![]() |
![]() |
|
| عبور باید کرد، هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد |
|
دير وقته و وقت خواب فرا رسيده. من هم بعد از يك روز پر مشغله با تني كوفته از خستگي، جونم در ميره براي يك ذره خواب. يك عالم كار براي انجام دادن دارم. از جمله آماده كردن پنج صفحه از پروژه ترجمه پايان ترمم براي فردا كه يكي دو هفته اي هم دير كرد داره و معلوم نيست فردا استاد حالم رو چطور بگيره. اما چند كلمه حرف دارن تو دلم ورجه وورجه ميكنن كه ميدونم تا ننويسمشون نميذارن خواب به چشمام بياد. امروز، 19 آذر 85، آخرين روز كلاسهاي ترم پاييز بچه هام بود. چهار تا كلاس و 60 تا بچه ي 7 تا 10 ساله. 60 تا دختركوچولو و پسر كوچولو كه هر كدوم با هر اخلاقي كه داشتن سه ماه شاگردم بودن و من به قول خودشون "تيچر"شون بودم. امروز ظهر كه با عجله از دانشگاه به طرف آموزشگاه راه افتادم فقط يك فكر توي سرم بود. اينكه: آخ جون. اين ترم تموم شد و تا شروع ترم بعد چند روزي فرصت دارم كه استراحت كنم. و يك آخ جون ديگه براي اينكه روز دريافت حقوقم بود. اما شب كه به خونه برميگشتم يك عالم فكر ديگه تو سرم بود.( يعني هنوزم هست.) كار كردن با بچه ها خيلي قشنگه. اعتراف ميكنم كه اوايل اصلا اينطور فكر نميكردم. همه توي خانواده ي من ميدونن كه من اصلا آبم با بچه ها تو يه جو نميرفت. تا قبل از اينكه "تيچر" بشم بچه ها فقط حرصمو در مياوردن و عصبيم ميكردن. خيلي حس خوبي داره كه ببيني يه عده آدم، هر چند به قد و قواره كوچك، اما با قلبهاي بزرگشون بهت مهر بورزن . وقتي از در وارد ميشي 14-15 تا صورت خندون با جيغ و فرياد نشون بدن كه چقدر از ديدنت خوشحالن. حالتو بپرسن، خودشونو برات لوس كنن، برات خودشيريني كنن، با شيرين زبوني هاشون بخندوننت و خلاصه اون يك ساعت و نيمي كه باهاشون هستي غصه هاتو كمرنگ تر از هر وقت ديگه اي ببيني. وقتي زهرا برام يه نقاشي رنگ و وارنگ كودكانه كشيد و بهم هديه داد، اونم درست وقتي كه جلسه ي قبلش به شدت به خاطر شيطوني كردن دعواش كرده بودم و اشكشو در آورده بودم، ماتم برد. هيچ باور نميكردم بعد از اون همه اخم و تخم و دادو بيداد هنوز هم تيچر بد اخلاقشو دوست داشته باشه. نقاشي ها و نامه هاي پر از غلط املايي اما گرم و مهربون بچه هام برام مثل ثروتي ميمونه كه با هيچي عوضشون نميكنم. بچه ها بي بهونه مهر ميورزن. بي چشمداشت محبت ميكنن و تنها چيزي كه از تو ميخوان محبت و تاييده. وقتي اينا رو بهشون بدي، تو رو تا هميشه در خاطر حفظ خواهند كرد و وقت جدايي از تو دلتنگت خواهند شد. براي اينكه بچه ها دوستت داشته باشن، لازم نيست حتما آدم فوق العاده اي باشي. همينكه قدري خوب باشي براشون كافيه. اونا بي محابا دلبسته ميشن و با خلوص محبت ميكنن. كاري كه ما آدم بزرگا هرگز جرات انجامشو نداريم. دنيايي كه خودمون ساختيم و از آدم بزرگاي قبل از خودمون تحويل گرفتيم انقدر بيرحم و غير قابل اطمينانه كه هرگز جرات نميكنيم اينقدر شفاف و صاف به هم مهر بورزيم. بعضي از ما آدم بزرگاي طفلكي وقتي يه آدم بزرگ ديگه رو دوست داريم از وحشت نقاب به چهره ميزنيم تا مبادا رنگ رخسارمون خبر از سر درونمون بده و اون وقت آبرومون بره، از چشمش بيفتيم و براش بي ارزش بشيم. اما آدم كوچولو ها يه منطق دارن. اونم اين كه وقتي من كسي رو دوست داشته باشم و بهش خوبي كنم اونم من رو دوست خواهد داشت و بهم خوبي خواهد كرد. اونا كاري رو ميكنن كه آدم بزرگا جراتشو ندارن. شايد اونا از اتاق تاريك و لولو بترسن، اما اينجور جاها از ما آدم بزرگا شجاع ترن. ما آدم بزرگا خيلي وقتا حق داريم از مهر ورزيدن و محبت كردن بترسيم. چون دنياي ما آدم بزرگا هيچ كارش حساب و كتاب درست و درموني