبح از جلوي تالار وحدت تشييعش ميكنن. ميبرنش ياسوج. زادگاهش. خدا بيامرزدش. تكيه كلامش توي سريال آژانس دوستي OK بود. همين! حرفام همين بود. خواستم بنويسمش." اين رو بايد قبول كرد كه حسين هايي همين حالا زير اين سقف كبود زندگي ميكنن كه هيچ كس صداي زنده بودنشون رو نميشنوه. همون طور كه خيليا، و تقريبا خود من، صداي زنده بودن حسين پناهي رو نشنيديم تا وقتي كه رفت. حالا هم نشستم و اين چرنديات رو تحويل شما ميدم. مرده اون كسيه كه ميميره و فراموش ميشه.ولي پناهي با اون لحظه هايي از زندگيش كه جاودانشون كرد براي ما هنوز زنده ست. با خودم فكر ميكنم من چقدر از زندگيم رو جاودانه كردم؟ آيا وقتي مردم، بعد از مراسم چهلمم كسي اسم من رو به خاطر مياره؟ ببخشيد اگر زيادي چرند گفتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:48 توسط الهام فیاضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|