تبليغاتX
مسافر شب
عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

دخترك روي هره ي پنجره نشسته بود و زل زده بود به حياط خانه. اينجا نشسته بود اما اينجا نبود انگار. خانه در سكوت فرو رفته بود. باد گيسوان سياهش را پريشان ميكرد و گاه به صورتش ميريخت. اما دستان دخترك آرام روي زانو ها قرار گرفته بود و تلاشي براي پس زدن آنها نميكرد. يك برگ زرد ديگر از شاخه ي سپيدار پير باغچه جدا شد و به درون آب كدر حوض افتاد.

 گنجشك كوچكي كه به هواي آب خوردن لب حوض آمده بود، مردد مانده بود كه آبش را بنوشد يا زودتر پر بزند و برود. نميدانست اين آرامش دخترك حاكي از امنيت است يا تهديد و خطر. با كنجكاوي معصومانه اش صورت دخترك را كاويد. كمي جست و خيز كرد و اين طرف و آنطرف پريد. ولي دخترك آرام سر جايش نشسته بود. ديگر خيالش آسوده شد كه خطري تهديدش نميكند. كمي آب نوشيد و از شير آب كه چكه ميكرد بالهايش را خيس كرد. تمام مدت چشم از دخترك بر نداشت.

از سكوت خانه حوصله اش سر رفت. خواست پر بزند و برود كه چيزي توجهش را جلب كرد. از زير گيسوان دخترك چيزي ميدرخشيد. خواست برود، اما آن چيز ميدرخشيد. ميدرخشيد و ميدرخشيد. دلش ميخواست بپرد و برود ولي نمي توانست. تمام شجاعتش را جمع كرد و يك قدم جلوتر پريد. هيچ اتفاقي نيفتاد. دلش براي برداشتن قدم بعد قرص تر شد. يك قدم ديگر.. يكي ديگر... يكي ديگر...

حالا ديگر خيلي به دخترك نزديك شده بود. آنقدر نزديك كه ميتوانست با يك حمله ي برق آسا آن شيء درخشان را بدزدد و برود. بعيد بود از اين دخترك آرام كه بخواهد دنبالش بدود و گوهرش را پس بگيرد. اگر هم تلاش ميكرد گنجشك  خيلي چابك تر از او بود. چشم از گوهر بر نمي داشت و آرام و با احتياط نزديك ميشد.

 ناگهان بادي وزيد و گيسوان را از صورت دخترك كنار زد. دل گنجشك هري پايين ريخت. گوهر درخشانش را ديد كه آرام آرام روي گونه ي دخترك سر خورد و به دامنش افتاد و گم شد. يك گوهر ديگر از گوشه ي چشم دخترك به گونه اش راه باز كرد و مثل اولي سر خورد ، افتاد و در دامنش گم شد. يكي ديگر و باز يكي ديگر...

فهميد كه فريب خورده و بايد زودتر برود. باد سردي ميوزيد و كم كم غروب ميشد. نيم خيز شد كه بپرد كه صدايي گوشش را پر كرد: " كاش نميرفتي گنجشكك من! كاش ميماندي كنارم." گنجشك اطرافش را نگاه كرد. هيچ كس جز خودش و دخترك در آن حياط خزان زده نبود. به صورت دخترك نگاه كرد. لبهاي دخترك بسته بود. صدا باز هم در گوشش طنين انداخت: " بيا در دامنم بنشين! بيا هوا سرد است. بيا..." گنجشك به لبان دخترك چشم دوخت. لبهاي كبودش ميلرزيد و پيوسته از اشك تر ميشد. صدايي از گلويش خارج نميشد.

به چشمان دخترك خيره شد. نگاهش پر از تمنا بود و چشمانش در اشك غوطه ميخورد. انگار صدا از چشمان دخترك برميخاست. گنجشك مردد مانده بود. بادي وزيد و يك برگ زرد ديگر به ميان حوض افتاد.

 ...." نرو!.. بمان!..."

گنجشك حس كرد كه ديگر نمي خواهد برود. حس كرد كه ديگر نميترسد. دخترك براي اولين بار تكاني خورد و دستانش را به سوي گنجشك دراز كرد. كنجشگ آرام پريد و روي دامنش نشست. لبان دخترك به لبخند باز شد. چشمانش اما هنوز تر بود. دخترك نوازشش كرد و برايش لالايي خواند. با چشمانش برايش لالايي خواند و قصه گفت واز هر دري حرف زد. گنجشك آرام آنجا نشست و گوش كرد. آنقدر با هم گفتند و شنيدند كه هيچ كدام نفهميدند كي خوابشان برد.

شب شده بود و باد سردي ميوزيد، اما آنها مست خواب بودند. گرم گرم. آرام آرام.      

