تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

 

هنوز جان داشت و پيكرش گرم بود. اگر چه نحيف و كم توان شده بود اما هنوز نفس ميكشيد. من اما بايد او را ميكشتم. در چشمانم خشم زبانه ميكشيد و در دلم شوق او. به انكار آويختم تا بازوانم توان اين جنايت ناگزير را بيابد. جانم به جانش بسته بود و اين مرگي مضاعف بود، اما من بايد با دستان خود، زمانيكه او هنوز نفس ميكشيد او را در خاك ميگذاشتم و با دستان لرزانم بروي صورت درخشانش خاك ميريختم. او بي پناه بود و من بي پناه تر از او. او را ميكشتم و خود را. ميگريستم و از درد بر خود ميپيچيدم، و نگاه ناباور او كه ذره ذره در دل خاك پنهان ميشد به نگاهم آويخته بود. گرماي او را به سرماي خاك بخشيدم . او بي پناه بود. او بي پناه بود. و شگفتا كه من، بي پناه تر از او، دور از چشم خود، به گوري كه خود برايش كنده بودم خيره مينگريستم و اميد داشتم كه از خاك برخيزد! او را كشته بودم و اميد داشتم كه جان به در ببرد! آسمان برقي زد و سايه مرا كه بر كناره ي گور به تماشا ايستاده بودم، چونان هيولايي بر گور انداخت. صداي تقلاي او را از زير خاك ميشنيدم و دور از گوش خود ضجه ميزدم.

... سر انجام او تسليم خواهد شد و گرما از كالبدش پر خواهد كشيد و پيكرش...ذره ....ذره....ذره... خاك خواهد شد....   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:7  توسط الهام فیاضی | 

به تماشا سوگند

 

و به آغاز كلام

 

و به پرواز كبوتر از ذهن

 

واژه اي در قفس است...

 

اي نميدانم كه و چه! من گنگم، من گيجم، من منگم. من تمام حجم سينه ام پر است از هجوم كلمات . و در كشاكش به سخن آمدن سينه ام دارد مي تركد. من ميخواهم بگويم. من ميخواهم بگويم، اما نميدانم از چه و از كه. اي نميدانم چه و كه! به جان عزيز تو سوگند كه تب تو سرم را ميسوزاند و همه وجودم پاره اي آتش است. شوق تو در من زبانه ميكشد و دريغا! نميدانم تو كه هستي و چه هستي. من ميخواهم براي تو بگويم، اما نميدانم چه! هر واژه با تمام جلوه گري در ذهنم ميچرخد و بعد روي لبانم جان ميدهد. هر چه كه ميخواهم بنويسم با تمام وجود چشمانم را به خود خيره ميكند و وقتي واژه ميشود رنگ و جلوه را از كف ميدهد و سر انجام جنازه اش بر تن سپيد كاغذ به وصله اي ناجور ميماند.

 

اي نميدانم من! بزرگترين و هولناكترين چيزها اتفاق مي افتند بي آنكه ذره اي به فكر تردي شاخه بهت تو باشند. سنگيني خود را بر شاخه ترد بهت تو مي آويزند و آنرا تا سرحد جنون خم ميكنند.

 

اي نميدانم تب آلوده ي من! ميخواهم از درونم واژه ها را بگيرم و در مشتم بفشارم و برايت بياورم. اما مشت كه باز ميكنم از آن همه شور جز توده اي بي شكل و رنگ نميماند. ميبينم كه هيچ چيز تازه اي در اين همه هيجان نيست. همه چيز واضح تر و پيش پا افتاده تر از آن است كه حتي كسي گوشش را به شنيدن آن بيازارد.

 

اي نميدانم بزرگ! بگو من در اين سرگشتگي چه كنم كه نميدانم چه ميخواهم بگويم و نميدانم كه را ميجويم. باور كن چيزهايي وجود دارند كه عظمتشان وجود تو را در خود حل ميكندو تو را و خواست تو را و اراده ي تو را كوچكترين و ناچيزترين و بي اهميت ترين چيز قرار ميدهد. چيزهايي كه درست نميدانم چه هستند. پروا نميكنم كه بگويم: چيزهايي شايد شبيه سرنوشت. چيزهايي شايد شبيه راههايي كه بايد رفت، چيزهايي كه بايد ديد و چيزهايي كه بايد تجربه كرد، بي آنكه اراده اي هشيار از سوي تو در پس آنها باشد.

 

اي نميدانم عشقناك من! بگو تو كه هستي كه چشمانم تو را نميبيند، تا به حال از تو حتي كلامي نشنيده ام، تو را لمس نميتوانم كرد، و با اين همه در قفاي تو آرامم نيست. در گسستگي جنون آميز اين سطرها شراره هاي بيتابي من ميتابند. من پرم از واژه، پرم از رنگ، پرم از سرود و مرز تنم راه را بر سيلان واژه ها و رنگها و سرودهايم ميبندد.

 

اي نميدانم دردناك من! كاش نبودم. كاش هرگز نبودم. اصلا مرا با اين شلوغي ها چكار؟ من نميدانم كه چرا گرفتار بودن شده ام. چرا به هستي مبتلا شده ام. بگو اين چه درديست؟ بگو اين چه بيهودگيست؟

 

من گيجم اي نميدانم كه! من گنگم اي نميدانم چه! ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:42  توسط الهام فیاضی | 
سرشتم در سرنوشتم...

سرنوشتم در سرشتم...

گشتم در سرشتم ،نیافتم سرنوشتم...

به دنبال سرنوشتم گشتم..سرشتم یافتم!

به دنبال سرشتم گشتم ،نبود آنچه می گفتند سرنوشت هر سرشت...

جای دیگر باید بود...!

شاید که در سرشت اوست که با سرنوشت من یک شده...

همان یک بود وهمان یک هست و همان یک....

سرشت و سرنوشت و من و او همه مستعارند برای او...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:3  توسط |