![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
رويايي داشتم،به صراحت زندگي! و به يقين روي آب راه مي رفتم.خواستم بپيرايمش،بر خود لرزيد... و لرزيدم! پس با دشنه به جانش افتادم.بر سر كوه و در معبر باد تنهايش گذاشتم و خود از دور او را به نظاره نشستم. مي خواستم باد شاخسارش را بپيرايد، اما هيچ از او بر جاي نماند!و من ديگر جز سراب نديدم... پس غرق شدم. و پيكرم به ساحل شب رسيد. روحم بي هدف پرسه مي زد. گاهي به روز باز مي گشت، بي آنكه ببيند و گاهي در شب قدم مي زد بي آنكه بشنود. اما مي انديشيد كه پس از آن آب روشن هيچ خاكي سنگيني قدم هايش را تاب نخواهد آورد. پس آواره شد. آوارگي را گريست و آوارگي را خنديد. خسته شد، اما نايستاد.شايد مي ترسيد با خويشتني بي وطن تنها بماند! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:29 توسط |
|
|
خسته شدم از مردمم..ازمردمی که غرق زندگی شونن.. از جماعتی که تو رو بخاطر خودشون میخوان، از ملتی که باهاشون گریه می کنی ولی اونا باهات نمی خندن.. از بزرگانی که کوچکت می کنند،از کوچکانی که بزرگشان می بینی..اما نه،آنها کوچکند. از مردمی که والاترین مقاصد بشری شون پول و شهوته... از بچه های بزرگ نما...از برخوردهای بی اعتماد...از تمسخرهای غرور آمیز...از.. از مردمی که برای درست ترین کارهایشان مواخذه می شوند وبرای اشتباه ترین ِ آنها تشویق. خسته شدم... ..از خودم از یکنواختی وبی تفاوتی که زندگیمو فرا گرفته... از خودم که می بینم ، اما هیچ نمی کنم... می بینم آن جماعتی را که در حسرت همان یکنواختی اند...اما هیچ. می شنوم اما گویی یخ زده ام.!میشنوم صدای گریه کودک از گرسنگی،صدای ناله مادرش از اینکه طعامی برای کودک ندارد. اما هیچ... لمس می کنم خیسی چشمانشان را، ولی... می شنوم که آمارهای مرگ ومیر ساعت به ساعت،ثانیه به ثانیه رکورد جدیدتری می زنند.اما هیچ نمی کنم. آمار مرگ ومیر از گرسنگی،از بیماری،از کشتار،از پول نداشتن،ازپول داشتن،از شهوت،ازلجن بارگی.. مرگ روح،مرگ تن،مرگ دل... می بینم مردمی را که می بینند..می شنوم صدای لگدمال کردن احساسشان آنهم توسط خودشان!که چی؟برای چی؟ که نبینند،که راحت تر باشند،که فکر نکنند،که رنج نبرند،که لذت ببرند..لذت..از هر چی،از هر کی،ازهرجا،ازبرای همیشه... بی هیچ مانع و دغدغه ووژدان دردی! خسته شدم...از مقصود هایی که نداشتم ومحکوم شدم...از دروغهایی که زندگیمونو شیرین تر می کنه... خسته شدم از این سینوسی زندگی کردن. هر روز،هر ماه ،هر سال ،تو تمام دنیا همینه..سنگ فقر سینه آدمهای فقیرتر رو بیشتر وبیشتر له می کنه و من وشما اگر روی سنگ نایستاده باشیم! درحال نگاه کردنیم..نگاه کردن..ظالمانه ترین نگاه انسانی یا غیر انسانی. خسته ام از این نگاه ،از این خواب، از این ناتوانی... خدایا...خدایا.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:57 توسط |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:28 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|