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:34  توسط الهام فیاضی | 

وقتيكه شب از راه ميرسد و چادر سياه و پر ستاره اش را بر سر شهر ميكشد، وقتيكه تنهاي تنها ميشوي، چراغها خاموش ميشوند و وقت خواب فرا ميرسد، نقابها از چهره ها فرو مي افتد. نميدانم چند بالش ديگر مثل بالش من شبها از اشك خيس ميشود. نميدانم چند چشم ديگر مثل چشمان من در حاليكه بسته هستند و انتظار خواب را ميكشند، ميبارند.

وقتي شب از راه ميرسد واقعيت بزرگ ميشود. آنفدر بزرگ كه ديگر نميتوان ار آن فرار كرد. نميتوان مثل روز به شلوغي ها پناه برد و دردها را فراموش كرد. نميتوان توده ي اندوه را پشت لبخندهاي مصنوعي پنهان كرد. واقعيت مثل مار گزنده اي قلبها را ميگزد. تمام آرزوهاي دور و دراز، تمام آرزوهاي محال از جلوي چشمانمان رژه ميروند و به ناتواني و سرگشتگيمان ميخندند.

گاه از خود ميپرسم آيا درياي درد را ساحلي هست؟ كجاست جزيره اي كه بتوان لحظه اي را بدون درد و اندوه در آن بيتوته كرد؟

بزرگي ميگفت درد است كه انسان را ميسازد. درد است كه روح را صيقل ميدهد و باعث ميشود كه تو انسان باشي. هر كه دردش بيش، روحش بزرگتر. نميدانم! اما اين سخن حتي براي دلخوشي هم كم است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:26  توسط الهام فیاضی | 

وقتي كه بميرم و توي گور سردم آروم بگيرم، ميدونم كه هنوز اون بالا هياهوي زندگي خاموش نشده. خورشيد مثل هر وقت ديگه صبح ها طلوع ميكنه، آدما ميريزن توي خيابونا، به هم لبخند ميزنن، با هم دعوا ميكنن، عاشق ميشن، ميخندن و گريه ميكنن.

 شايد همون صبحي كه من توي گورم آروم گرفتم، روي تخت بيمارستان يه بچه ي ديگه چشماشو به روي زندگي باز كنه. شايد كه نه، حتما. اون دوباره همون فرصتي رو داره كه يه وقتي من داشتم. مي تونه نفس بكشه و من ديگه نمي تونم. چشماش ميتونن آسمون آبي رو تماشا كنن، پرواز گنجشكها رو، جوونه زدن درختا رو، نم نم بارونو، ستاره ها رو.

 ولي من اونجا تو يه جاي تاريك و نمور زنداني شدم. دارم از ترس به خودم مي پيچم. حتي نمي تونم از خودم در برابر اون حشراتي كه بدنم رو تيكه تيكه ميكنن دفاع كنم. ديگه نميتونم به اونايي كه عاشقشونم بگم كه چقدر دوسشون دارم. ديگه فرصتي ندارم كه اونا رو تنگ تو آغوش بگيرم و ببوسم. دلم براشون تنگ ميشه. تنگ تنگ... تا قيامت شايد هيچكدومشونو نبينم. رازهايي كه يك عمر سينه مو فشردن حالا هم بالينم ميشن. حرفهايي كه به هيچ كس نزدم. دردهايي كه هيچكس نديد چطور وجودمو خوردن. اونجا ديگه فقط تنهايي و تاريكيه. سكوتي كه ازش متنفرم. جدايي از همه ي دلبستگيهام. حسرت چيزايي كه وقتي اون بالا نفس ميكشيدم نتونستم بهشون برسم.

اما بدتر از همه ي اينا تنهايي و سكوت و جداييه. ترسه.

با اينكه اين همه به وجود خداي خودم اعتقاد دارم، اما گاهي اين فكر به سرم ميزنه كه نكنه حالا خدا عشقش بكشه و بگه اصلا ديگه چرا زندشون كنم. اينجا نهايت ناتوانيمه. گاهي وقتا با خودم فكر ميكنم كه چرا خدا منو به اين دنيا آورد كه يك عمر با كابوس مرگ زندگي كنم. چرا زندگي رو داد اما هميشه سايه ي مرگو روش انداخت تا ما نتونيم با خيال راحت نفس بكشيم و بدون اينكه دلمون بلرزه لبخند بزنيم.

گاهي وقتا حس ميكنم كه مثل يه عروسك كوكي بي اراده تو دست خدا بازيچه شدم. هر بلايي كه دلش خواست سرم مياره و هر چي كه دلش خواست بهم ميده. خيلي سخته كه باور كني رشته ي زندگيت تو دست خودت نيست. حتي اگر تو دست خدا باشه، بازم چون تو دستاي خودت نيست يه جورايي احساس نا امني ميكني. شايد واسه اينه كه خدا رو درست نميشناسي.