نداره. يهو ميبيني دو دو ميشه پنج تا. يهو ميبيني يكي كه خيلي بهش خوبي كردي همچين خردت ميكنه و ميشكندت كه حتي باورت نميشه. درسته كه آدم بزرگ خوب زياد داريم. اما خب دنياس ديگه!!! امروز بابك و آرمان موقع خداحافظي بغضشون تركيد. وقتي سرشون رو تو بغل گرفتم و بوسيدمشون نميدونستن با اشكاي روي گونشون و غرور پسرونه شون چكار كنن. با اين حال نترسيدن كه ميون هق هقشون كه حرف زدن رو براشون سخت ميكرد بگن: " تيچر من تو رو خيلي دوست دارم. دلم ميخواد هيشه ي هميشه تو تيچرم باشي. " و بعد من رو كه بهت و غصه وجودم رو لبريز كرده بود توي كلاس خالي تنها گذاشتن و رفتن. از خودم خجالت كشيدم و يه جورايي احساس كردم كه چقدر من هم براي اونا دلتنگ خواهم شد. امروز ظهرساعت 2:00 خوشحال بودم كه ترم تموم ميشه، ولي شب ساعت 8:30 وقتي 60 تا بوس كوچولوي پر از محبت هديه گرفتم و ديدم 60 تا دل مهربون با غصه از من جدا شدن، دلم گرفت. دلم گرفت كه نميتونم مثل اونا باشم. دلم گرفت كه ديگه بچه نيستم. ديگه دنيام مثل اون وقتا بزرگ و مهربون نيست. ديگه مثل اون وقتا نميتونم بديهاي ديگران رو فراموش كنم . نميتونم وقتي اشكمو در آوردن يه نقاشي رنگي بكشم و با لبخند بهشون هديه بدم.مثل سامان شاد و بي خيال، از هفت دولت آزاد نيستم. مثل آذين توي دفتر مشقم نمينويسم: قلت ديكته 5 بار. ديكته امزا شود. مثل سهند با يك برچسب ستاره اي كوچولو چشمام از شادي برق نميزنه. مثل بابك اونقدر شجاعت ندارم كه بگم : ميخوام وقتي بزرگ شدم با تيچر ازدواج كنم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:20 توسط الهام فیاضی |
|
|
خلقت ما يكي از بزرگترين رازهاست. اين كه كي هستيم، چرا به اين دنيا اومديم، چطور اومديم، چقدر بايد بمونيم، كي بايد بريم و اين جا چكار بايد بكنيم. گاهي توي شلوغي هاي اين دنيا انقدر سرمون گرم ميشه كه اصلا فراموش ميكنيم كه هستيم، زنده ايم، و اومدنمون به اين دنيا درست مثل يك معجزه بوده و هست. اما انقدر اين معجزه برامون عادي شده كه ديگه نميتونيم ببينيمش. هر از گاهي دلم ميخواد با خودم خلوت كنم و به همه ي اين چيزا فكر كنم. وقتي كه فكرشو ميكنم ميبينم حيات يك معجزه است. جون گرفتن يك موجود بيجون، رشد يه نطفه ي ضعيف و بي شكل، جوونه زدن يه دونه ي كوچيك... گذر از نيستي به هستي... بزرگترين و حيرت انگيز ترين حادثه ي اين دنيا كه هر روز و هر لحظه در حال رخ دادنه اما خيلي ها نميبينن و درك نميكنن. به نظرم اين خيلي بده كه ما نتونيم اينا رو ببينيم. خودمونو در نظر بگيريم. من خودمو، تو هم خودتو. چند سالته؟ من 21 سالمه. چشمامو ميبندم و 22 سال پيش رو مجسم ميكنم. من اون موقع كجاي اين هستي بودم؟ من كه امروز براي خودم يه آدمم، صاحب فكر و عقيده و احساسم، ادعا هاي بزرگ دارم، ميتونم خيلي كارا بكنم و... اون موقع كجا بودم، كي بودم، چي بودم؟ هيچ جا. هيچ كس. هيچ چيز. من حتي يك تكه سنگ هم نبودم كه اگر چه بيجونه اما وجود داره. من اون موقع اصلا وجود نداشتم. ميتوني حس كني كه چي ميگم؟ من هيچ چيز نبودم. ولي يك اتفاق و يك كم شانس (نميدونم خوب يا بد، منظورم فقط قوانين احتمالات رياضيه) باعث شد كه من باشم. من هيچ چيز نبودم تا اينكه دو نفر تصميم گرفتن كه يكي مثل من به اين دنيا بياد. پدر و مادرم. ولي هيچ معلوم نبود كه اين كس من باشم. بين هزاران هزار سلول گامت نر كه با پيوستن به اون تك گامت ماده ميتونستن هزاران هزار آدم ديگه رو با هزاران هزار خلق و خصوصيت متفاوت بوجود بيارن، اين سلول نر حاوي كروزوم ايكس من بود كه با كروموزوم ايكس گامت ماده جفت شد و من از نيستي هست شدم. همون لحظه، مشخص شد كه من بايد دختر باشم، و ايراني زاده باشم، مسلمان زاده باشم و در