![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
کویر انتهای زمین است.پایان سرزمین حیات است.در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آنست که ماوراْالطبیعه را که همواره فلسفه از آن سخن می گوید ومذهب بدان می خواند.در کویر به چشم می توان دید.می توان احساس کرد.واز آنست که پیامبران هم از این جا برخاسته اند وبه سوی شهرها وآبادی ها آمده اند.
در کویر خدا حضور دارد!این شهادت را یک نویسنده رومانی داده است که برای شناختن محمد ودیدن صحرایی که آواز پر جبرییل همواره در زیر غرفه ی بلند آسمانش به گوش می رسد وحتی درخت اش غارش کوهش هر صخره ی سنگ اش وسنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد وزبان گویای خدا می شود به صحرای عربستان آمده است وعطر الهام در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است. برگرفته از کتاب "کویر"دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:43 توسط |
|
|
...يکی بود يکی نبود.عجب روزگاری بود!4تا بوديم.4تا رفيق.4تا همدم.4تاموجود جدايی ناپذير.4تاقدرت!هميشه با هم بوديم.در کنار هم بوديم.هيچ چيزی نميتونست ما رو از هم جدا کنه.يادمه اون روزها دنيا مثل امروز اينقدر سوت و کور نبود هوا هم اينقدر سرد نبود!بعضی روزها هوا واقعاً گرم ميشد و دما گاهی به بالاي 1029درجه ميرسيد.اون روزها اين همه فضا و مکان براي هر کسی وجود نداشت و ما در کنارهم در فضاي خيلی کوچکی به اندازه 35-10 متر زندگی ميکرديم در اوج صميميت و يکپارچگی!حتّی فکر اينکه يه روزی اين طوری از هم دور بيفتيم به ذهنم هم خطور نميکرد.نميدونم چی شد يا اينکه چه اتفاقی داشت ميفتاد يا شايدم افتاده بود امّا دقيقاً يادمه ساعت43-10 ثانيه رو نشون اینقدر ناگهانی و بدون خداحافظي G ما رو ترک کرد.لحظه واقعاً سختی بود!هنوز نميدونم چرا G ميداد که رفت. از اون زمان تا حالا هر جا رفتم خبری ازش نبود ولی همه جا حضورش رو احساس ميکنم.وضع داشت بدتر ميشد انگار همه چيز داشت از هم ميپاشيد....حالا 3 نفر بوديم.نميتونستيم غم از دست دادن دوست هميشگي مون رو فراموش کنيم. ناراحت بود از جایش بلند شد و گفت من میرم دنبالش! تصمیمش Gکه خيلی از رفتن HPN نتونستیم جلوشو بگیریم وقتی ساعت 35-10 ثانیه بود رفت و ديگه WN اونقدر جدی و قاطع بودکه من و بر نگشت!! بغض گلومو گرفته بود! …Wحالا ديگه فقط من بودم و.N انگار هوا داشت سرد ميشد يا شايدم چون دو تا از دوستامونو از دست داده بوديم ديگه از گرماي وجود اونها بهرمند نبوديم.يادمه دما سنجم 1015 رو نشون ميداد.افت و خيزها داشت بيشتر ميشد.تکانها داشت شديدتر ميشد.اتفاقات مهيبی در حال وقوع بود. ما نبايداز هم جدا شيم! Eدست منو گرفته بود و ميگفت: WN ولی وضعیت داشت وحشتناک ميشد تا اونجا که هیچ کدوم نتونستیم دوام بیاریم و براي هميشه از هم جدا شديم... عزيزم را از دست دادم. WN من اون لحظه شايد غم انگيزترين لحظه زندگيم بود! از اون روز تا حالا تمام جهان رو زير پا گذاشتم و دنبال سه يار هميشگی ام ميگردم.از خيلی ها شنيدم که هر کدومشون به قسمتی از طبيعت حاکميت ميکنند. زمان ميگذشت و من در غم فراق ياران ميسوختم.