شايد اين حرفا كه مينويسم يه جورايي نمك نشناسي باشه در حق خدا. اينكه بگم تو دستش بازيچه ام يا نه. اينكه بگم از اينكه رشته ي زندگيم تو دستاشه احساس نا امني ميكنم. ولي من نمك نشناس نيستم. فقط دارم حرفاي دلمو مينويسم. اون خيلي خوبه، خيلي مهربونه. اما اين نميتونه جلوي نگراني منو بگيره. نمي دونم چرا. اميدوارم منو ببخشه.

 هر وقت از ته دل احساس تنهايي ميكنم ياد مرگ و تنهايي بعد از مرگ ميفتم. گاهي از دست آدماي دور و برم خسته ميشم. از اينكه اينقدر ديوار بين ما و دلامون بلنده. اينقدر كه فرياد خاموش احتياج همديگه رو با گوش دلمون نميشنويم و فقط دنبال عشق و حال خودمون يا بدبختياي ديگمون هستيم. ضمير جمع بكار بردم چون ميدونم كه حتما خودم هم از اين قاعده مستثني نيستم.

من بايد ياد بگيرم كه هيچ ديواري اونقدر محكم نيست كه بتونم بهش تكيه كنم. هيچ ديواري تحمل وزن سنگين كوله بار تنهاييها و نيازهاي منو نداره.

كاش تا وقتي كه اين بالا نفس ميكشم بتونم يه راهي پيدا كنم كه بهتر و با معنا تر زندگي كنم. كمتر غصه بخورم و بار غم رو از دل ديگران بردارم. كاش تا وقتي كه اين بالا نور خورشيد و پرواز گنجشكها رو ميبينم، بتونم يه كاري بكنم. اما هر كاري كه بكنم گمون نميكنم كه بتونم اون سوراخ تاريك رو فراموش كنم.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:24  توسط الهام فیاضی | 

توي اين دنياي بزرگ، زير سقف اين گنبد نيلوفري، هر آدمي يه غصه اي تو دلش داره. باور نميكنم اگه بهم بگي كه تو از اين قاعده مستثني هستي و هيچ دردي تو زندگيت نداري. فرق آدما تو اينه كه هر كدومشون غصه ي چي رو ميخورن و چطور با اين غصه خوردنشون كنار ميان. غصه ي بعضي از آدما خيلي بزرگه، انقدر كه تحمل كردنش خيلي سخت ميشه. غصه ي بعضي هاي ديگه هم كوچيكه، اما به هر حال غصه است.

گاهي وقتا با خودم فكر ميكنم كه اگر ميذاشتن قصه ي زندگيمونو خودمون بنويسيم، چيكار ميكرديم. آخه ميدونين، من عقيده دارم كه درسته كه تو زندگي خيلي چيزا دست خود آدمه، اما خيلي چيزاي ديگه هم هستن كه اصلا دست ما نيستن و ما بايد يه جورايي باهاشون كنار بيايم. شايد تو كه داري نوشته ي منو ميخوني يا ميشنوي عقيده ي ديگه اي داشته باشي، اما اين 21 سال زندگي توي اين دنيا براي من اين تجربه و عقيده رو رقم زده.

بگذريم. داشتم ميگفتم چي ميشد اگه يه جاهايي از زندگيمون، كه خيلي هم برامون مهم هستن، ميتونستيم حوادث رو طوري رقم بزنيم كه ديگه بعدش حسرت نخوريم. درست مثل تو قصه ها. تو رو خدا اون پوزخند مسخره رو از گوشه ي لبت بردار و بهم نگو كه دارم بچه گونه حرف ميزنم. اصلا مگه بده كه ما آدم بزرگا يه وقتايي بچه بشيم و بزنيم به شط رويا. پس يه كم دندون رو جيگر بذار و با من بيا.

آره... فكرشو بكن، توي قصه ها هر جا كه آدم خوبه خيلي داره بدبختي ميكشه، دل يه عالم آدم (كه همون ما خواننده ها و شنونده ها باشيم)  براش ميسوزه و يه عالم آدم نگرانش ميشن. اگه قصه خيلي قصه ي قشنگي باشه و شرايط خيلي بحراني باشه دل تو دل خواننده يا شنونده نيست كه بالاخره چي به سر اين آدم خوبه مياد. همه ي ما دلمون ميخواد كه حق آدم بده كف دستش گذاشته بشه و انتقام آدم خوبه از آدم بده گرفته بشه. با قصه هاي مدرن كاري ندارم كه گاهي وقتا خيلي به خواننده ضد حال ميزنن (چون نگاهشون به زندگي فرق داره)، همون قصه هاي كلاسيك و قديمي رو در نظر بگير. درست در نقطه ي اوج داستان، يعني جايي كه آدم خوبه بد جوري گرفتار شده، يه دفه يه جوري، از يه جايي، يه اتفاق خوب ميفته كه ورق زندگي آدم خوبه رو بر ميگردونه. مشكلات حل ميشن، موانع بر طرف ميشن، سوء تفاهم ها از بين ميرن و حق آدم بده كف دستش گذاشته ميشه.