اين گوشه از اين جهان بزرگ هبوط كنم. با شرايط اين گوشه ي دنيا رشد كنم، با اين عقايد آشنا بشم و وقايع و حوادث اين گوشه از دنيا، رفتار و روان منو در كودكي شكل بدن. البته در بزرگسالي ميتونستم خيلي هاش رو تغيير بدم. حالا ميخوام برگردم به 21 سال پيش. روز تولدم. تو هم همينكارو بكن. برگرد به روز تولدت. لحظه اي كه بدنيا اومديم. لحظه اي كه از صفر شروع كرديم. بعضيامون وقتي اومديم، ديگران انتظارمونو ميكشيدن و از اومدنمون خوشحال شدن. بعضيامون هم نه. ولي چيزي كه مهم بود اين بود كه ما چه دلمون ميخواست و چه نميخواست، چه ديگران دلشون ميخواست و چه نميخواست، به همون طرز معجزه آسايي كه گفتم و بعد از پشت سر گذاشتن 9 ماه دوران پر مخاطره ي جنيني كه هر لحظه ممكن بود ما رو راهي ديار نيستي كنه، به اين دنيا اومده بوديم. و قصه ي ما تازه از اينجا شروع شد. اون موقع كه بدنيا اومديم و اين معجزه ي بزرگ به وقوع پيوست، ما يك هستي جديد بوديم كه قابليتش رو داشتيم كه به هر جهت ممكني جهت گيري كنيم. يه فرصتي در اختيارمون گذاشته شد و ما جوري ازش استفاده كرديم كه حالا امروز شديم همين آدما. تو از چيزي كه امروز هستي راضي هستي؟ اگر دوباره متولد ميشدي و قدرت انتخاب داشتي باز هم همين ميشدي كه امروز هستي؟ بيشتر ما اون روز اولمون رو فراموش كرديم. اون روزي رو كه هيچ قالبي نداشتيم و وجودمون رو كه مثل يك مايع بود ميشد توي هر ظرفي ريخت تا شكل همون رو بگيره. خواه ناخواه وجود ما توي يك سري قالب ريخته شد، بدون اينكه خودمون متوجه باشيم. با توجه به امكانات محيط، زندگيمون جهت گرفت. بعضي از محيط ها حتي به آدم اجازه نميدن به بيرون از دنياي كوچيك خودش نگاهي بندازه. بعضي هامون هم خودمون اينطور خواستيم. خواستيم كه چيزهاي ديگه رو نبينيم، شايد چون جرات روبرويي با چيزاي جديد و دچار تناقض شدن رو نداشتيم. ...آره، وجودمون توي يك سري قالب ريخته شد. و كم كم وجود سيال ما توي اون قالب سفت و محكم شد. به اون قالب عادت كرد و اونو باور كرد. اين يه واقعيته كه حتي فكر دور انداختن اين قالب در نظر اول آدم رو از وحشت قبض روح ميكنه. چون ما خودمون رو با اين قالبها ميشناسيم. مثل يه لاك پشتي هستيم كه اين قالب لاكشه. اگر لاكش رو ازش بگيري ميميره. اين لاك گاهي انقدر سنگينه كه درست مثل اون لاك پشت حركت ما رو تو زندگي كند ميكنه. ولي به نظر من، ما نبايد بذاريم كه وجودمون توي اين قالبها سفت و صلب بمونه. گاهي بايد از لاك روزمرگي و عادت بيرون بيايم و ببينيم بيرون چه خبره؟ كي به كيه؟ ببينيم كي هستيم؟ ميتونيم كي باشيم؟ آيا اين قالب بهترين قالب ممكن براي ماست؟ اينم قبول دارم كه ما بايد بالاخره يه قالبي داشته باشيم براي وجودمون. وگرنه نميتونيم باشيم. اما به نظرم نبايد بذاريم وجودمون توي اون قالب يخ بزنه و پوياييشو از دست بده. اينا همه رو گفتم كه بگم: تولد و شروع حيات نقطه ي شروع حركت ماست. اگر معجزه ي حيات (كه براي بعضيامون تلخ و براي بعضيامون شيرينه) برامون عادي نشه (يعني برامون بي مزه نباشه)، اون وقت ميفهميم كه هر كدوممون يه معجزه هستيم و ميتونيم بهتر از ايني كه حالا هستيم باشيم. خيلي خوبه كه نقطه ي شروعمون رو به ياد بياريم تا بتونيم بودنمون رو بهتر حس كنيم. تو چي فكر ميكني؟ با من موافقي؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:14 توسط الهام فیاضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
الهام فیاضی فرزان قاسمی |
| پیوندها |
|
عکس وعکاسی زمستان نيمكت من آینه فروش شهر کوران پژمان نوروزی من...(فضادوست) drmyblog برای همیشه وقتی که دیوانه ای عکس نگاره آمینوس(فوتوبلاگ محمد امینی) آخرین جرعه نمای رویایی |
|
RSS
|