تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

 

بغضت را فرو خور. زخمت را نشان نده. اشكهايت را نگه دار براي شب و در دامان مهربان بستر تنهايي، بر شانه ي رازدار بالشت از ديده ببار. مثل سهراب چمداني را كه به اندازه ي پيراهن  تنهاي ات جا دارد بردار و برو از ميان اين مردمي كه نميفهمند حرفت را و نميبينند تو را. تقصير آدمها نيست شايد كه تو اينقدر شكسته و دلخوني. تقصير آنها نيست شايد كه زخمهاي تو اينقدر ناسورند. تو محكومي اي عزيز. محكوم به زندگي. و از زندان اين زندگي گريزي ممكن نيست. اين كابوس كه اسمش حيات است با همه ي قدرت در رگهايت ميجوشد و تو را ياراي خلاصي از آن نيست. تو محكومي به بودن. به ديدن و به حس كردن. درهاي آسمان قفل شده اند وسهم تو از پرواز شده خيالي و حسرتي. شعله ي لرزان شمعي كه در دست داري هر آينه با باد سرد نوميدي خاموش ميشود.

 سهراب! چه خوب ميگفتي. چه خوب ميفهميدي. چه خوب ميدانستي. چه خوب سوار بر قايقي كه ساختي به شهر پشت درياها سفر كردي  و رها كردي اين سرزمين سوخته را كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق پهلوانان را بيدار كند.

سهراب! مرا هم صدا ميكنند. كفشهايم كو؟  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:18  توسط الهام فیاضی | 
ونه گات هم پر کشید................

 

 

 

پی نوشت:کورت ونه گات یکی از محبوبترین رمان نویس های آمریکاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:11  توسط |