تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

عشق یک ستاره ساختن با دُلَک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه بوی حوض ، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوب لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:55  توسط | 

" مجتبی باور کن نفسم بالا نمیاد ، چرا این دکترا ، این مردم چرا باور نمی کنن

یه چیزی جلوی نفسمو گرفته

نفسم بالا نمیاد.......... "

آخرین گفتگوهای جانباز شهید شیمیایی احمد رجبی به نزدیکترین دوستش مجتبی امامی پس از

یک ساعت منتظر آمبولانس بودن

کلی معطلی برای پذیرش در اورژانس بیمارستان

بیرون انداختن مجتبی امامی از بیمارستان

و........... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:43  توسط | 
سلام بر تمام دوستان!

وبلاگ جدید گروه کرونا به آدرس http://coronagroup.blogfa.com

راه اندازی شد!!تمامی مطالب نجومی و علمی رو از این پس می تونید در اونجا مشاهده کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:0  توسط | 

 

 

در راستاي فعاليتهاي نجومي گروه كرونا، مورخ 21/11/85 الي 22/11/85 سفري به قصد رصد انجام شد. ماجراهاي اين رصد در تاريخ نجوم آماتوري ايران ثبت شد. و اما شرح ما وقع:

 

محمد و فرزان، به اين نتيجه رسيدند كه بيكاري و بطالت در عرصه ي نجوم تا كي؟ از تابستان تا حالا كرونا هيچ فعاليت نجومي برجسته اي انجام نداده و اين يعني استكبار، يعني تهاجم فرهنگي و از اينجور مسايل. پس در نتيجه گروه كرونا در يگ ميزگرد با حضور اكثريت اعضا در منزل ياسي و نيلو اينها تصميم گرفتند كه براي يك رصد كاملا جدي برنامه ريزي كنند.

 

محمد، طي يك اقدام انتحاري، مسئوليت هماهنگي را بر عهده گرفت. با توجه به برخي ملاحظات تصميم بر اين شد كه اين بار استثنائا به مرنجاب نرويم و به خاطر دل فرزان هم كه شده قرار شد به قصر بهرام عزيمت كنيم. در اين سفر قرار بود كليه اعضاي كرونا( به جز عاطفه، همشيره بنده) به اضافه ي من و چند تن از دوستان گلاره و فرزان حضور داشته باشند. آقاي امام هم علي رغم كار زياد در آستانه ي نمايشگاه عكسشان تسليم وسوسه هاي اغوا كننده ي ما شدند و آمادگي خود را براي همراهي ما در اين سفر اعلام نمودند. اما بعد كه فشار كارها بيشتر شد وسوسه هاي خناسانه ما هم راه به جايي نبرد و ايشان شايعه آمادگي خود را تكذيب نمودند. 

 و اما شرح اقدامات جانفشانه ي محمد: اول بگويم كه واقعا بايد به او خسته نباشيد گفت. چون به هر حال از هيچ تلاشي فروگذار نكرد. قرار شد جمعه راه بيفتيم و شنبه عصر برگرديم. من هم به هر ترتيبي كه بود مرخصي گرفتم تا از اين سفر باز نمانم. وقتي كه پس از فلاكتهاي فراوان موفق به اخذ مرخصي شدم و داشتم از خوشحالي ذوق مرگ ميشدم، محمد تماس گرفت و گفت در قصر بهرام مانور نظامي برگزار ميشود و رصد به احتمال 90 درصد كنسل است. من كه بوي احتراق بيني ام محل را برداشته بود در آستانه ي ابتلا به يأس فلسفي بودم كه محمد دوباره تماس گرفت و گفت به احتمال 90.0081 درصد به مرنجاب ميرويم. بسي مشعوف شدم اما اين شعف ديري نپاييد چون دريافتيم كه راه كوير را نميشناسيم و چنانچه گم شويم خوراك پلنگان و گرگان (منظور همان گرگهاست) خواهيم شد. در نتيجه محمد دوباره تماس گرفت و گفت رصد به احتمال 98.0078 درصد كنسل است. امينه كه به اتفاق دوستش فرزانه از اصفهان به خاطر اين رصد به تهران آمده بود و من كه نميدانستم چه خاكي بر سر مرخصي ام بريزم آه از نهاد بر كشيديم. محمد كه دل نازكش تاب ديدن غصه ي ما را نداشت بر آن شد كه حتما كاري بكند. علي رغم ميل باطني اش گفت به درك! به نويس برويم. اما در اين ميان يكي از دوستان جديد و خوبمان به نام مائده فرشته ي نجات شد و ما را به روستايي در اطراف اصفهان دعوت كرد. محمد هم با سنجيدن كليه جوانب از جمله بازديد از سايت هواشناسي accuweather قبول كرد و طي تماسي با من اعلام كرد كه به احتمال 99.999 درصد بالاخره به رصد ميرويم. (خداي احتمال سنجي است اين محمد).