حالا ميرم سراغ زندگي خودمون. زندگي هر كدوم از ما واسه خودش يه قصه است. همه مون هم، هر چقدر كه بد باشيم خودمونو آدم خوبه ي اين قصه ميدونيم كه دلمون ميخواد هميشه موفق بشه. كسي كه تحت هر شرايطي نگران منافع و آرزوهاش هستيم. اما بيشتر وقتايي كه غصه دار ميشيم احساس ميكنيم كه تنهاي تنها هستيم. آدم خوبه ي تنها و در عين حال تنها خواننده ي اين قصه. آرزو ميكنيم كاش يكي پيدا ميشد و بار غصه رو از رو دلمون بر ميداشت، يا حد اقل يكي نگران حالمون ميشد و باهامون همدلي ميكرد. اما انگار تو اون لحظه هيچ كس جز خودمون قصه ي ما رو نميخونه و همه درگير قصه هاي خودشون هستن. اين جور وقتا، مخصوصا اگه غصه مون خيلي بزرگ باشه و مثل اون قهرمان قصه كه قبلا گفتم بد جوري گرفتار شده باشيم آرزو ميكنيم كه اي كاش مثل همون قصه ها يه جوري، از يه جايي يه دفه يه اتفاق خوب بيفته كه ما رو نجات بده. كه مشكلاتمونو حل كنه و از تنگنا نجاتمون بده.

اين جور وقتاس كه واقعيت بد جوري قد علم ميكنه و آدم احساس ميكنه كه واقعيت بعضي وقتا چقدر ميتونه بيرحم و تلخ باشه. اون قدر بيرحم كه هيچ جايي براي خواسته و نياز ما نميذاره. اين جور وقتاس كه آدم آرزو ميكنه كاش ميشد اين جاي قصه شو خودش بنويسه.

بعضي ها مثل صادق هدايت عقيده دارن كه همه ي قصه ها يه جورايي تلخن مگه اينكه خلافش ثابت بشه. بعضي ها هم مثل نويسنده ها يا راويان قصه هاي شاه پريون عقيده دارن كه زندگي شيرينه و هميشه آدم خوبه پيروز ميشه. حتي اگه اولش خيلي سختي بكشه. چه ميدونم، يه چيزي تو مايه هاي اينكه سر بيگناه تا پاي دار ميره اما بالاي دار نميره، يا اينكه در نوميدي بسي اميد است.

 خب پشت هر قصه اي يه فكر هست، يا حد اقل يه آرزو. تو چطور فكر ميكني و چه آرزويي داري؟ چشماتو ببند و قلم جادويي رويا رو بگير تو دستت. براي خودت بنويس. اون طوري كه دوست داري بنويس. اون طوري كه آرزوشو داري. ميبيني چه حس خوبي داره؟ خدا رو چه ديدي؟ شايد اون اتفاق خوبه توي زندگي تو هم رخ بده.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:20  توسط الهام فیاضی | 
سلام!

امروز، 1۲/8/85، فرزان ( يعني خود شخص شخيص فرزان كه اين وبلاگ رو راه انداخته) گفت كه تو فكر اينه كه يه وبلاگ راه بندازه تا همگي مون حرفامونو توش بنويسيم. من كه خيلي خوشحال شدم و شديدا از پيشنهادش استقبال كردم. گفت: پايه نوشتن هستين؟ گفتم: آره كه هستيم. من يكي كه هستم. اونم گفت: پس بسم الله.

حالا من دارم اولين مطلبم رو(اگه بشه اسمشو مطلب گذاشت) مينويسم تا وقتي كه وبلاگ راه افتاد آماده باشم. اين رو هم بگم كه من عاشق نوشتنم اما تا حالا نوشته هام به ورقهاي دفتر يادداشتهاي شخصيم محدود بودن و تجربه ي نوشتن براي ديگران رو به اون صورت ندارم. نميدونم نوشته هام چه جوري از آب در بيان و آيا اصلا ميتونن براي كسي جز خودم جذابيت داشته باشن يا نه.

به هر حال من مينويسم چون نوشتن رو دوست دارم و چون بهم احساس سبكي ميده. خب اينم يه جورشه ديگه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 17:10  توسط الهام فیاضی |