حدود سه دقيقه از آخرين تماس بين ما ميگذشت دما در حدود 1010 بود و همين طوری داشت کم ميشد. WNوHPN حضور رو تو وجود تک تک اون تيله ها حس ميکردم!سالها گذشت. ساعتم عدد300000 سال رو نشون ميداد مدتها از اون زمان ميگذشت.هوا هم خيلی سرد شده بود و در حدود 40000درجه بود و همه جا تاريک!با گذشت زمان تشکيل شدن جزيرهايی رو در دنيا ميديدم.خيلی عجيب و شبيه مارپيچ بودند.از اونجايی که موج هايی که من ايجاد ميکردم خيلی سريع بودن،مامور شده بودم تا با ذرات وجودم بين اونها اطلاعات رد و بدل کنم!الان 14ميليارد ساله که از اون زمان ميگذره و هوا به شدت سرد شده ديگه مثل قديم ترها فضا،جا کم نداره و اون جزيره هاي مارپيچی عجيب هر چند نفرشون که با هم دوستن يه جا جمع شدن ولی نه مثل ما 4 تا که اون قدر به هم نزديک بوديم.فاصلهاشون زياده در حدود ميليونها سال نوری واصلاً با هم صميمی نيستن!هر کدومشون ميليونها ساله که از اوناي ديگه خبر نداره!البته اين فاصله زياد براي منم دردسر شده حتی موقعی که امواجم با نهايت سرعت بينشون رفت و آمد ميکنن تا يه حرفو بينشون رد و بدل کنن کلی طول ميکشه!! را ملاقات کنم!! WNخیلی دنبال دوستام گشتم تا اینکه همين اواخر تونستم بينهايت خوشحال شدم!اما خوب اين ملاقات و نزديکی موقتی بود و اصلامثل 14 ميليارد سال قبل که با هم بوديم نبود! رو هم ملاقات کنم.HPN با تلاش زياد و يک عمر جستجو تونستم ما سه تا يه جورايی همديگر رو پيدا کردیم البته نميتونستيم مثل قديم با هم و در کنار هم باشيم.خوب اينم خودش کلی موفقيت بود!! نيست G اما هنوز که هنوزه خبری از نميدونم انگار يه جورايی همه جا هست و هيچ جا نيست!! وقتی سراغشو ميگيرم بهم ميگن کار مهمی داره و روي حرکت جزيره هاي مارپيچی و تشکيلات داخل اونها کار ميکنه و نميتونه به راحتی با ما يکی بشه!!! هم میاد! G با خودم ميگم بالا خره بازم يه روزی ما دور هم جمع ميشيم مثل 14 ميليارد سال حتی نميدونم شايدم دارم بی خودی به خودم اميد ميدم!! ...به اميد آن روز...به اميد وحدت بزرگ... تا دوست بوديم!4تا قدرت بزرگ!4نيروي بزرگ!4نيروي اصلي طبيعت!4 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:42 توسط |
|
|
اين روزها دوباره دارد سرد ميشود. دوباره دريچه ي كوچك اتاق ذهنم تاريك ميشود. نميدانم چرا دوباره انگار در دلم رخت ميشويند. نفسم نميدانم چرا تنگ ميشود. شانه هايم زير بار نا معلومي خم می شوند و در امتداد جاده تا چشم كار ميكند تخم انتظار افشانده اند. سرد است. بايد هواي پيچك نحيفي كه در گلدان لب ايوان دلم كاشته ام را داشته باشم. مشتي آفتاب از كجا بياورم كه بر پيكرش بپاشم تا قد راست كند و بالا برود؟ اينجا هوا سرد ميشود. شايد زمستان سختي باشد. همه رفته اند. من نتوانستم كوچ كنم. پر پريدن نداشتم آخر. نميدانم اين سرما با جانم چه خواهد كرد. در دلم رخت ميشويند. در دلم رخت ميشويند و من نفسم تنگ است. چيزي روي سينه ام سنگيني ميكند. اينجا تاريك است. هيچ صدايي جز زوزه ي باد در اين سراچه نميخزد. ذهنم از تصاوير در هم و كج و معوج لبريز است. صداي سكوت ديوانه ام ميكند. در دلم رخت ميشويند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:6 توسط الهام فیاضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|