 

از آنجا كه تاريخ حركت يكروز جابجا شده بود واعضاي كرونا فوق العاده وقت شناس هستند و براي زندگي خود برنامه ريزي هاي معين دارند، هيچ يك از آنها موفق به آمدن نشدند و فقط سه تن از آنها يعني  محمد+ فرزان+ امينه با همراهي من، فرزانه دوست امينه، و حبيب دوست فرزان باقي مانديم. قرار شد با دو خودرو (كلمه ي ماشين فرنگي است!!!) راه بيفتيم كه يكي از آنها خودروي پدر مائده بود و ديگري خودروي حبيب. صرفنظر از نقل تنشهاي آخربن دقايق و احتمال سنجي هاي ديگر محمد كه در حوصله اين متن نميگنجد بالاخره راه افتاديم اما چطور؟ خودروي پدر مائده خراب شد قرار شد او بعدا در اصفهان به ما بپيوندد. پس چاره اي نماند جر آنكه 6 نفري در خودروي پرايد حبيب خود را جا كنيم و از تهران تا اصفهان مچاله بنشينيم. از آنجا كه در صندلي جلو بيش از يك نفر مجاز به نشستن نيست فرزان با فداكاري بي سابقه اي اين رنج را به دوش كشيد و در صندلي جلو بست نشست و چشم هر كس را كه به آن منصب چشم دوخته بود از كاسه در آورد!!! در نتيجه ما چهار نفر به اين نتيجه رسيديم كه بايد عقب بنشينيم. من به دليل كوچكتر بودن ابعادم در مساحتي كمتر از cm 20 ‍‍‌‌ در cm 20 آنهم در جلوي پاي فرزانه و امينه نشيمن اختيار نمودم و هر از گاهي كه به محل اخذ عوارض و يا پليس محترم راه ميرسيديم بايد كاملا پايين ميرفتم وزير خروارها وسايلي كه براي استتار روي سرم خراب ميشد جيكم در نمي آمد تا خطر برطرف شود. اين همه جانفشاني در راه نجوم از جوانان اين مملكت قابل تقدير است. بر منكرش لعنت. بشماااار.....

 همه چيز خوب بود جز اينكه محمد و فرزانه و امينه به صورت كاملا دموكراتيك !!!  3در مقابل 3 اكثريت آراء را به خود اختصاص ميدادند و نميگذاشتند كريس دي برگ استماع كنيم و در طول سفر بنا به اكثريت آراء موسيقي وزين اندي از جمله اي تو دختر بلا و خوشگلا بايد حركات موزون انجام بدهند استماع ميكرديم. چشممان كور!! دموكراسي است ديگر!!

 و اما اندر باب رسيدنمان به اصفهان و مرام كش شدن ما توسط عموي مائده كه به استقبال ما آمدند و كلي مهمان نوازي كردند. ما هنوز هم هر كاري ميكنيم عرق شرممان را نميتوانيم از پيشاني پاك كنيم. جدا مرد بزرگواري هستند.

 پس از رسيدن و صرف شام نقشه هاي آسمان و دوربين ها كف اتاق پهن شد و اهداف رصدي آن شب مشخص گرديد. همه با شور و شوق به بيرون از اتاق دويديم ولي آسمان حالي اساسي از همگي اخذ نمود. ابر بود كه در پهنه ي آسمان ميتاخت و ميتاخت.( ايول توصيف ادبي!!). محمد همانجا يك تصميم انتحاري ديگر گرفت و آن اينكه به محض برگشتن سايت accuweather را منفجر كند. در نتيجه اعضا به عكاسي پرداختند. و فعاليتهاي ما عبارت بود از كمي عكاسي، بازي گل يا پوچ و پانتوميم و تعريف داستانهاي  به اصطلاح وحشتناك و آبدوغ خياري. عكسهايي كه ملاحظه ميكنيد در اين سفر گرفته شده است البته فكر نكنيد كه كيفيت باقي عكسها هم به اين افتضاحي است. اين عكسها در مقاطع حساس سفر گرفته شده و بايد حس آن لحظات به همين شكل منتقل ميشد. عكسهاي جدي ديگري هم گرفته شد كه در فرصتي ديگر حتما آن عكسها را به نمايش خواهيم گذاشت. هر چند اين عكسها هم خيلي جدي هستند.

 

شرح عكسها:  

در عكس اول هم فرزان را ملاحظه ميكنيد كه در منصب تسخير ناپذير خود كه صندلي جلوي خودروي حبيب باشد به صورت كاملا قهوه خانه اي نشسته و مشغول صرف ناهار است. فكر ميكنم حس ناپلئون بناپارت پس از فتوحات مهم بهش دست داده! خب در آن شرايط فتح آن صندلي كمتر از فتوحات ناپلئون نبود.

در عكس دوم محمد و فرزان را ملاحظه ميكنيد كه به طرزي عشقولانه يكديگر را در آغوش كشيده اند. (محمد سمت راست و فرزان سمت چپ). در اينجا ما در كنار جاده منتظر ميزبان خوبمان بوديم تا بيايند و راه را به ما بنمايانند.

در عکس سوم  سی و سه پل را ملاحظه می کنید. این را گذاشتیم تا بگوییم ما واقعا به اصفهان رفته بودیم به جان خودمان!!! (اگر ربطش را فهمیدید به من هم بگویید!)

 در راه بازگشت هم اتفاق خاصي رخ نداد جز اينكه وقتي امينه و فرزانه را در اصفهان پياده كرديم و محمد هم به خواب رفت ما فرصت يافتيم تا كمي كريس دي برگ نيوش كنيم. در تمام اين فرصت هر چه در لوح فشرده اي كه فرزان آورده بود ( سي دي كلمه اي فرنگي است!!!) كنكاش كرديم، آهنگ a woman's heart را نيافتيم كه نيافتيم. بعدها فرزان دريافت كه اين آهنگ را در لوح فشرده ي ديگري داشته كه آنروز همراه ما نبود. اين هم از موسيقي نيوش كردن ما!!!

 در پايان از حبيب تشكر ويژه اي داريم كه در تمام سفر رانندگي كرد. از مائده و عمويش ممنونيم كه ما را پناه دادند و مهمان نوازي نمودند. و از محمد هم بايد تشكر كنيم كه خيلي تلاش كرد. از خودم هم تشكر ميكنم، كي به كي است؟! جاي تمامي دوستان و اعضاي كرونا خالي بود.

                                                       پايان

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:25  توسط الهام فیاضی |